امروزدوشنبه, 27 دي 1395-- Monday Jan 16 2017

ساعت 12:54:20

آخرین به روز رسانی : دو شنبه 09:46:25

مروری بر خاطرات خواندنی تعدادی از آزادگان خمینی شهری؛

از اسارت تا آزادگی(خاطرات)

دوشنبه, 06 شهریور 1391 ساعت 08:44 کدخبر :4452
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :
خاطرات آزادگان خمینی شهری

 مقدمه

در تقویم ها در مردادماه، روزی را داریم که به یاد ورود پرافتخار آزادگان به میهن نامگذاری شده است. در "فرصت" تا به امروز، درباره آزادگان مطلب ویژه ای نداشته ایم و لذا تصمیم به پرداختن به این موضوع گرفتیم. قرار شد با تعدادی از آزادگان دیروز – فارغ از گرایشات سیاسی امروزشان – به گفتگو بنشینیم و خاطراتشان از آزادگی را از لابلای رازهای دلشان بیرون کشیم. برخی از این مردان ایثار، حاضر به گفتگو شدند، برخی خواستند عکس شان درج نشود و ما هم رسم امانت را رعایت کردیم.

 

مرغ و جوجه در اسارت

 

چند سالی از اسارت گذشته بود و غذاها یکنواخت بود. ناهارمان به زور به ده دوازده تا قاشق برنج و خورشت برگ چغندر یا پوست بادمجان می رسید. بدن اسرا به شدت ضعیف شده بود، برای همین از عراقی ها خواستیم که مقداری تخم مرغ به ما بدهند. حتی حاضر بودیم پولش را هم بپردازیم، اما عراقی ها قبول نمی کردند. تا یک روز که صلیب سرخ برای سرکشی آمد، اصرار کردیم که بگویند به ما تخم مرغ بدهند. بالاخره توسط صلیب سرخ توانستیم از عراقی ها تخم مرغ بگیریم. البته به هر دو نفر، یک تخم مرغ دادند و پولش را هم از ما گرفتند. و این شد شام یکی از شب های تاریخی اسارت.

اردوگاه ما، بیرون از شهر بود و هر از گاهی، نیروهای عراقی به بیابان می رفتند و کبوتران چاهی را می گرفتند و به ما می دادند تا برایشان کباب کنیم. یک روز یکی از این عراقی ها، ده پانزده تا کبوتر آورد و گفت پر و بال شان را بکَنیم و برایش کباب کنیم. ما دو تا از این کبوتران را نکشتیم و پشت پنجره، زیر یک صندوق پنهان کردیم و به سرباز عراقی گفتیم، دو تاشان پرواز کردند و رفتند.

بعد از مدتی، به عراقی ها گفتیم بچه ها مریض شده اند و این بار تخم مرغ بیشتری بیاورند تا لااقل به بچه های مریض، نفری یک تخم مرغ بدهیم. بعد هم دو تا از تخم مرغ هایی را که آوردند، زیر پای کبوتران گذاشتیم و لحظه شماری می کردیم تا جوجه شود. بالاخره چند روزی گذشت و هر دو تا تخم مرغ، جوجه شد.

جوجه ها به صدای بچه ها عادت کرده بودند. هر وقت سر و صدای بچه ها بلند بود، جوجه ها برای خودشان می گشتند و ساکت بودند و هر وقت بچه ها آرام بودند، صدای جیک جیک شان بلند می شد. یک روز که برای آمار گرفتن به محوطه اردوگاه رفته بودیم، صدای جیک جیک اینها بلند شد و سرباز عراقی هم صدا را شنید و به داخل آسایشگاه رفت و جوجه ها را پیدا کرد و سریع به مافوقش خبر داد که بیا ببین حسن رجایی چه کرده است؟! فرمانده اش آمد و پرسید این جوجه ها را از کجا آورده اید؟ من هم برایش توضیح دادم که تخم مرغ ها را زیر پای کبوتران گذاشتیم و جوجه شد. فرمانده عراقی ها گفت: "مگه میشه؟!" و من جواب دادم: "هر چه که خدا بخواهد بشود، می شود." فرمانده چندین بار گفت: "الله اکبر! الله اکبر!"

خلاصه اینطوری بود که تا وقتی که از اسارت برمی گشتیم، ده بیست تا مرغ و جوجه پرورش داده بودیم که همان جا در اردوگاه ماندند.

"خاطره از آزاده حسن رجایی"

...

دفترچه دعا

 

در اسارت، با کاغذهای پاکت سیگار یک دفترچه کوچک دعا درست کرده بودیم. یک روز مشغول دعا خواندن بودیم که یکی از عراقی ها از سوراخ قفل در، دفترچه را دید و رفت و با یک افسر آمد تا دفترچه را از ما بگیرد. همه مان را تفتیش کردند. هوا خیلی گرم بود و لباس مان را هم در آورده بودیم. من لباسم را روی زمین پهن کرده و دفترچه را زیر آن گذاشته بودم. عجیب بود که عراقی ها همه بچه ها را گشتند ولی کاری به من نداشتند. و حتی افسر عراقی که دیگر آن موقع فهمیده بود که من فرمانده هستم، گفت: "شما اینها را نصیحت کن."

این ماجرا برای ما یک معجزه بود که چطور عراقی ها همه جا را گشتند ولی زیر لباس من را نگشتند. آن لحظه یکی از مواردی بود که با تمام وجود درک کردیم که خدا همه شان را کر و کور کرده است.

"خاطره از آزاده حاج مرتضی بختیاری -فرمانده گردان چهارده معصوم-"

...

افطاری با پوست پرتقال

 

مدت کوتاهی از اسارت مان گذشته بود، تصمیم گرفتیم روزه هایی که در جبهه از ما ضایع شده بود را بجا آوریم. در اسارت صبحانه را ساعت هشت صبح می دادند و ناهار و شام با هم یک وعده بود که ساعت چهار بعد از ظهر می دادند و باید همان موقع می خوردیم و اجازه نگهداری غذا را نداشتیم. بعضی از روزها به همراه غذا، یک پرتقال هم می دادند. ما هم آن پرتقال را با مقداری نان، برای سحری و افطاری، پنهان می کردیم. کمی نان را با پوست پرتقال، افطار می خوردیم و بقیه نان و قل های پرتقال را همان طور که زیر پتو بودیم، موقع سحر می خوردیم. به همین ترتیب توانستیم حدود سه ماه روزه قضای زمان جنگ را در اسارت بجا آوریم.

...

تئاتر در اسارت

 

شرایط اسارت واقعا شکنجه آور بود. اوضاع بچه ها -مخصوصا آنهایی که متأهل بودند و بچه داشتند- از نظر روحی خراب بود. هر کسی برای نجات از این اوضاع، به چیزی پناه می برد. یکی دعا می خواند، یکی گریه می کرد، یکی می خندید، یکی سیگار می کشید، عده ای جلسات قرآن و نهج البلاغه و... راه انداختند، بعضی به مطالعه رو آوردند و برخی هم به فراگیری زبان های خارجه. من هم به فکر افتادم که برای تغییر روحیه بچه ها، باید کاری انجام بدهم، برای همین گروه تئاتر راه انداختم. تئاترهای خنده دار و طنز می نوشتم تا بچه ها دور هم بخندند و قدری از سختی اسارت، کاسته شود. در اردوگاه کارم این شده بود که فقط و فقط تا ساعت دوازده و یک نصفه شب، می نشستم و دیالوگ می نوشتم. برای سوژه ها هم خودم فکر می کردم و هم بچه ها پیشنهاد می دادند و من می نوشتم. بعضی از بچه هایی هم که قبل از اسارت توی کار سینما و تئاتر بودند، نمایشنامه می نوشتند و به ما می دادند و ما کار می کردیم.

"خاطره از محمد تقی تمنایی –نویسنده و کارگردان دوران اسارت-"

...

کبوتران حرم

 

از سال 67 تا 69 و پایان دوران اسارت، رفتار عراقی ها کمی تغییر کرد و از خودشان کمی ملایمت نشان دادند. حتی وقتی درخواست کردیم که ما را به زیارت عتبات عالیات ببرند، قبول کردند. البته هدف آنها از پذیرش این مسئله، بیشتر تبلیغات بود و به اصطلاح می خواستند نشان دهند که ما با ایرانی ها رفتار خوبی داریم. هر بار، 400 نفر را از اردوگاه به بغداد و از آنجا هم با اتوبوس به نجف و کربلا می بردند.

بچه های اردوگاه که قبل از ما به کربلا رفته بودند، گفتند که کبوتران حرم امام علی و امام حسین(علیهما السلام) خیلی گرسنه اند و کسی به اینها آب و دانه نمی دهد. ما هم قبل از رفتن، خمیر وسط نان ها را در آوردیم و گذاشتیم آفتاب خشکید و بعد کمی کوبیدیم و برای هر نفر، یک قیف درست کردیم و نان ها را داخل قیف ها ریختیم. 400 تا قیف شد. با بچه ها هماهنگ کردیم که دویست نفرمان نان ها را به کبوتران حرم امام علی(ع) بدهیم و دویست نفرمان هم به کبوتران حرم امام حسین(ع). یک سری صنایع دستی مثل انگشتر، قلب، ماهی و... هم با فلز و سنگ درست کرده بودیم که به همراه خمیر دندان و وسایلی که همراه مان برده بودیم، به مردم فقیر آن مناطق دادیم.

یادم است تنها روزی که ما در اسارت یک وعده غذای سیر خوردیم، همان روز بود که از نجف به کربلا رسیدیم. موقع اذان ظهر بود، بعد از زیارت، ما را به مهمانسرای حضرت اباالفضل(ع) بردند و یک غذای مفصل به ما دادند. در نجف برای زیارت و نماز در حدود یک ربع به ما فرصت دادند و سربازها با پوتین وارد حرم شدند، اما در کربلا و وقتی وارد حرم حضرت اباالفضل شدیم، تنها جایی بود که سربازها پوتین هایشان را درآوردند و داخل حرم آمدند. ظاهرا به خاطر هیبت و جذبه حضرت و معجزاتی که از ایشان دیده بودند، احترام خاصی برای ایشان قائل بودند.

"خاطره از آزاده حسینعلی محمدی فرد"

مطالب مرتبط:

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید