امروزچهارشنبه, 01 شهريور 1396-- Wednesday Aug 23 2017

ساعت 05:22:17

آخرین به روز رسانی : جهار شنبه 05:08:31

وجدان نيمه سوز

وجدان نيمه سوز

شنبه, 17 تیر 1391 ساعت 10:14 کدخبر :4240
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : افشين گلكار

يك سالي هست كه از آغاز دوران خدمت سربازي­ ام گذشته و در اين ايام آخرين روزهاي وظيفه خطير ديدباني برجك پادگان را پشت سر مي گذارم . البته ديدباني كه چه عرض كنم ! با آن همه اشعار و صور قبيحه­ اي كه سربازان با سرنيزه كلاشينكف خود بر ديواره­ هاي برجك مي­ تراشند بيشتر به كلاس هنرهاي زيبا شباهت دارد تا ديدباني يك پادگان نظامي!مثل هميشه از داخل برجك بر در و ديوار شهر ديد مي­ زدم كه تابلوي ساختمان واقع بر نبش سمت چپ چهار راه آزادي توجهم را به خودش جلب كرد. روي تابلو با خط درشت و خوانا نوشته شده بود :

« ار، موچ ، عر ، قر » !

اي بابا آخه مگه قحطي اسم آمده؟ حالا « ار ، عر و قر» آن را مي­ شود تحمل كرد ولي آن كلمه « موچ» ... (لعنت خدا بر شيطون) !

از آنجايي كه به هيچ عنوان حس كنجكاوي و فضولي در درون بنده رخنه نكرده­ بود بلافاصله پس از ترخيص از پادگان مستقيم به محل مذكور رفتم و از پيرمرد سالخورده­ اي كه در قسمت اطلاعات ساختمان نشسته­ بود پرسيدم : پدرجان ببخشيد اينجا كجاست ؟

پيرمرد گفت : « اداره رسيدگي به مشكلات وجداني چند لايه به علت عدم رعايت قانون رسمي »

كه مخففش مي­ شود « ار، موچ ، عر، قر»! كساني كه به هر علتي اموال دولتي را حيف و ميل مي­ كنند و از خود هيچ رد پايي به جاي نمي­ گذارند با مراجعه به اينجا خود را تسلي مي­ بخشند، شما هم اگر جزء مواردي كه ذكر كردم هستيد برويد به طبقه دوم اتاق اول دست راست.

بحث حيف و ميل كردن اموال دولتي يك طرف و وجدان حساس ( به اصطلاح عاميانه ، جوگير خودمان ) ما هم در طرف ديگر سبب شد تا براي پرداخت خسارت كنده كاري­هاي برجك پادگان در طول اين يك سال پله­ ها را دو تا يكي پشت سر بگذارم و به سمت طبقه دوم ساختمان بروم .به پشت ميز منشي رسيدم! منشي بدون آن كه سرش را از روي ميزش بلند كند برگه­اي چاپ شده به من داد و گفت اين فرم را پر كنيد و به همراه مبلغ ده هزار تومان تحويل دهيد.

برق از كله­ ام پريد و گفتم ده هزار تومان ؟!

خانم منشي با عصبانيت سرش را از روي ميز بلند كرد و گفت : مگر اموال دولت را حيف وميل نكرده­ اي؟!  مگر عذاب وجدان نداري ؟ مگر ... ؟

چشمتان روز بد نبيند! زبان خانم منشي مانند فنر در رفته، مدام از اين سو و آن سوي دهان مبارك چرخ مي ­خورد و جملات پيش ساخته­ اش را بلغور مي­ كرد! مرد چاقي كه پس از من وارد اتاق شده بود دستش را با ده­ هزار تومان پول به سمت منشي دراز كرد و گفت : اي بابا ، بده بره اين همه حيف و ميل شده اين هم سر آن! نيم نگاهي به كت و شلوار اتو كرده و پيراهن صورتي­ اش كه دگمه­ هاي آن در معرض انفجار بود (از شدت چاقي) كردم و به اكراه ده­ هزار تومان از جيب مباركم بيرون آوردم و روي ميز گذاشتم همانند بقيه روي صندلي­هاي انتظار نشستم . نوبت شماره 13 به من رسيده­ بود و مي­ دانستم حالا حالاها نوبت من نخواهد­شد از اين رو، رو به شخص لاغر اندامي كه در كنارم نشسته­ بود كردم و پس از كلي خوش و بش علت عذاب وجدانش را جويا شدم ! شخص لاغر اندام پاهاي درازش را روي هم گذاشت و در حالي كه انگشتان دستش را داخل يكديگر قفل كرده بود گفت : اي بابا اخوي اينجا همه مثل همديگريم ، بگو و خجالت نكش !

مرد لاغر اندام شروع به صحبت كرد و گفت : « دوسال پيش با شركت مترو براي وارد كردن چند واگن قرارداد بستيم با همكاري شركت سازنده چند واگن دست دوم را رنگ زديم و نوسازي كرديم و همراه با واگنهاي نو رد كرديم به شركت متروي خودمان!  البته زحمت داشت اما بالاخره 200-300 تايي گيرمان آمد و چون از هفت­خوان بازرسي در شده بود و كسي از ماجرا بويي نبرده­ بود گفتيم بياييم اينجا و مبلغي به حساب دولت بريزيم تا نان شبمان حلال از گلويمان پايين برود.»

مرد چاق در حالي كه به زور گردن بيست اينچي را كج كرده­ بود تا بتواند مرد لاغر را ببيند با صداي كت و كلفتي كه داشت گفت : ولي كار نان و آبدار در خصوصي­ سازيه!

من بي اختيار گفتم مگر در خصوصي­ سازي هم آره؟!

مرد چاق دستي به ريشش كشيد و گفت : «بله ، نه! خب راستش چهارده – پانزده سال سال پيش در شركتي مدير مالي بودم. به طور ناگهاني گفتند قرار است بعضي كارخانه هاي شركت را خصوصي كنند و اولويت خريد هم با مديران شركت است. ريش و قيچي هم كه دست خودم بود. كارخانه را دويست ميليون قيمت گذاشتم و با هزار قرض و قوله و آن ده­ ميليون پس­ اندازي كه داشتم كارخانه را از دم قسط خريدم. موجودي انبارش را صد­ميليون فروختم و كارگرها را اخراج كردم. مواد اوليه را سيصد ميليون و ماشين آلات را هشتصد ميليون و زمين و سوله آن را سه ميليارد با كلي ضرر فروختم. پول­ها را بردم به دبي و چهار تا  شركت زدم كه الان روي هم رفته صد وبيست و سه ميليون سرمايه دارند البته به دلار! همه كارها كاملا قانوني و سالم انجام شده ولي به سفارش خانمم آمده ام اينجا چند ميليوني به حساب دولت بريزم تا اين آخر عمري خيال خودم و خانواده­ ام را از نظر پاك و سالم بودن آن راحت كنم!»

از هر لحاظ كه حساب مي­ كردي الان نوبت صحبت با من بود و من بلاتكليف مانده­بودم كه در مقابل آن دو نفر علت عذاب وجدانم را چه چيز معرفي كنم ! راست بگويم يا دروغ؟! اگه راست بگويم كه قطعاً مضحكه همه خواهم شد و اگر دروغ بگويم هم يقينا عذاب وجدانم چند برابر خواهد شد ! در همين افكار با خودم كلنجار مي رفتم كه مرد ميانسال آن طرف لب به زبان باز كرد و گفت : آخه كدوم آدم عاقلي براي اين مسائل عذاب وجدان مي گيرد كه شماها عذا و ماتم گرفته ايد؟!

من هم كه موقعيت را مناسب ديدم ادامه بحثش را گرفتم و گفتم مگر حاج آقا شما هم افتضاحي به بار
آورده­ايد؟!

مرد ميانسال دستي به سبيل كلفتش كشيد و در حالي كه نفسش به زور بيرون مي آمد (احتمالاً قلبش جام كرده بود )گفت: « موضوع چيز مهمي نبود. يك قرارداد كوچك نفت و گاز بود، يعني به جاي فروش مستقيم به كشور خريدار ، يك كشور خارجي را واسطه قرار داديم و اِي ... يك مختصر مبلغي جايه جا شد!

در همان لحظه منشي گفت : شماره 13 بفرماييد داخل!

از جا بلند شدم و گفتم شرمنده انگار قسمت نبود داستان من شنيده­شود و به سمت اتاق شماره 2 رفتم. در حين راه رفتن صداي مرد چاق را شنيدم كه غيبت مرا مي­كرد و مي­گفت : طرف از آن آب­زير­كاهها بود! غلط نكنم يا آقازاده بود يا ازآن دم كلفتها ! در همان حين مرد لاغر در حالي كه با تكان دادن سرش سخنان وي را تأييد مي كرد گفت : احتمالاً همين چند وقته دمش به تله گير كرده كه سرش را تراشيده و گر نه ...

من داخل اتاق شدم و ديگر هيچ صدايي به گوشم نمي­رسيد.

نظرات  

 
#3 0 طنزپزداز 12 دی 1391 ساعت 18:01
اصلا طنز نبود خیلی خسته کننده بود و نامفهوم .
نقل قول
 
 
#2 +1 کمال حاج 18 تیر 1391 ساعت 10:24
افشين گلكار قلمی زیبای داری.
مرسی.
خیلی زیبا بود
نقل قول
 
 
#1 +2 دای غلام 17 تیر 1391 ساعت 21:13
ایول...خیلی باحال بود....
عذا و ماتم نه..... عزا و ماتم
چقدر غلط تایپی دارید.کی میخواید اصلاح شید پ ؟؟
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید