امروزدوشنبه, 30 مرداد 1396-- Monday Aug 21 2017

ساعت 05:36:48

آخرین به روز رسانی : دو شنبه 05:50:42

دست چین؛

قیمت انسان

پنجشنبه, 14 اردیبهشت 1391 ساعت 11:40 کدخبر :4038
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : مهدی محقق

گاه ساعت ها خواندن و شنیدن چیزی حاصل آدمی نمی کند، نه اطلاعات را می افزاید نه تحولی در فرد به وجود می آورد نه رازی را بر ملا می کند و نه عبرت آموز است و نه حتی فکر آدمی را به جولان وا می دارد،

انگار که باد هواست در مقابل گاه جمله ای، شعری، بیتی، حتی می تواند مسیر فکر و زندگی انسان را عوض کند و از این گونه اشعار و حکایات در ادبیات غنی کشور ما کم نیستند به مهمانی یکی از این ابیات از مولوی می رویم و به اندازه ظرف خود از آن بهره می گیریم:

قیمت هر کاله می دانی که چیست               قیمت خود را ندانی از احمقی است

شب و روز به هر چه می رسیم، طلا، سکه، مسکن، مرکب، پوشاک و حتی بسیاری از کالاهای پیش پا افتاده قیمت آن جستجو می کنیم و گاه یک بانک اطلاعاتی از آنها تهیه می کنیم، و حال و احوالمان هم با تغییرات آنها تغییر می کند و آنقدر آنها برای ما مهم است که گاه ساعت ها در مورد یک لباس و قیمت آن و مد و دوخت و غیره حرف می زنیم، فکر می کنیم، اما در مورد ارزش های خود، جایگاه آن ها قیمت آنها هیچ حرفی نمی زنیم، آیا قدر و منزلت و موقعیت و جایگاه خود را به عنوان یک انسان می دانیم به این فکر کرده ایم که جانشین خدا روی زمین هستیم و این یعنی چه، آیا مفت، مفت خود و ارزشهایمان را به حراج نمی گذاریم، با یک وعده غذا با یک هدیه کوچک حتی در مقابل یک لبخند و تعریف و تمجید مکارانه و آنقدر خود را بی ارزش می کنیم که انگار یک کالای مصرفی بی ارزش و حتی یک بار مصرف هستیم، به پادویی می مانیم به چاپلوسی و تملق گویی می افتیم، ابزار دست این و آن می شویم و مهره ای که هر جور بخواهند آن را می چینند.

این همه بلاوقتی به سرما می آید و همه ارزشهای انسانی به تاراج می روند که حواسمان جمع قیمت همه کالاها هست و دل نگران آنها هستیم اما کالاهای گوهر بار وجود انسانی را نمی شناسیم و لاجرم قیمتی هم برای آن قائل نیستیم اصلا شاید در بسیاری از موارد از وجود آنها با اطلاع نیستیم که بود و نبودش را بفهمیم و چگونگی تاراج آن را درک کنیم اگر موقعیت خود را نشناسیم اگر گوهرهای وجودی آدم را درک نکرده باشیم اگر فکر نکرده باشیم که چرا فرشتگان در مقابل انسان سر فرود آوردند موطن اصلی خود را ندانیم که ما از بهشت آمده ایم و چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم به وجود گران قیمت ترین معادن در وجود آدمی پی نبرده ایم که حال نگران قیمت آن باشیم.

به راستی چه زیبا و سلیس و روشن مولوی عمق مسأله را بیان کرده است و سعی نموده تلنگری به آدم غافل، نادان بزند که هان ای برترین مخلوق خدا و ای جانشین الهی روی زمین، ای بهشتی ای اشرف مخلوقات، چه بر سرت آمده است که برای هر چیز و هر کالایی حتی بی ارزشترینش قیمت تعیین می کنی اما برای قدر و منزلت و انسانیت و ارزش ها ی وجودی خویش بهایی در نظر نمی گیری و اساسا ارزش آنها را نمی دانی و چنین است که هر بلایی به سرت می آید.

انسان عاقل باید به هوش بیاید و بداند که گوهر وجود او منحصر به فرد است و کسی نمی تواند بر روی آن قیمتی بگذارد، پس هیچ جواهر و چیز قیمتی وجود ندارد که بتواند همسنگ گوهر وجود او شود اساسا این ارزشها و کالاها قابل معامله نیستند و تنها با خدا در این مورد می توان معامله کرد لذا به هوش باش که نامحرمان را به گوهر وجودت راهی نیابند و مورد معامله قرار نگیری.

به راستی آیا می توان برای انسانیت، شرف، حریت، آزادگی، کرامت، پاکی، تقوی، درستی، جوانمردی، ایثار و دیگر سنگ جواهرهای وجودی انسان ارزشی متصور شد و بهایی بر آن قرار داد پس باید قیمت خود را بدانیم تا از جهالت و نادانی نجات یابیم و راه رستگاری را پیدا کنیم و این همان رسالت پیامبران، ائمه و دیگر مصلحین جهان بشریت بود که سعی می کردند انسانی را متوجه گوهر وجودی خویش نمایند.

مطالب مرتبط:

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید