امروزدوشنبه, 03 مهر 1396-- Monday Sep 25 2017

ساعت 01:58:11

آخرین به روز رسانی : یک شنبه 13:02:22

روایتی دردناک از زندگی امید؛ پسربچه خمینی شهری که بارها به کما رفت؛

در آهنی کنار کوچه با سر کوچک امید چه کرد؟

شنبه, 11 آذر 1391 ساعت 11:11 کدخبر :4760
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :
امید گنجی، نوجوان 11 ساله ای که در عرض 6 سال بارها به حالت کما رفته و برگشته است، حالا یک سال و 2 ماه است که در حالت کما به سر می برد و حیات نباتی دارد.

به گزارش خبرنگار حوادث فرصت، امید وقتی 6 ساله بود (سال 1385) در حین بازی با هم سن و سالانش در کوچه شان واقع در خیابان شریعتی جنوبی، برای آوردن توپ به آن سمت از کوچه که دری آهنی مدت ها بیهوده و بی هدف گذاشته شده بود دوید، در آهنی به روی سر کوچولویش برگشت و او را در خون خودش غوطه ور نمود. مادر که گمان می کرد سر و صدای درون کوچه ناشی از یک دعوا باشد چادر به سر انداخت و درب خانه را باز کرد و دید این امید نیمه جان اوست که روی دست های پدرش به سرعت به سمت بیمارستان شهید اشرفی می رود. درجه هوشیاری اش 3 بود و بعد از چند ساعت در یک غروب از روزهای اول ماه شعبان به بیمارستان کاشانی منتقل شد. حجم سرش دو برابر شده بود، پیشانی اش تورفته و چشم راستش که بیرون زده بود مرتب عفونت می داد. 18 روز تمام در حالت کما بود تا به هوش آمد اما سردردهای شدیدش را حتی مورفین های قوی هم آرام نمی کرد. در مدت 2 ماهی که در بیمارستان کاشانی بستری بود برای معالجه چشم مرتب به بیمارستان فیض منتقل می شد تا اینکه تشخیص دادند این عفونت چشم ناشی از آبسه مغز است. برای درمان این بیماری 2 ماه هم در بخش عفونی بیمارستان الزهرا بستری بود. به تدریج هر دو نیمه بدن امید به کار افتاد و از بیمارستان مرخص شد.

پدر و مادر امید بر سر یک دوراهی سرنوشت ساز

حالا تنها مشکلش افتادگی پلک بود و البته تورفتگی پیشانی که ناشی از شکستن استخوان بود. پزشکان چشمش توانستند رفته رفته چشم را رو به بهبودی ببرند اما حتی پزشکان تهران هم از جراحی بر روی پیشانی امید سر باز می زدند و می گفتند در صورت عمل یا زنده نمی ماند و یا ضربه ای جدی و جبران ناپذیر به مغز وارد می شود از طرفی دیگر هم می گفتند به محضی که ضربه ای به پیشانی با این حالت تورفتگی وارد شود می تواند منجر به مرگ بشود و همین پدر و مادر امید را بر سر یک دو راهی گذاشته بود. در این مدت امید در سلامت نسبی به سر می برد وفقط داروی ضد تشنج مصرف می کرد، دوره پیش دبستانی را طی کرده بود، کلاس اول شاگرد اول شده بود و اواسط کلاس دوم بود که یک متخصص مغز و اعصاب در اصفهان داوطلب انجام این جراحی سخت و سرنوشت ساز شد و قول داد تنها 4 روز امید را در بیمارستان نگه دارد. پدر و مادر دار و ندارشان را دادند و یک استخوان 5 میلیون تومانی برای پیشانی پسرشان خریدند و عمل در بیمارستان امین انجام شد اما موفقیت آمیز نبود و امید یکبار دیگر پس از تشنج به کما رفت و این بار 20روز طول کشید تا به هوش بیاید. در این مدت مرتب با سرنگ های بزرگ از سرش آب می گرفتند ظاهرا فشار مغز امید بالا رفته بود. حتی پس از اینکه به هوش آمده هم روز به روز حالش بدتر می شد آنقدر که پزشک معالج به مادر امید گفته بود امید شما تبدیل به کابوس زندگی من شده است. بعد از مدتی آب سر بند آمد و دکتر یکبار دیگر امید را 8 ساعت تمام زیر تیغ جراحی برد واستخوان قبلی را که منشا عفونت شده بود برداشت و یک استخوان 5 میلیون تومانی دیگر کار گذاشت. این بار امید مرخص شد اما تب های شدید و سردردهای وحشتناک امانش را می برید. امید 10 ساله گاهی از شدت سردرد دور حیاط خانه می دوید.

14 فروردین 89 بود که امید بد حال شد و دوباره به بیمارستان الزهرا منتقل شد. فشار مغز دوباره بالا رفته بود و زیر تیغ جراحی رفت. این بار هم امید دو روز دیگر به کما رفت اما وقتی به هوش آمد دیگر یارای حرف زدن نداشت و به مدت یک ماه فقط با دست و سرش حرف می زد. پس از شَنت گذاری توی مغز بود که زبانش باز شد و به خانه برگشت.

کیف مدرسه همچنان در انتظار امید مانده است

از ابتدای سال 90 رفته رفته حالش بهتر شد. مادرش می گوید: ماه رمضان خوبی را پشت سر گذاشتیم، امید اگرچه اجازه روزه گرفتن نداشت اما سحرها پا به پای ما بیدار می شد و شوق و ذوق داشت اما شب روز دوم مهرماه که امید کیف مدرسه اش را حاضر کرد تا فردا در کنار همکلاس هایش روی نیمکت کلاس بنشیند، نیمه شب حالش بد شد و پدر و مادر او را به بیمارستان الزهرا بردند. برای چندمین بار شنتی را که قیمتش از 400 تا 800 هزار تومان بودند، عوض کردند.از همان زمان تا حالا که یک سال و دو ماه می گذرد امید همچنان در حالت کما به سر می برد. 4 ماه در بخش آی سی یو بیمارستان الزهرا بستری بود و فروردین 91 بود که نفس های وحشتناک و غیر عادی امید باعث شد پزشکان به خونریزی مغزی او پی ببرند. آن روزها از بدترین روزهای زندگی امید و پدر و مادر و خواهرش بود. پدر مغازه نجاری را تعطیل کرده و در کنار همسرش همه زندگی شان شده بود پرستاری از امید. و آرزو خواهر بزرگ تر امید را هم به ناچار به دست فامیل سپرده بودند. مادرش می گوید: اینقدر در این مدت پسرم بدحال بود که هر از چندگاهی که به اصرار اطرافیان برای چند ساعت از بیمارستان به خانه می آمدم فکر نمی کردم دیگر او را ببینم، می گفتم تا برگردم امیدم از دست رفته است اما خدا خواست و این اتفاق نیفتاد و حتی کلیه ها و کبدش که برای مدتی از کار افتاده بود دوباره شروع به کار کرد.

وقتی ابوالفضل صدایش می زدم احساس آرامش می کرد

30 اردیبهشت امسال امید اگرچه بی هوش اما به خانه برگشت و در واقع از آن زمان تا حالا مادرش هر 4 ساعت یکبار باید غذای مخصوصی را از طریق لوله درون بینی وارد معده پسرش کند، با دهانشویه و گاز استریل روزی چند بار دهانش را شستشو بدهد، کمک کند تا زخم بستر نگیرد، ملافه زیر پایش را مرتب شستشو بدهد، چشم های نیمه بازی را که دیگر یارای دیدن ندارند مرتب با قطره، مرطوب نگه دارد، آب میوه روزانه اش را فراموش نکند. مادر می گوید: امید صدایم را می شنود. وقتی به او می گویم ماه محرم است از گوشه چشمش اشک می ریزد، امید من سینه زن امام حسین (ع) بود، علم می چرخاند، بچه هیات بود، وقتی سردردهای وحشتناک به سراغش می آمد، فقط جیغ می زد و حضرت ابوالفضل (ع) را صدا می زد برای همین از قبل از بی هوش شدنش ابوالفضل صدایش می زنم. وقتی به هوش بود از اینکه به این نام صدایش بزنم خوشحال می شد، می گفت وقتی به من می گویی ابوالفضل احساس آرامش می کنم.خانم گنجی می گوید: مخارج امید خیلی زیاد است، خیلی وقت ها باید از خودمان بزنیم تا غذای مخصوص و آبمیوه او را تامین کنیم، نمی توانیم زیرانداز مخصوص برایش بخریم، ساکشن را هلال احمر برایمان تهیه می کند و بهزیستی هم قرار است باند و گاز استریل و ...ماهانه به ما بدهد.

خانم گنجی ادامه می دهد: دلم برای حرم امام رضا (ع) پر می زند اما 6 ماه است که از خانه تکان نخورده ام اصلا نمی توانم بیش از 2 ساعت از او دور باشم. چند وقت پیش یک سی تی اسکن از امید گرفتیم و دکتر گفت متاسفانه مغزش کوچک شده است، پرستارها می گفتند از امید دل بکن اما من تسلیم نمی شوم تا هر وقت خدا بخواهد.توکلمان به خداست.

***

چند روز پیش محسن صرامی؛نماینده مجلس به عیادت این بیمار رفت و قول داد که پیگیر شکایتشان از پزشکی که امید را جراحی کرد، باشد. سفارششان را به بهزیستی بکند و اگر بتواند عکس و آزمایشات امید را به تیمی که با پروفسور سمیعی همکاری دارند نشان بدهد.

نظرات  

 
#15 0 Baran Tehrani 25 تیر 1393 ساعت 08:24
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
نقل قول
 
 
#14 0 jalal 20 تیر 1393 ساعت 11:49
خدا صبرشون بدهد.
نقل قول
 
 
#13 0 اشک آلود 06 دی 1391 ساعت 21:11
آه.
نقل قول
 
 
#12 +1 aqa 20 آذر 1391 ساعت 18:36
سلام همشهریان عزیزبدنیست تشریف ببریدتودوشنبه بازارکنارمنزل مادری آقای ابطحی نماینده سابق شهرمون یه منزل بسیارقدیمیه که چندین ساله متروکه است ووارثینش هم اصلا وابداخیالشون نیست تواین چندسال که حسابی باران وآفتاب خورده چندی پیش یه مقداریش خراب شدوالان شکم داده به داخل کوچه وهیچ کس هم احساس خطرنمیکنه که میاداروی سریه نفرخراب بشه،مسوولین عزیزتااین دیوارهم مثل درب آهنی روی سریه آدم نیفتاده به داداین منزل برسیدوازشون توضیح بخواهیدکه چراهیچگونه اقدامی برای اینجاانجام نمی دهند؟
باسپاس فراوان.
نقل قول
 
 
#11 +2 زجر کشیده 19 آذر 1391 ساعت 17:50
خدایا به حق این ماه عزیز شفاش بده و دل مادرش که پر از خون هست را شاد کن.الهی آمین
نقل قول
 
 
#10 +2 *** 17 آذر 1391 ساعت 16:15
همشهری ها شما را به خدا مواظب باشید. چطور این در را برنداشتید از کنار کوچه که این بلا دامنگیر این پسز و خانواده ش نشه. چند سال پیش هم همین اتفاق برا یه پسر کوچولوی دیگه افتاد که مرگ مغزی شد و اعضاش را اهدا کردند.
نقل قول
 
 
#9 +2 اقایی 16 آذر 1391 ساعت 14:14
خداوندا صبر عطا بفرما تا خانواده امید بتوانند این تقدیری که برایشان رقم زدی را تحمل کنند.
نقل قول
 
 
#8 +3 خوش بین 16 آذر 1391 ساعت 10:26
یا باب الحوائج شفایش بده
نقل قول
 
 
#7 +2 نگار عموشاهی 14 آذر 1391 ساعت 17:19
«اللَّهُمَّ اشْفِها بِشِفَائِکَ وَ دَاوِها بِدَوَائِکَ وَ عَافِها بِعَافیَتِک»
نقل قول
 
 
#6 +3 میر 14 آذر 1391 ساعت 01:27
غمی دارم اندر دل که گر گویم زبان سوزد

و گر پنهان کنم

ترسم که مغز استخوان سوزد.
نقل قول
 
 
#5 +5 venus 13 آذر 1391 ساعت 21:18
یا امام حسین خودت شفاش بده
نقل قول
 
 
#4 +4 نگار عموشاهی 13 آذر 1391 ساعت 08:35
گاهی که میرسم به تَهِ تَه ِخط گرفتاریهام

همونجا که حرفی نمی مونه جز شکایت کردن

چشمامـو میبندم و به بعضی آدمـهـای دیگر فکــر میکنم ...

به آدماے گرفـــتار تر، مـــریض تر، تنـــهاتر ...خدایا این ماه .

ماه حسین (ع) است به حرمت این ماه

قسم و به دست بریده ماه بنی هاشم تو را قسم

که امیدشان را ناامید نکن

دوستان

اگر دلتان لرزيد اگر بغضتان تركيد

"امید عزیز " در گوشه ایی از شهر ما محتاج دعاست
نقل قول
 
 
#3 +1 نگار عموشاهی 13 آذر 1391 ساعت 08:22
دوست من

هیچ گاه دلت را به روزگار مسپار، که دریایی از نا امیدی است ،

دلت را به خدا بسپار که دریایی از امید است....

دلت پرامید ....
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم، و ندایی که به من می گوید : " گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است. "
خیلی متاثر شدم
نقل قول
 
 
#2 +1 احسان 22 11 آذر 1391 ساعت 17:32
واقعا دردناکه ..از خداوند طلب صبر برای شما میکنم ...اجرتان محفوظه در درگاه الهی ....ولی اگه فرزندتان میتواند جان چندین نیازمند را نجات دهد دریغ نفرمایید ...
نقل قول
 
 
#1 +5 یاابوالفضل 11 آذر 1391 ساعت 14:16
سلام .خانواده ی آقای گنجی واقعا از خواندن این گزارش متاثرشدم ووقتی نام حضرت ابوالفضل رادیدم اشکم جاری شد.مادر امید انشاالله که به حق دستان قلم شده ی آقاقمر بنی هاشم امیدت ناامید نشودوپسرعزیزت سلامتی اش را دوباره بدست اورد.ماهم برای سلامتی ایشان دعا می کنیم.
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید