امروزسه شنبه, 28 دي 1395-- Tuesday Jan 17 2017

ساعت 17:05:41

آخرین به روز رسانی : سه شنبه 13:36:26

نجار ملی در کوچه پس کوچه های خمینی شهر
گفتگو با محمد رضا عموچی

نجار ملی در کوچه پس کوچه های خمینی شهر

چهارشنبه, 10 دی 1393 ساعت 07:58 کدخبر :8208
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : فاطمه غفورزاده
اشاره: وارد کارگاهی شدم که پر بود از چوب. فقط یک باریکه راهی بود برای عبور از میان آن همه الوار تا برسی به پله ها. از آن بالا بروی و وارد ساختمان اصلی کارگاه نجاری بشوی.

بر خلاف کار بزرگی که در اینجا اتفاق می افتد کارگاه خیلی کوچک است که بشود تصور کرد. مرا دعوت به نشستن کرد و برای خودش چهارپایه دیگری آورد. مصاحبه ای ذیل گفت وشنودی است با محمدرضا عموچی 68 ساله و طراح قالب های ذوب آهن در خمینی شهر:

**
از پیشینه شغلی خودتان بگویید.
پدر من در آبادان کارگاه نجاری داشت. و من به این دلیل از بچگی با این شغل آشنا بودم. یادم هست که اول راهنمایی بودم فردی از شرکت آوج به سراغ پدرم آمد. دنبال یک نجار ماهر می گشت و به این دلیل به سراغ پدر من آمده بود. میخواستند ساختمان صدا و سیما را در آبادان بسازند. به پیشنهاد پدرم من برای کار رفتم.
به قسمت نجارخانه رفتم. و شروع به کار کردم. ساخت در و پنجره. در آنجا استاد قلیچ نامی مرا با نقشه خوانی آشنا کرد. مدتی آنجا بودم تا شرکت آوج به نورد لوله اهواز پیوست و من نیز همراه آن ها رفتم. در این مدت از ادامه تحصیل باز ماندم. و به صورت شبانه ادامه تحصیل دادم. در آنجا پیرمردی آلمانی تا کار مرا دید مرا به نجارخانه برد و نقشه خوانی را به من یاد داد. باز هم موفق نشدم سیکل بگیرم.


باز چند سال بعد به شهر هفت تپه رفتم. در آنجا در شرکت پارس استخدام شدم. کار آن جا ساخت نئوپان و ورقه های کاغذی بود. باز به سربندر امام خمینی رفتیم. بانک ملی میخواست آنجا مجتمع های مسکونی بسازد. مدتی آنجا بودیم. دو ماهی گذشت تا این که برای دیدن پدرم به آبادان آمدم. آقای سرکاری مرا می شناخت. از شرکت ذوب آهن ماموریت داشت افرادی را استخدام کند. چون با من آشنا بود به من پیشنهاد کار در ذوب آهن داد. من دوست داشتم ولی خانواده ام در آبادان بودند. به هر حال شناسنامه مرا گرفت و مرا با حقوق ثابت استخدام کرد.


پس در ذوب آهن شاغل بودید؟
بله، برای همین به اصفهان آمدم. در آن زمان از درچه به سمت فلاورجان جاده ای وجود نداشت. جاده ای خاکی که به هنگام برف و بارندگی راه بندان بود و حتی نمی توانستیم سر کار برویم. تا آنجا دوساعت راه بود. به هر حال من راه را ادامه دادم و توانستم ادامه تحصیل بدهم و درهمین مدرسه نزدیک کارگاهم که آن زمان کوروش نام داشت مدرک سیکل گرفتم. یک سالی در نجارخانه ذوب آهن بودم تا این که از طرف آموزش و سنجش ذوب آهن نامه ای برای من آمد. از من خواسته بودند تا در دوره مدل سازی شرکت کنم. نزدیک 6 ماه در موسسه ای در دروازه شیراز آموزش مدل سازی دیدم. وقتی دوره تمام شد اتفاقی نیفتاد ولی چند ماه بعد مرا به کارگاه مدل سازی منتقل کردند. در آنجا از روی مدل، پاتیل ذوب و سرجوش و... می ساختیم. در همان سال ها بود که ازدواج کردم و خدا به من سه فزرند عطا کرده که اکنون پسر سومم پیش من در کارگاه کار می کند. من 5 نوه دارم 4 دختر و یک پسر.


اوضاع به همین منوال گذشت تا این که انقلاب شد و نیروهای خارجی رفتند. قبل از آن هیچ کس هیچ اختیاری از خود نداشت و همه تابع خارجی ها به خصوص روسی ها بودیم. وقتی انقلاب شد خیلی ها سرخورده شدند و اعتماد نداشتند که ما می توانیم کار را ادامه دهیم. من گفتم چرا ناراحتید ما حاضریم16 ساعت کار کنیم اما حقوق 8 ساعت را به ما بدهید. کار را ادامه دادیم و شد. من از آن زمان از منزل ناهار می بردم تا مجبور نشوم به رستوان ناهارخوری بروم و وقت بیشتری داشته باشم تا بتوانم بیشتر کار کنم.

 


در زمان جنگ هم ذوب آهن بودید؟
بله، سال 1365 از طرف ذوب آهن به صورت داوطلبانه به جنگ رفتم. و در لشکر امام حسین(ع) بودم. چند شبی بعد از ورود ما مراسم سالگرد شهید حاج حسین خرازی بود. در دارخوین آسیب دیدم و شیمیایی شدم ولی پیگیری نکردم. وقتی جنگ تمام شد و برگشتیم ادامه کار دادم.


شاگرد هم پرورش دادید؟
من استادی بالاتر از خودم نداشتم. اول از همه پدرم به من آموزش داد و بعد خودم یاد گرفتم. در ذوب آهن دانشجویانی را که دوره کارآموزی داشتند آموزش می دادم. روز به روز مهارتم بیشتر میشد تا این که در سال 1374 بازنشسته شدم. اما همان کارشناسانی که در ذوب آهن بودند و الان همه جای کشور هستند برای من سفارش می آوردند. از جمله ذوب آهن و مس سرچشمه کرمان و کارخانه کوکیل کاشان ، غلتک سازان سگزی، رینگ کارخانه سیمان بهبهان، فولاد مبارکه شرکت سایا و فقط در خمینی شهر و استان من هستم. . یکی از دوستانم در بروجن هم همکار من بود. به علت بیماری کارگاهش را فروخت و الان بیکار است. یکی دیگر از همکارانم در دیزیچه هم هست ولی از نظرسواد پایین تر از من است.
به تازگی سه نفر هم در نجف آباد وشاپور جدید و اشترجان هستند که سفارش می گیرند اما من نمیشناسم ولی مثل من نیستند.


در مورد جزییات کارتان توضیح دهید؟
من برای تفریح سفارشات از مردم عادی می گیرم که فقط محدود به در و پنجره و کمد میشود. کار گنبد و مناره ای که دهه اول محرم در دوشنبه بازار به نمایش گذاشته می شود را من ساختم. من برای ساخت آن پولی نگرفتم حتی چوب های آن را خودم تهیه کردم و دقیقا مثل اصل آن است منتهی در ابعاد کوچکتر. بعد به دلیل پاره ای از مشکلات ادامه کار ندادم و مناره و گنبد حضرت اباالفضل را کس دیگری ساخت اما دقیقا مثل اصل آن نشد. بعد سفارش دیگری آوردند ولی من قبول نکردم. کار اصلی من سفارشات خاص صنعتگران در ابعاد کوچک و بزرگ است. کار من شامل فرم گیری و ریخته گری و رنگ زدن است. حتی خودمان باید طراحی بلد باشیم. مثلا چند وقت پیش طرحی به من دادند که نقص داشت زنگ زدم و ایرادات را گفتم. بیش از 10 نفر کارشناس آمدند و بازدید کردند و نظر من را تایید کردند و آن شد که من گفتم. ساخت این قطعات بسیار طول می کشد بین 2 یا 3 ماه. و در سال بیش از 5-4 مورد سفارش بیشتر نداریم.

 najjar1


درآمدزایی آن چگونه است؟
برخلاف ظاهرش درآمد خوبی ندارد. چون زمان زیادی می برد. از طرفی بازار نوسانات قیمت دارد و این که بعضی موارد نقص هایی در طراحی دیده می شود. مثل همین طرحی که مثال زدم. سفارش از شرکتی در سگزی داشتم که من چند میلیون خسارت دادم. چون کار مزایده ای بود و کار ایراد فنی داشت تا مراحل رفع نواقص طول کشید. به طور کلی کارها رینگ و پاتیل مبارکه و سربار ذوب آهن بوده. این دو مورد در ابعاد با هم متفاوت هستد، پاتیل کارخانه مس سرچشمه کرمان و کوکیل های شرکت غلطک کاشان. بازرسان این کارخانه ها در سطح کشور همان هایی هستند که مرا در ذوب آهن می شناختند. قبلا از کارخانه فولاد طبرستان در گرگان و کارخانه ای درخراسان رضوی هم سفارش داشتم ولی بازرسان آنجا عوض شده اند و با من رابطه ای ندارند. من از همه جای کشور سفارش دارم. کار من ملی است. دو پسر اولم هم پیش من بودند اما این کار را ول کردند و رفتند.


چه انتظاراتی دارید؟
با این سطح کار ملی کسی مرا نمی شناسد. دیوار من با دیوار شهرداری منطقه2 یکی است ولی حتی آن ها مرا نمی شناسند. حتی در جاهای دیگر سراغ دارم که کار پایین تر از این را حمایت میکنند. تمامی مشاغل اتحادیه دارند ولی من تنهام. اما اینجا کسی مرا نمی شناسد چه برسد به این که برای من کاری کنند. من توانایی ندارم که کارم را توسعه دهم و اینجا بسیار کوچک است. حتی وام هم نگرفته ام. مسئولین پیگیری نمی کنند. حتی کارشناسانی که برای سفارش به خمینی شهر می آیند نظر خوبی نسبت به شهر ندارند. از وضعیت خیابان محله و فضای سبز و زیباسازی ناراحتند. و وقتی محل کار مرا می بینند افسوس می خورند. اما از محل کار من تعریف می کنند که مردم محله مذهبی اند و همیشه طرفدار اهل بیت اند. اگر من بمیرم کسی نیست این کار را ادامه دهد.یادم هست قرار بود پاتیلی بسازم که بزرگترین پاتیل در نوع خود بود و قرار بود آقای هاشمی رفسنجانی رییس جمهور وقت در ذوب آهن افتتاح کند. فشار کار من بسیار بود. اما در شهر خبری نبود. البته من انتظار زیادی ندارم.

 


خاطره ای برای ما تعریف می کنید؟
زمانی که در دارخوین بودیم بمباران شدید بود. همه در سنگرها بودند. حتی چند اسکله از ذوب آهن آورده بودند که سنگر بسازند اما هنوز سنگری ساخته نشده بود. من در بین این اسکله ها پنهان شدم و به آسمان چشم دوختم. میخواستم هواپیماها را بشمارم. یکی از فرماندهان به نام آقای زمانی به من گفت دراز بکش. من گفتم اگر بمب بزنند همه می میرند پس بگذار من رو به آسمان باشم. بمباران که تمام شد این داستان را برای همه تعریف می کرد که همه ترسیده و پناه گرفته بودند اما این آقا رو به آسمان بود و خاطره بد من مربوط به اعزامم به جنگ بود که داوطلب بودم. چون مرا به جنگ نمی فرستادند. حقوقم را ندادند. حتی بعد از جنگ به من کارانه و عیدی و پاداش هم ندادند.

 


از کارتان چقدر رضایت دارید؟
من از کارم بسیار راضی ام . هیچ وقت از این کار پشیمان نشده ام. اگر به گذشته برگردم باز همین کار را ادامه میدهم. من پاتیلی می سازم که علاوه بر اشتغال زایی چرخ مملکت را می چرخاند. این پاتیل بیش از ده سال کار میکند و مورد استفاده است و وقتی به آن فکر میکنم شور خاصی پیدا میکنم. من پاتیل را با چوب می سازم و به هم وصل می کنم. رنگ میزنم. تمام و کمال تحویل می دهم. یک بار در کار انگشتم آسیب دید و سر انگشتم را از دست دادم اما پشیمان نیستم. من حتی در زمان تقسیم پاداش هم در ذوب آهن شرکت نداشتم.

نظرات  

 
#1 +1 1222 10 دی 1393 ساعت 08:18
آدم یاد کشتی نوح (ع) می افته.
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید