امروزجمعه, 30 تير 1396-- Friday Jul 21 2017

ساعت 14:52:38

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 00:28:25

داستان کوتاه؛

زیر تیر چراغ برق

یکشنبه, 28 اسفند 1390 ساعت 07:49 کدخبر :3851
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : الهه مختاری

 

-" ساده ای و خر. به قیافه که نیست پسر، یارو با کلاس و سوسول ایستاده جلو چشم همه داره گدایی میکنه اونوقت تویِ ساده همینطوری به آدم ها اعتماد میکنی؟ ندیده و نشناخته گوشتت را میدی دست گربه! حالا بدو تا پولش را واست بیاره..." احسان سیم ظرفشویی را به سیخ ها کشید: گفتم که از این یکی آدرس گرفتم اوستا.

گفت تا شب پول را میاره اگه پیداش نشد خودم فردا صبح میرم سراغش.

 

اوس حبیب همانطور که با عجله روپوش آشپزی را از تنش در می آورد، گفت: آخه تا کی من باید تاوان ندونم کاری تو رو بدم. اینطوری بخوای دلسوزی کنی ورشکست میشم ها. یه فکری به حال این سادگیت بکن. تو چند سال دیگه باید یه خونواده را اداره کنی.

احسان سرش را پایین انداخت و شروع کرد به جوجه سیخ کردن. با خودش گفت: باشه... همین امشب رو بهش مهلت میدم؛ آورد که هیچی وگرنه تا ته سده هم که شده میرم و گیرش میارم. از فردا که سال تحویل بشه احسان هم دیگه خر و ساده نیست. حالا می بینی اوستا.

ساعت 7 از خانه بیرون زد. تا از منظریه به آدرس مرد برسد یک ساعتی علاف شد. زیر نم باران رسید سر کوچه و از آنجا به بعد تمام آدرس ساختگی بود. آقای زمانی اصلا وجود خارجی نداشت. به سراغ سوپر مارکت محل رفت:

ببخشید شما توی این محل یه مرد چاق با موهای جو گندمی که 50 ساله بزنه، نمیشناسی؟

پیرمرد که کار مشتری را راه می انداخت پوزخندی زد: یه چند تاشون را میشناسم...آخه بنده خدا یه نشونه درست و حسابی بده. اسمی...فامیلی؟

-" گفت فامیلیش زمانيه که فکر کنم دروغ گفته... یه جای سوختگی روی صورتش بود... اینجا سرِ لپش"

-" حالا چیکارش داری؟ طلبکارشی؟"

-" نه بابا..."

-" خب پس بیکاری شب و روز عیدی خودت را علاف کردی؟"

-" کار واجبی باهاش دارم. اگه آدرس داری بهم بده یه حسابیه که باید تسویه شه."

ظاهرا آدرس این بار درست بود. یک خانه قدیمی که ته کوچه ای باریک و قدیمی تر جا خوش کرده بود. خشت و گل خانه هر لحظه امکان آوار شدن داشت. شاید با همین نم بارانی که داشت می بارید این خانه هم نفس آخر را می کشید. درِ کوچک و رنگ و رو رفته خانه را کوبید. پسرکی9-8 ساله در را باز کرد. لباس های کهنه و وصله پینه ای پسر دلش را زد.

-" سلام بابات خونه اس؟"

–"چیکارش داری؟ رفته سر کار."

- " روز عیدی کی میره سر کار؟ برو بهش بگو بیاد کار واجبی باهاش دارم."

–" نیستش رفته قبرسون"

-" سر کارش قبرسونه؟"

–"آره خب! امروز که روز اول عیده و قبرسون شلوغه نره سر کار؟! "

-" بچه ما خودمون همه رو فیلم میکنیم. برو بگو بیاد دم در"

-"خودم هم داشتم می رفتم قبرسون پیش آقام. دوست داری بیا."

پای چپ پسر می لنگید. از آن همه بدبختی دلش آوار شد. داشت از خیر پول می گذشت که یادش آمد به خودش چه قولی داده بود. دنبال پسر راه افتاد.

تا قبرستان محل یک ربعی پیاده روی بود: بابات چکاره اس؟

-" قبر می شوره... جوراب و دعا میفروشه... مگه نمیشناسیش؟"

-"چرا اما نمی دونستم چکاره اس. کلاس چندمی پسر؟"

-"چارم. آقام میگه تا پنجم ابتدایی واسم بسه... میگه درس مال اوناییِ که دارن خرج مدرسه را بِدَن نه ما که آخرش هم بدبخت بیچاره های مملکتیم... اونجاس... کنار تیر برق... کت سیاهه... دیدیش؟"

-" بابات اینه؟!"

-"آره دیگه... عزیز قبرستونی."

به طرف مرد رفت. مرد با کت مشکی رنگ و رو رفته، شلوار قهوه ای و وصله پینه ای روی یه کارتن کنار بساط جوراب و دعایش چهار زانو نشسته بود. کلاه بافتنی طوسی اش را تا بالای چشمانش کشیده بود. کفش های کهنه ای را که پاشنه اش را خوابانده بود، به تیر چراغ برق تکیه داده و روی بساطش را پلاستیک کشیده بود که نم باران خیسشان نکند. کنار مرد نشست. همان مرد دیروزی بود اما کمی درب و داغان تر.

-"سلام حجی، منا یادت هست؟"

مرد سرش را به طرف او چرخاند: سلام جوون... جوراب میخوای یا دعا؟

-" هیچکدوم. اومدم پول غذایی که دیروز بردی رو ازت بگیرم؟"

-"غذا؟! اشتباه گرفتی. پاشو برو جلوی کار و کاسبی ما هم نگیر سر جدت. پاشو پاشو برو."

-" کجا برم؟... تا پولم رو ندی که نمیرم. خودت بودی اومدی 10 سیخ کباب رو گرفتی و بردی و خوردی نه؟! بعدش هم گفتی خوب خری بود، چه راحت سرش را کلاه گذاشتم... ها"

-" لاالله الا الله... برو پسر برو زده به سرت روز اول عیدی اومدی یقه ما رو چسبیدی که چی؟ همین جورابایی که می بینی جلوم چیدم همش امانت یه نفرِ که بفروشم و مزدم را بگیرم. من آبرو دارم باید خرج یه خانواده را بدم. تا حالا لقمه حروم تو خونه نبردم اونوقت تو میگی کباب بردم و پول ندادم؟ برو خدا خیرت بده "

-" ببین من احسان دیروزی نیستما... فکر کنی خر میشم و پا میشم میرم. پولم رو بده باید برم کلی کار دارم اول سالی." مرد از جا بلند شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن: من گورم کجا بود که کفنم باشه... کباب!! تو بگو نون و ماست... بگو زهر مار، دو روزِ این شکم صاب مرده خالیه... تو چی میدونی از حال من... هان؟

پسرک لنگ لنگان به طرف پدرش آمد: آروم بگیر آقا. دوباره غش می کنیا...

مردم دورشان جمع شده بودند. دست های مرد شروع کرد به لرزیدن و یک دفعه رعشه تمام تنش را گرفت و روی زمین افتاد.

احسان به طرفش رفت. رنگ از رویش پریده بود. خواست بلندش کند که پسرک دستش را رد کرد: ولش کن خودش حالا خوب میشه. هر وقت جوش میاره اینطوری میشه، هر روز... یاالله فیلم تموم شد... برین رَد کارتون.

صدای مردم توی هم افتاده بود: چش شد بنده خدا؟ مگه پسره چی بهش گفت؟

احسان می خواست پا بگذارد به فرار اما پسرک به سرعت مردم را متفرق کرد و آمد طرفش: چی باهاش گفتی؟ مرض داری جوشیش میکنی؟ بیا بذاریمش سینه چراغ برق. پاشو دیگه یاالله....

کمک کرد و تن سنگین مرد را چسباند به تیر. پسرک دوباره تندی کرد: چیه زل زدی، پاشو برو رَد کارت. می خوای بیدار شه تو رو ببینه دوباره غش کنه. برو یه روز دیگه بیا. آقا بیدار شو... آقا.

داشت خاک روی شلوارش را می تکاند که چشمک پسرک به مرد را دیده و لبخند پنهانی مرد به پسر را. ته دلش خراب شد. نفهمید کی یقه مرد را گرفت و از جا بلندش کرد: سر من رو کلاه میذاری؟ فکر کردی با بچه طرفی؟ پول منو رَد کن بیاد تا آبروت رو نبردم.

یقه مرد را که رها کرد، پسرک پا گذاشت به فرار. داشت شاخ در می آورد وقتی دید پای لنگ پسر هم دیگر نمی لنگید.

-"آبرو... هان؟... مگه آدم هایی مثل تو آبرو هم سرشون میشه... چطوری روت میشه کتاب دعا بفروشی... دزدِ قالتاق... رَد کن بیاد... زود باش."

–" ندارم به خدا ندارم"

احسان همانطور که شروع کرد جیب های مرد را بگردد گفت: اسم خدا را نیار ...

از جیب داخل آستر کت مرد یک بسته پول پیدا کرد. 10 هزار تومن خودش را برداشت و بقیه اش را انداخت جلوی مرد. مرد به سرعت خم شد و شروع کرد به جمع کردن پول ها: خدا لعنتت کنه... ببین با این پولای بی زبون چیکار کرد. مرض داری...

صورتش را از مرد برگرداند و به سرعت به طرف در خروجی قبرستان رفت. پیرمرد متولی قبرستان صدایش زد.: مواظب خودت باش اینجور آدما خودشون رو تو خطر ببینن هر کاری ممکنه بکنن. برا خودت دشمن نتراش.

-" شما چرا اینا را اینجا راه میدید؟ دارن سر مردم را کلاه میذارن. همه کاراشون فیلمه."

-" ملک شخصی که نیست، قبرستونه. همه اینجا مرده دارن و میرن و میان. ما که از کسی کارت شناسایی نمی گیریم. من میگم خودت مواظب خودت باش، دشمن دار نشی."

احسان دستش را به علامت تشکر بالا آورد و همانطور که بیرون می رفت گفت: نبایدم بهشون میدون داد. خداحافظ.

***

سیخ ها را گذاشت روی آتش و شروع کرد باد بزند. نسیم روز اول فروردین صورتش را نوازش می داد. همه حواسش به خیابان بود ببیند کی اوس حبیب از را می رسد تا 10 هزار تومان را بگذارد روی میزش و ماجرا را برایش تعریف کند.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید