امروزپنجشنبه, 30 دي 1395-- Thursday Jan 19 2017

ساعت 23:29:53

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 10:45:38

کارتون های کریم

کارتون های کریم

شنبه, 13 آذر 1395 ساعت 09:30 کدخبر :10780
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : لیلا پیمانی

روی سرپنجه هایش راه می رود. گاری را هل می دهد و می گوید: «بردار بیار»
تا او هست مغازه دارها و حتی زنان خانه دار محل محال است کارتون هایشان را به جز «کریم» به کس دیگری بدهند.
کار هر روزش است. بعد از اینکه مادر تر و خشکش کرد و نان و پنیر و چایش را دهانش گذاشت و کفش ها را به پایش کرد گاری را برمی دارد و کشان کشان تا سر خط آدریان می رود و برمی گردد و صدای نامفهوم اما آشنایش هر روز از ساعت 10 تا آن وقت که آهنگ اذان ظهر در گلدسته ها می پیچد، در گوش های اهالی محل می نشیند.


گاهی میانه راه بر سکوی مغازه ای می نشیند و گرم گفتگو می شود اگرچه خیلی وقت ها حرف هایش نیاز به مترجم دارد و هیچکس به خوبی مادرش از حرف هایی که به سختی ادا می کند سردرنمی آورد.
44 سال است از عمرش می گذرد و 4 سال است کارتون جمع می کند. پیش از کارتون جمع کردن در مزرعه عمه اش کار می کرد. تا اینکه یک روز به خواست خودش گونی را انداخت پشت کمرش و از این مغازه به آن مغازه کارتون جمع کرد. مدتی که گذشت بهزیستی یک ویلچیر در اختیارش گذاشت و چند وقت پیش مسوولان مسجد فاطمیه این گاری را برایش تهیه کردند تا راحت تر کار کند.


مادرش می گوید: اولش جا و مکان درست و حسابی برای انبار کردن کارتون ها نداشتیم و چند بار بچه های محل کارتون هایی را که یکی یکی و دو تا دوتا به زحمت جمع کرده بود، آتش زدند تا اینکه به فکر افتادیم یک انبار برایش دست و پا کنیم که زحمتش هدر نرود.


وقتی کارتون هایش سوخت، کریم خیلی گریه کرد. کریم یکبار دیگر هم گریه کرد، همان موقع که مادرش گفت شب و روز دعایم این است که بچه ام خوار نشود. همیشه دعا می کنم هر وقت مرگ خودم فرارسید، کریم فردایش بمیرد. کریم گریه کرد و گفت: «نمیخوام بمیرم.»

karim 2
مادرش حق دارد البته، 44 سال است هر روز صبح که از خواب بیدار می شود باید از سر تا پای کریم را بشوید و لباس هایش را عوض کند. غذا را اگر دهانش نگذارد نمی خورد یعنی نمی تواند بخورد. اگر یک روز مادرش خانه نباشد که کفش به پایش کند، کریم مجبور است پابرهنه برود سر کار.


کریم مدرسه هم می رفت، مدرسه استثنایی. اما رفت و آمدش خیلی سخت بود و کسی نبود او را ببرد و بیاورد و برای همین خانه نشین شد. تا وقتی پدربزرگش زنده بود همراهش نماز می خواند. حالا هم آرزویش این است که برود مشهد و آنجا نماز بخواند.


این را خودش می گوید و البته مادرش برایمان ترجمه می کند. کریم عاشق کارش است اگرچه چند وقت پیش در حین کار شیشه پایش را زخمی کرد و کارش به بیمارستان کشید. وقتی می پرسیم دوست داشتی چکاره باشی؟ جواب می دهد: «دوست دارم کارتون جمع کنم.»

karim 3
عکاس: سیمین سعیدی

با تشکر از اصغر هاشمیان خبرنگار محله آدریان

 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید