امروزيكشنبه, 07 خرداد 1396-- Sunday May 28 2017

ساعت 15:00:46

آخرین به روز رسانی : یک شنبه 23:17:54

یکی بود، یکی نبود، پلوی عید نرگس، کوکوسیب زمینی بود...
روایتی حقیقی از فقر جانسوز در خانه های شهر ما؛

یکی بود، یکی نبود، پلوی عید نرگس، کوکوسیب زمینی بود...

شنبه, 09 فروردین 1393 ساعت 10:36 کدخبر :7158
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : لیلا پیمانی
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکی نبود. توی یکی از خانه های شهر ما یک زن 28 ساله با دختر 10 ساله و پسرک 6 ساله اش زندگی می کند. همان خانه کلنگی که برف های امسال سقف تنها اتاق قابل سکونتش را فرو ریخت...

یک روز پسرک به مادرش گفت: من کامپیوتر می خواهم... مادر او را در آغوش گرفت و گفت: عزیزم کامپیوتر هم برات می خرم ولی باید یه کم صبر کنی تا پول هامون زیاد بشه، باشه...

پسرک خود را از آغوش مادر جدا کرد: پس پول بده برم کافی نت سر کوچه بازی کنم...
زن کیف پولش را باز کرد: کمی به اسکناس هزار تومانی و 500 تومانی داخل آن نگاه کرد بعد رفت سر یخچال و ظرف پنیر را برانداز کرد، آنقدری بود که فردا صبح بچه ها گرسنه نروند مدرسه، چادرش را سر کرد: بلند شو با هم بریم من می ایستم تو صف نون تو برو بازی کن، نون که خریدم میام دنبالت و پولش را حساب می کنم و به پسرکش که از خوشحالی بالا پایین می پرید گفت: از ربع ساعت بیشتر نشه ها...
یک روز گذشت...
پسرک دوباره به مادرش گفت: مامان چرا ما خونه مون کامپیوتر نداریم؟ من حوصله م سر میره چیکار کنم؟
یک هفته گذشت...
یک ماه گذشت...
شش ماه گذشت...
و پسرک هر روز از مادرش کامپیوتر می خواست. یک روز مادر دور و برش را نگاه کرد... یخچال را اگه بفروشم همین یه ذره پنیر و چند تا دونه تخم مرغ را کجا بذارم؟... تلویزیون را هم اگه بفروشم نرگس حوصله ش سر میره... بخاری؟... از فکر اینکه بخاری نباشه سرما دوید زیر پوستش... حالا فقط می ماند اجاق گاز و فرش زیر پا و کمد لباس... از بین اینها کمد لباس را انتخاب کرد که بفروشد و برای نیما کامپیوتر بخرد. لباس ها را از کمد آورد بیرون و پیچید توی بقچه و گذاشت گوشه اتاق...
حالا نیما کامپیوتر داشت اگرچه مدلش خیلی پایین بود...
***
یک روز دیگر هم که بچه ها را برده بود پارک، نرگس از اول تا آخر نشسته بود مقابل زمین اسکیت و زل زده بود به بچه هایی که با کفش های اسکیت شان از این سرِ زمین به آن سرِ زمین سر می خورند، می خندند، جیغ می زنند و شادی می کنند... وقتی برگشتند خانه، زن دوباره تمام خانه را زیر و روکرد... هیچ چیز نبود به جز دار قالیچه نیمه کاره ای که 5 ماه رویش کار کرده بود و حالا چند روز بود از ترس اینکه مبادا برفی بارانی ببارد و سقف سوراخ اتاق راه را برای قطرات برف و باران باز کند و قالیچه ای که به قول خودش از اوستا کارش بود را خراب کند، جمعش کرده بود...
قالیچه نیمه کاره را برد تحویل صاحبش داد و با یک جفت کفش اسکیت به خانه برگشت...
***
مادر، امروز باید می رفت جایی برای خانه تکانی، صبح یک پیمانه برنج دم کرد برای ناهار بچه ها... نرگس و نیما به خوردن برنج خالی بدون خورش و حبوبات عادت دارند...
می پرسم: خانم! شام شب عیدتون چیه؟ حلقه اشک چشم هایش را می خیساند و صدایش می لرزد وقتی می گوید: شاید کوکو سیب زمینی...

2- یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکی نبود. توی یکی دیگر از خانه های شهر ما یک مادر با 3 تا بچه اش زندگی می کرد. همان خانه که مال خودشان نیست، همان خانه که از مادربزرگ است و از دایی ها و از زندایی ها و از بچه دایی ها... همان خانه که پارسال شب عید عرصه بگومگوی زن با برادر و همسر برادرش شد و زن ناچار برای اینکه شب عیدی بیشتر از این به کام اهل خانه تلخ نشود دست 3 تا بچه اش را با شکم گرسنه گرفت و از خانه زد بیرون...
همان خانه که نزدیک مسجد بود و زن همان شب با التماس از خادم مسجد خواسته بود اجازه بدهد او و بچه هایش شب را آنجا سر کنند...
همان مسجد که بچه ها شب عیدی سر گرسنه در آن به بالین گذاشتند...
***
اما زن امسال تصمیم داشت آنقدر توی خانه های مردم کار کند تا بتواند یک شب عید خوب برای بچه هایش بسازد اما... چند روز که رفت سر کار به دست درد شدیدی مبتلا شد، اهمیت نداد و دوباره رفت پیِ کار اما این بار دست درد به گردنش زد و او را توی بستر انداخت اگرچه 30 سال بیشتر ندارد... به فکر مداوای خودش نیست اما برای درمان بچه 2 سال و نیمه اش که قادر به راه رفتن نیست تنها بخاری خانه اش را فروخت... همان بخاری که سرِسیاه زمستان قرار بود گرمابخش کلبه سردشان باشد...
یک وام یک میلیون و 500 هزار تومانی هم از کمیته امداد گرفت تا برای خودش و بچه هایش یک سرپناهی جور کند اما هر جا رفت با این پول به او خانه ندادند...
***
اشک مثل جویبار از چشمانش جاری است، وقتی می گوید: دلم می خواد یک بلایی سر خودم بیارم از بس که شرمنده بچه هام هستم... بهترین غذایی که تا حالا تونسته م براشون فراهم کنم یا سیب زمینی آب پز بوده یا تخم مرغ و برای شب عیدشون باور کنید به یه برنج ساده هم راضی ام!

3- یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکی نبود. یک مادر بود که با پسر 8 ساله اش زندگی می کرد. چند سال پیش دیو بدبختی آمد و مرد خانه را انداخت توی قفس و با خودش برد...
همان چند سالی که پارسا فقط چند بار باباش را دیده...
همان بابایی که پارسا هنوز فکر می کنه یه جایی داره کار می کنه...
همان کاری که کار دست باباش داد و مامانش را بازیچه بازی سرنوشت کرد...
همان مامانی که فقط به خاطر عهد و پیمانی که سر سفره عقد با بابا بسته، مانده و این همه سختی را فقط به این امید تاب میاره که یک روزی شریک زندگی اش برگردد و دوباره جمعشان جمع بشود...
همان جمعی که سال هاست از 2 نفر بیشتر نشده و گاهی مادر و پسر اینقدر حوصله شان سر می رود که... اما نه کسی هست که بروند خانه شان مهمانی و نه مهمانی هست که بیاید خانه شان! حتی عید ها هم در خانه شان از دید و بازدید خبری نیست!
دید و بازدید که هیچ حتی گل شب بو هم ندارند که خانه شان بوی عید بگیرد... حتی شیرینی هم...
زن می گوید: شیرینی ما روزی است که پدرمان به خانه برگردد...
پارسا تازگی ها حرف های تازه می زند: آنها که پول دارند هیچ غصه ای ندارند، مگه نه مامان؟
- نه مادر جون آدم خوبه که تلاش کنه تا هر چی می خواد به دست بیاره...
- مامان! پس چرا تو که این همه درس خوندی، دانشگاه رفتی، کار خوب گیر نیاوردی؟
- انشااله به زودی یه کار خوب پیدا می کنم، اونوقت هر چی دوست داشتی برای می خرم. باشه پسرکم...
غذای مورد علاقه پارسا چلو کبابه اما هیچوقت نشده از مدرسه برگرده و بوی چلوکباب پیچیده باشه توی خانه...
زن که حرف می زند همه صحنه های فیلم "دهلیز" از مقابل چشم من می گذرد. شاید بهروز شعیبی، دهلیز را از روی زندگی این مادر و پسر ساخته باشد...
***
4- یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیشکی نبود. یکی از خانه های شهر ما فقط یک اتاق داشت که هم اتاق بود هم آشپزخانه و هم حمام!
توی این اتاق، نه ببخشید توی این خانه یک پدر و مادر زندگی می کنند و دو تا بچه شان.
شب عید بود، مرد خانه حال و روز خوبی نداشت، مادر هر چه فکر کرد چه غذایی برای بچه ها درست کند فکرش به جایی نرسید، کلی وقت نشسته بود و زل زده بود به دو تا پیمانه برنج توی کیسه... دیگر کسی نمانده بود که پول ازش قرض نگرفته باشد...
با اکراه از جا بلند شد، چادر سر کرد و با قدم هایی آهسته و شرمگین راه افتاد سمت فروشگاه سر کوچه...
- آقاجمشید! دو تا کنسرو ماهی بده، بنویس به حسابمون...
صاحب فروشگاه اخم هایش را در هم فروکرد و قوطی های کنسرو را گذاشت روی پیشخوان و آخر صفحه نوشت: دو کنسرو ماهیِ...
زن، خوشحال داشت از مغازه بیرون می آمد که صدای فروشنده مثل پتک خورد توی سرش: خانم رضایی! چوب خط تون پر شده، صبر و تحمل ما هم اندازه داره ها...
***
تمام روایت های این گزارش واقعی است و در شهرستان ما در جریان است اما اسامی مستعار است. این گزارش چکیده هایی از داستان زندگی 4خانواده است. کسانی که مایلند به این خانواده ها کمک کنند با دفتر نشریه فرصت (3515701) تماس بگیرند.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید