امروزجمعه, 12 آذر 1395-- Friday Dec 02 2016

ساعت 18:04:44

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:39:47

نامه ارسالی به ایمیل فرصت:

آخرین تکاپوهای یک ریه شیمیایی شده زیر سقفی بدون اکسیژن: نفسم دیگر بالا نمی آید

پنجشنبه, 20 مرداد 1390 ساعت 08:40 کدخبر :2109
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :

آمارها و رویدادها نشان می دهد جامعه ما با شتاب ناباورانه ای رو به نابودی اندیشه و خرد و باورهای اخلاقی می رود. از خودگذشتگی ها وجان فشانی ها رنگ می بازد و انسانهای از خود گذشته و جان فشان به بوته فراموشی سپرده می شوند. شهری که روزگاری به شهر شهیدپرور مشهور بود امروز در خبرهای گوناگون به عنوان تجاوزی نابخردانه بر سر زبان ها افتاده است. چرا به این روز رسیدیم ؟ ازکجا غافل شدیم که سیه دستی این گونه بر بال ما تیر می زند؟ ریشه های این جرم و جنایت ها به کجا برمی گردد؟ 13 میلیون ورودی پرونده به دادگستری های ایران در هر سال حکایت از چیست؟ این همه آمار وحشتناکی که دادستان شهرستان در همین فرصت ارائه داد که بعضی از آمار ها با آمارهای یک کشور 27 میلیونی برابر است(مثل تعداد آدم ربایی در یک سال) ، حکایت از چه دارد؟ گویی برزویه طبیب در کلیه و دمنه 1500 سال پیش حکایت امروز ما را تکرار می کند ویا تاریخ تکرار می شود و سقوطی دگر باره در پیش است! "می بینیم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی و افعال ستوده و اخلاق پسندیده مردوس گشته و راه راست بسته و طریق ضلالت گشاده و عدل ناپیدا و جور ظاهر وعلم متروک و جهل مطللوب و لئوم و دنائت مستولی و کَرم ومروت منزوی و دوستی ها ضعیف و عداوت ها قوی و نیک مردان رنجور و مستذل و شریران فارغ و محترم و مرک و خدیعت بیدار و مظفر و متابعت هوی سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریق مشروع و مظلومِ محق ذلیل و ظالمِ مبطل عزیز و حرص غالب و قتاعت مغلوب " ( کلیله و دمنه مرحوم مجتبی مینوی ص 36) از نظر جرم شناسی وقتی نابسامانی های اجتماعی و اخلاقی که بخشی از آن در گفتار برزویه آمده است به شکل بارزی در جامعه نمودار می شود، جرم آغاز می شود و پیشگیری و زدودن آن جز به اصلاح ساختارهای اجتماعی و فرهنگی جامعه امکان پذیر نیست و پای زور و مجازات و شلاق و اعدام در این وادی چوبین می باشد و این مجازات ها که به نظر راه حل می رسد دیده ایم و می بینیم که راه به جایی نمی برد . این مقدمه را برای پرداختن به حادثه اخیر ننوشتم . درد جانسوزی که در دو نوشته و مصاحبه فرصت آمده بود مرا واداشت تا مطلبی بنویسم . یکی نوشته فرصت در باره یک جانباز شیمیایی که با مرگ دست و پنجه نرم می کند و دیگری مصاجبه با دانشمند گرامی آقای پرفسور جعفری که فرمودند به دانش و دانشمند بهایی در این شهر داده نمی شود. همان طور که می بینید 1500 سال پیش هم برزویه فرموده در ایران دانش ناپسند شده و نادانی پسندیده و نیک مردان رنجور و از توجه دور.  ریشه جرم را باید در این موارد یافت و با عوامل آن برخورد کرد و زمینه های تقویت دانش پروری و خردورزی، توجه به نیک مردان و قدردانی از آنها را فراهم کرد تا بدکاران بر جامعه غالب نگشته و آب از سر جامعه نگذرد. شوربختانه چندی پیش یکی از جانبازان شیمیایی به نام "جبیب الله خلیلی" که فداکاری های او در جبهه زبانزد همه بود و اخلاص او در کار کم نظیر با تنی پر از ترکش و ریه ای آسیب دیده از مواد شیمیایی پس از سالها رنج به دیدار حق شتافت. وی که در جشن اخلاص تمام مدارک رزم خود را در سال 65 سوزانده بود و هیچ گاه حاضر نبود پایش را در بنیاد برای مطالبه بگذارد سرانجام تسلیم مرگ شد. از قبل از عملیات فتح المبین تا پس از خیبر 36 ماه در جبهه حضور داشت . چندین بار به خاطر موج انفجار و اصابت ترکش و یک بار هم در اثر نزدیکی با بمباران شیمیایی در بیمارستان بستری شده بود. او که آدمی قوی بود در تمام عملیات ها تیر بار ژ 3 داشت ولی بدون کمکی و تازه در تدارکات ماشین های بار را هم خالی می کرد. به اندازه پنج شش نفر در جبهه تلاش می کرد. یکی از روزهای تیر ماه سال 1376 از چهاراه شریعتی می گذشتم که دیدم بیل بر دوش کنار خیابان ایستاده است. کنارش با ماشین توقف کردم و گفتم حبیب چرا اینجا ایستاده ای ؟ گفت : چند تا گاو داشتم، بیمار شدند و مردند و کلی زیان کردم و مجبورم برای امرار معاش خود و فرزندانم روزها بیاییم اینجا تاشاید کسی مرا سر کار ببرد. زن و بچه ام هم بیمه نیستند و مرتب نیاز به درمان و دکتر دارند . گفتم مگر در بنیادپرونده نداری ؟ گفت : نه، تمام مدارکم را بعد از خیبر سوزاندم و به جایی مراجعه نکرده ام.  یک راست رفتم دفتر شهردار آقای ناصر نفری و موضوع را گفتم. سرانجام با سفارش شهردار آقای مهندس صفار او را به عنوان کارگر فضای سبز در شهرداری به کار گرفت و تا روز مرگ 14 سال برای شهرداری کار کرد.  شش سال پیش یک روز دیدم در پارک سه راه شهید رجایی دارد کار می کند . ایستادم و رفتم ازش احوالپرسی کردم . گفت : حاجی دیگه نمی تونم، دارم می میرم،  یک کاری برام بکن، نفسم بالا نمی آید و ترکش ها آزارم می دهد. از فردای آن روز شروع کردیم . از 36 ماه  سابقه جبهه فقط توانستیم از کمک هایی که به صندوق رزمندگان کرده بود 12 ماه جبهه اش را پیدا کنیم . با وجود تلاش دوستان و فرستادنش به شهرهای اهواز، قم و اراک برای پیدا کردن سابقه بستری اش در بیمارستان ها نتوانستیم مدارکی پیدا کنیم . خدا رحمت کند مرحوم غلامعلی همایی را که او هم جانباز شیمیایی بود و تمام بیمارستانهای قم را گشت و نتوانست مدرکی بیابد. حتی جانباز شیمیایی دیگری که پس از خیبر 15 روز با او در یکی از بیمارستان قم بستری بوده است با بردن نامه اش و این که ما با هم اینجا بستری بودیم نتوانست تاییدیه بگیرد . بیمارستان گفته بود ما مدارک را 10 سال یک بار امحاء می کنیم و هیچ سابقه ای هم نگه نمی داریم. (در حالی که در اروپا پرونده های مجروحان جنگ جهانی دوم پس از 74 سال در موزه ها نگه داری می شود و سالیان سال باقی خواهد ماند) خلاصه با عکس برداری از ترکش ها و ریه و تایید بیمارستان ها به خاطر مشکلات شیمیایی و موج انفجار سرانجام به کمیسیون پزشکی رفت ولی چون مدارک بالینی نداشت برایش 15 درصد زدند. درحالی که اگر سه سال قبل چند نفر از دوستانش موج انفجار او را تایید می کردند و به کمیسیون می رفت، بر اساس سایر پرونده ها فقط به خاطر موج انفجار 30 درصد جانباز محسوب می شد و از کار افتادگی می گرفت. ولی از آنجا که توجه به نیک مردان هر روز در جامعه رو به زوال ما رنگ می بازد و سوء استفاده بعضی از افراد با این که پزشکان آثار مرگ را در چهره اش می دیدند به خاطر نداشتن مدارک بالینی برایش 15 درصد زدند. مسوولین بنیاد هم می گفتند : هیچ کاری از دست ما در این زمینه ساخته نیست. به تمامی مسئولان مربوط تا معاون رئیس جمهور هم نامه نوشتیم و شرح ما وقع را گفتیم و با مسئولان استان و شهرستان بنیاد دیدار کردیم و گفیتم حداقل یک سری به این آقا بزنید و وضع خانه و زندگی اش را ببینید ولی کسی توجهی نکرد و در این ملاقات ها و تلاش ها دریافتیم که همه دو دستی کلاه خودشان را گرفته اند که باد نبرد حتی تابستان دو سال قبل در مصاحبه با کنگره بزرگداشت شهدا نام این شهید زنده را بردم و گفتم ازش فیلم تهیه کنید آنها هم مشتاقانه آدرس و شماره تلفنش را یاد داشت کردند ولی تا روز مرگ او نرسیدند به سراغش بروند.  در پایان ضمن تشکر از مسولان فضای سبز شهرداری که این شش سال با این نیک مرد جانباز مدارا کردند. گله ای هم از نشریه بسیار خوب فرصت دارم . در حالی که گاهی به خاطر فوت پدر مادر بزرگ معاون فلان اداره کلی آگهی تسلیت در جراید می بینیم ولی شهادت این جانباز در هیچ نشریه ای که هیج بلکه در فرصت که متعلق به شهرداری است و آن مرحوم 14 سال برای شهر داری کار کرده بود هیچ انعکاسی نداشت. امید است این مقال بتواند توجه مسولان را به نیک مردانی مشابه که در حال جان کندن یا در مشقت هستند جلب نماید. گفتن این که جانباز مراجعه نکرده است، فرار از مسولیت است. اگر به مردم تلقین کردیم که حق گرفتنی است نه دادنی، این تلقین زمینه ساز بروز بسیاری از جرم ها و ناهنجاری ها و بی عدالتی ها خواهد شد. روحش شاد و خداوند حقش را بر گردنمان حلال کناد. هر چند خداوند را از حق الناس گذاری نیست.

محمد رضا عشقی               6 مرداد ماه 1390

مطالب مرتبط:

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید