امروزشنبه, 04 آذر 1396-- Saturday Nov 25 2017

ساعت 05:24:49

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 02:18:45

فاطمه می گوید: بابا برمی گردد
روایتی از دلدادگی چهار بانو؛

فاطمه می گوید: بابا برمی گردد

سه شنبه, 31 مرداد 1396 ساعت 09:15 کدخبر :11441
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :

11 ماه رمضان/ حماء:
چیزی به افطار نمانده است اما نه خورشید دل رفتن دارد و نه ماه دل برنیامدن. زمان گویی در نقطه ای میان شب و روز متوقف مانده. عکس چشم های بی تاب جواد در آیینه ماه و خورشید نشسته است و لبان تبدارش آرام تکان
می خورد. آب های قمقمه چنان بی تاب رسیدن به این لب هاست که با اصابت گلوله به یکباره بالا می رود و چون ابر باران زا بر زمین تفتیده حماء می بارد غافل از اینکه فرشته ها در آن سوی آسمان ها برای جواد سفره افطار گسترده اند.
روح جواد پرمی کشد، خورشید می رود و ماه تا سپیده صبح با پیکر خونین او عکس یادگاری می گیرد.

 

تلگرامی که دیگر باز نمی شود
11 ماه رمضان/ درچه:
یکبار دیگر قبل از بیرون رفتن از خانه تلگرامش را باز می کند. پیامکی که بعدازظهر برای جواد فرستاده هنوز تیک نخورده است. جواد ظهر تماس گرفته و با پدر حرف زده و گفته به مادر بگو شب تماس می گیرم. نوای گرم قرآن در کوه سفید پیچیده است. گوش های مادر با کلام خداست اما چشم هایش خیره به صفحه گوشی. جواد قرار است زنگ بزند.
مناجات عارفانه ای که هر شب در فضای کوه سپید می پیچد امشب انگار حال و هوایی دیگر دارد که دل این مادر را اینگونه زیر و رو کرده است. چشم هایش مثل ابرهایی باران زا بر گونه ها باریدن می گیرد و آغوش بی تابش تشنه عطر تن تبدار فرزند است.
حرف های جواد توی گوشش زنگ می زند: "نگران من نباشید، اینجا خبری نیست ما راحت نشسته ایم به گفت و شنود"
پس چرا تلگرامش را باز نکرده؟ چرا تماس نمی گیرد؟
ظهر که از مسجد برمی گشت همه چیز غیرعادی بود. شوهر و برادر و برادر شوهرش راه و نیم راه ایستاده بودند. دختر و دامادش در خانه انتظارش را می کشیدند و جواد هنوز تلگرامش را باز نکرده بود...

 

هر که دلآرام دید از دلش آرام رفت
11ماه رمضان/ درچه:
ظهر با جواد حرف زده است و او مثل همیشه دلداری اش داده: "اینجا خبری نیست، همه چیز آرام است." اما او اینبار با حرف هایش آرام نشده است. تا شب چشمش به صفحه گوشی است اما خبری از همسرش نمی شود. فردا صبح دل بی قرارش را برمی دارد و می رود پیش خواهرش شاید آرام بگیرد اما تا از دلآرام خبری نیاید آرامشی در کار نیست.
برمی گردد. تنهایی خانه فرصت خوبی است تا دلتنگی هایش را فریاد بزند. چفیه ای که جواد به ضریح حضرت زینب (س) متبرک کرده و برایش آورده تنها یادگاریست که عطر او را در فضای خانه می پراکند.
زنگ در خانه به صدا در می آید، دایی آمده و خبر آورده که جواد مجروح شده است. او اما باور نمی کند.
- هر وقت مجروح میشه فورا زنگ میزنه، پس چرا زنگ نزده؟
- به هوش که بیاد زنگ میزنه حتما
همه حرف از شهادت می زنند و مبارکی اش اما او نمی فهمد که معنی این حرفها چیست؟ شک نداشت که کار همسرش ختم به شهادت می شود اما نه به این زودی ها...

 

حال همه ما خوب است اما تو باور نکن
11 ماه رمضان/ درچه:
اینجا یک دل دیگر هم آشوب است اما نمی داند چرا؟ اصلا فکرش را هم نمی کند که این بی تابی به داداش جواد ربط پیدا کند. او همیشه پشت تلفن می خندد و آرام است و خبر از آرامش آنجا می دهد. خواهر این بی تابی را با شوهرش در میان می گذارد و او هم خبر از آشوب درون خودش می دهد. دعای افتتاح را در کنار هم زمزمه
می کنند شاید این آشوب سایه شومش را بردارد و برود.
این ناآرامی اما هر لحظه بیشتر می شود و تا فرداظهر که از سر ناچاری زیر تیرباران داغ آفتاب راهی خانه مادر
می شود به اوج خودش می رسد. زانوانش بی تاب می شود. کسی خانه نیست. خانه هوهو می کند. مادر از راه
می رسد و بغض ها رخصت شکستن می یابند.

 

فاطمه می گوید: بابا برمی گردد
در و دیوار دینان درچه را با عکس های "جواد محمدی" شهید مفقود الجسد مدافع حرم آذین بسته اند. فاطمه پنج ساله همراه مادر خیره به عکس پدرش تمرین صبر می کند.
- فاطمه مامان، این عکس کیه؟
- عکس یه شهید
- اسمش چیه؟
- نمی دونم
مراسم ختم جواد با مراسم سالگرد شهید مهدی اسحاقیان مصادف شده است همو که جواد در گرمای روزهای تبدار تابستان پارسال با دهان روزه اجرای آیین خاکسپاری اش را به عهده گرفت.
فاطمه می گوید: بابا برمی گردد، این مراسم سالگرد شهید مهدی است که آورده اند خانه ما...
فاطمه می گوید: بابا برمی گردد، با هم بازی می کنیم، مسجد می رویم، خرید می کنیم...
فاطمه می گوید: بابا برمی گردد و دوباره خودش لقمه برایم می گیرد و دهانم می گذارد...
فاطمه می گوید...


پای میز مذاکره
جواد محمدی روز 11 خرداد وقتی 6 تا از روزه های ماه مبارک را گرفته بود راهی سوریه شد تا چهارمین ماموریتش را در جبهه اسلام راستین به انجام برساند. 6 روز از حضورش در سنگرهای خط مقدم گذشته بود که مهر پایان بر برگه ماموریتش زدند و او را روانه بهشت کردند. پیکر پاکش اما به دست مزدوران داعش افتاد تا افتخارنامه مفقودالجسدی نیز بر پرونده اش برگی دیگر بیفزاید.
مادر اما اینبار رضایت نداد. به قرار همه آن روزها که مثل دوتا دوست می نشستند و حرف می زدند، او را پای میز مذاکره نشاند و گفت: جواد! ما رضایت به رفتنت دادیم تا این توفیق را از تو سلب نکرده باشیم و حالا نوبت توست که کوتاه بیایی و دست کم جسمت را به ما برگردانی. ما رضایت به شهادتت دادیم اگرچه می دانستیم تا ابد در تب وتاب نبودنت خواهیم سوخت پس پیکرت را دیگر از ما دریغ نکن.
25 روز از شهادتش گذشته بود که خبر آوردند پیکر پیدا شده است. 14 تیرماه تمام شهر که نه تمام ایران بر پیکر جواد نماز خواند و او در جوار امامزادگان رشیده و حمیده خاتون در خاک آرمید.
او که سال 1362 در سالروز ولادت امام رضا (ع) پا به این دنیا گذاشته بود سال 1396 در آستانه ولادت امام حسن (ع) شربت شهادت نوشید تا عنوان هفتمین شهید مدافع حرم شهر شهید پرور درچه را از آن خود کرده باشد.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید