امروزسه شنبه, 06 تير 1396-- Tuesday Jun 27 2017

ساعت 02:57:38

آخرین به روز رسانی : یک شنبه 01:53:17

خاطرات امیررضا امینی دوچرخه سوار خمینی شهری در سفر به کربلا (12)

پنجشنبه, 18 دی 1393 ساعت 16:06 کدخبر :8256
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :
به خط پایان رسیدم

در یازدهمین بخش از خاطرات سفر رکاب زن خمینی شهری به کربلا خواندیم که وی پس از رسیدن به کربلا و اقامت چند روزه در این شهر، یک روز صبح از کربلا با دوچرخه به سوی کاظمین راهی شد و حالا ادامه ماجرا:

پس از گذشتن از محدوده شهر وارد جاده كربلا - بغداد شدم. جاده شلوغی بود ولی به خاطر بارش باران شب گذشته هوا طراوتي خاص داشت. پس از دو سه ساعتي ركاب زدن به شهر مسيب رسيدم، دوباره از رودخانه فرات عبور كردم و براي لحظاتي محو تماشاي اين همه آبي كه در اين رودخانه بود، از خود پرسیدم: با وجود اين همه آب شهداي كربلا لب تشنه چرا؟
به طرف شهر اسكندريه به راه افتادم. دنبال جايي مي گشتم كه صبحانه بخورم كه با يك پارك زيبا در كنار جاده برخورد كردم. به دنبال درب ورودي به انتهاي پارك در يك خيابان فرعي رسيدم. يك پاسگاه ايست بازرسي درست روبروي پارك مستقر بود، با خودم گفتم سرت را براي ورود به اين پارك بر باد می دهي. ماموري اسلحه به دست فرمان ايست داد و گفت: قِف. در جا خشكم زد.
پرسيد: از كجا مي آيي؟
-زائر هستم وعازم كاظمين. مي خواهم صبحانه بخورم.
مامور لبخندي زد وگفت: تفضل (بفرما) و بعد رفت و با صبحانه اي به همراه يك چاي عربي كه به آن معتاد شده بودم برگشت و سفارش كرد که زياد از آنجا دور نشوم.
دوباره به طرف شهر اسكندريه حركت كردم. چند كيلومتر دیرتر به پاسگاه ايست بازرسي رسيدم. گفتند همين جا بمان تا با مركز تماس بگيريم. پس از 15-10 دقيقه مرا با ماشين گشتي كه تيربار روي آن سوار بود به مركز استخبارات اسكندريه بردند. آنجا مورد بازرسي بدني قرار داده و به ساختمانی دیگر انتقالم دادند. فرمانده پاسگاه طی بازجویی پرسید: تو چطور از مرز مهران وارد شدي و از شهر هاي مختلف عبور كرده اي و ما نفهميده ايم! با فدراسيون دوچرخه سواري كشور عراق هماهنگ كرده بودي؟ نوبت اين افسر عراقي تمام شد و سرگرد دومی مثل اولي شروع كرد به بازجویي. بعد مرا به اتاقي راهنمایي کرده و درب را به رویم بستند. از خستگي خوابم برد. پس از حدود نيم ساعت متوجه شدم يك استوار عراقي روبرویم ایستاده و پرسید: ميداني اينجا كجاست؟ گفتم: مركز استخبارات اسكندريه است. گفت: نه اينجا نزديك اردوگاه اشرف مقر اعضای مجاهدين خلق است و آقاي مسعود رجبي هم آنجاست، مي خواهي تو را به اردوگاه ببرم. از جايم بلند شدم وگفتم: من نه اردوگاه اشرف را مي شناسم و نه مسعود رجبي را، من يك زائرم كه راهي كاظمين هستم. استوار عراقي از اتاق خارج شد و درب را بست. خلاصه پس از چرتي ديگر يك سرباز عراقي آمد وگفت: جناب سرگرد صدايت مي كند. پيش او رفتم و گذرنامه ام را تحویل دادم. نگاهي كرد وگفت: پول داري؟ همه پول هاي جيبم را جلويش خالي كردم. گفت: فقط در حد کپی گرفتن پول مي خواهيم. گذرنامه ام را براي وزارت الاستخبارات فاكس كردند و بعد از نيم ساعت جواب آمد كه ايشان را تا شهر كاظمين تحت الحفظ بدرقه كنيد.
در اين لحظه پس از شكر گذاري به درگاه خدا به طرف كاظمين به راه افتادم. وارد اتوبان هاي بغداد كه شدم خيلي شلوغ بود وخروجي هاي زيادي داشت. از كنار شهر بغداد گذشتم و از خروجي كه به طرف كاظمين بود به شهر كاظميه یا همان كاظمين رفتم. پس از مستقر شدن در هتل به زيارت امامان معصوم امام موسي كاظم (ع) و امام جواد(ع) رفتم و چون پايان مسير با دوچرخه بود باز هم نفس راحتي كشيدم و سجده شكر به جا آوردم. پس از برگشتن به هتل به خانواده ام در ايران زنگ زدم. شب را تقريبا راحت خوابيدم و صبح پيش از اذان برای زيارتي دوباره به حرمين شريفين رفته و سپس با اتومبیل رهسپار سامرا شدم. پس از رسيدن به شهر مقدس سامرا راهی حرمین عسکریین شدم. تمامي صحن هاي منتهي به حرم و خود حرم و گنبد و بارگاه ها به دست ايراني ها ساخته شده بود. پس از زیارت امام علي نقي (ع) و امام حسن عسگري (ع) و دو بانوي بزرگوار حليمه خاتون و نرجس خاتون به هتل برگشتم و صبح روز بعد پس از خداحافظي از مسوول هتل كه اصرار داشت دوچرخه ام را بخرد حتي با قيمت بسيار زياد، با ماشين به طرف مرز مهران حركت كردم. صبحانه اي دلچسب كه به قول عرب ها آش بود و از نظر ما ايراني ها باقالي ( درخميني شهر آن را از باقالا خشكه مي پزند. ) خوردم. ساعت 12 ظهر به شهر مرزي مهران رسيدم و با سلام وصلوات وارد خاك ميهن اسلامي مان ايران شدم. اول بوسه اي بر خاك پاكش زدم و به پايانه مرزي مهران وارد شدم. همه مامورين اداره به دورم حلقه زدند و يكي يكي زيارت قبول گفتند. كاركنان خدماتي هم صلوات گويان از من استقبال كردند و زيارت قبولي گفتند. به محوطه پاركينگ رفتم. آنجا هم مورد استقبال رانندگان خط ويژه مهران €“پايانه مرزي قرارگرفتم. راننده سر رساندن من به شهر مهران بگو مگو می کردند و همه دوست داشتند خودشان مرا برسانند. خلاصه با هم کنار آمدند و یکی از راننده ها مرا پايانه مسافربري شهر ايلام رساند. ساعت 4بعدازظهر سوار اتوبوس و راهي اصفهان شدم.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید