امروزشنبه, 09 ارديبهشت 1396-- Saturday Apr 29 2017

ساعت 01:42:24

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 11:14:03

نمایشنامه؛

وقتی حاجی از غصه سکته می کند

چهارشنبه, 02 اسفند 1391 ساعت 08:18 کدخبر :5250
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : رامین شاهین
حاجی وامانده شهر ماشین را وارد پارکینگ خانه می برد، درب صندوق عقب را بازکرده و پسرش را صدا می زند.

حاجی: حمید کجایی بیا کمک.
حمید پس از چند بار کرگوشی انداختن جواب می دهد: اومدم.
حاجی: سر این کیسه های برنج را بگیر ببریم تو زیر زمین.
حمید: بابا چند تا کیسه برنج می خری؟ این چند وقت از بس سر کیسه های برنج و حبوبات و قند و اجناس را گرفتم بردم تو زیر زمین کمرم درد گرفت.
حاجی: کمر دردت مال چیز بلند کردن نیس مال موقع خوردنه که روی سفره غذا دولا می افتی.
زن حاجی که سر و صدا را می شنود به پارکینگ می آید ببیند موضوع چیست.
زن حاجی: سر چی کل کل می کنید؟
حاجی: هیچی برنج می دادند، چند تا گونی گرفتم پسرت زورش می یاد کمک کنه ببرم تو زیر زمین.
زن حاجی: باز هم گونی گونی چیز خریدی، آخه برا چند سال برنج و حبوبات و پودر و روغن و کوفت و زهرمار تو زیر زمین جمع کرده ای؟ بسه دیگه.
حاجی: خب گیرم مصرف نشد، گرون می شه می فروشیم.
زن حاجی: آخه همه که ندارن گونی گونی بخرند، بنده خداها روزانه و هفتگی چیز می خرند، اون وقت شما گونی گونی می خرید اونا دچار مشکل می شند.
حاجی: به من چه ربطی داره؟ تازه من به خاطر این که شما گرسنگی نکشید اینا را خریدم.
زن حاجی: آخه اگه خدا نکرده روزی جنس نبود و در و همسایه گرسنه بودند، ما دلمون میاد داشته باشیم بخوریم، بقیه بمیرند؟ اصلا آن زمان آدمهای گرسنه تحمل می کنند این همه مواد خوراکی تو خونه باشه و اونا گرسنگی بکشند؟
حاجی بی توجه به حرف های اهل خانه، کیسه های برنج و اجناس خریداری شده را از صندوق عقب خالی می کند و وارد ساختمان می شود که ناهار میل بفرماید ولی سر سفره هم مرتب با گوشی همراه به این و آن زنگ می زند و قیمت اجناس را می پرسد.
زن: سر سفره هم نمی تونی آروم بشینی، این گوشی را بنداز دور و یه لقمه نون بخور، مثل اون دفعه می افته تو کاسه آبگوشت و کاسه را می شکنه و سر و لباس ما را هم کثیف می کنه.
حمید: بابا درست می گه.
حاجی: تو دیگه حرف نزن اینا همه اش به خاطر شماس، بیا خوبی کن، راستی مهسا کجاس؟
زن حاجی: یه ماشین را برداشت و با دوستانش نمی دونم کجا رفتند.
حاجی: بیا و بچه بزرگ کن هر کاری دلشون می خواد می کنن.
حدود ساعت چهار حاجی استکانش را پر از چای می کند و به سراغ تلفن می رود و به یک بنگاه معاملاتی زنگ می زند:
حاجی: سلام اصغر جون، زمین چی داری؟
گوشی را شاگرد بنگاه که تنهاست بر می دارد و او که دل خوشی از حاجی ندارد تصمیم می گیرد او را سر کار بگذارد پس بلافاصله خود را جمع و جور می کند و جواب می دهد.
شاگرد بنگاه: بله حاجی جون قبل از ظهر نقشه یک سری پلاک که تازگی ها تفکیک کرده اند به بنگاه رسیده.
حاجی: این پلاک ها کجاس؟
شاگرد: شمال شهر.
حاجی: کدوم منطقه؟
شاگرد: یه منطقه خیلی خوب و آرام و آینده دار که از بس خوبه اسم اونا گذاشتن آرامستان باور کنید حاجی طلاست.
حاجی: چند تا پلاک ها را بگذارید برا من.
شاگرد: باید تشریف بیاورید بنگاه.
حاجی چای خود را نخورده لباس می پوشد و به قصد بنگاه از خانه بیرون می رود.
حاجی: پس اوسا کجاس؟
شاگرد: رفت جایی، گفت نقشه را نشون شما بدم.
حاجی می نشیند و شاگرد یک نقشه نشان او می دهد و حرف های پرت و نامربوط می زند و حاجی متوجه می شود منظور شاگرد از منطقه آرامستان، قبرستان است که تازگی ها بلدیه برای اموات آماده کرده است و در همین موقع حالش به هم می خورد و به زمین می افتد و شاگرد هراسان به این طرف و آن طرف می دود و یکی از همسایه ها اورژانس را خبر می کند و دیگری که حاجی را می شناسد به خانه او زنگ می زند و بی مقدمه می گوید حاجی سکته کرد.

نظرات  

 
#2 0 الیا 08 بهمن 1394 ساعت 21:35
نقل قول ......:
بد نیست.

خوب بود
نقل قول
 
 
#1 0 ...... 13 مهر 1392 ساعت 22:55
بد نیست.
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید