امروزسه شنبه, 16 آذر 1395-- Tuesday Dec 06 2016

ساعت 10:16:39

آخرین به روز رسانی : سه شنبه 10:16:52

خاطرات آبی
تاریخ شفاهی

خاطرات آبی

پنجشنبه, 29 آبان 1393 ساعت 17:28 کدخبر :8006
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : رامین شاهین
علی از وقتی یادش می آمد، پدر را خیلی وقت ها در کنار خودش نمی دید. مادر می گفت او برای کار به شهر های دور می رود. پسرک وظیفه داشت جای خالی پدر را در خانه پر کند و مثلا هر وقت مادر آب احتیاج داشت، از سرچاه بیاورد.

مادر علی را صدا کرد: علی یه دول آب بکش، میخوام کماجدون را بذارم رو کَلَک
علی به سمت چاه رفت و دلو را آزاد کرد تا طناب از دور چرخ چاه باز شود و قژ قژ کنان برود پایین. تِلِپ که صدا داد علی فهمید دلو به آب رسیده است. چند باری طناب را بالا و پایین برد تا دلو پر از آب شد. پله پله چرخ چاه را چرخاند و آب را بالا کشید. تو دلش خدا خدا می کرد که روی آب سوسکی، جانوری چیزی نباشد.

 

 download

یک سال گذشت

مادر علی را صدا کرد: علی یه دول آب بکش، میخوام ظرف بشورم.
علی به سمت چاه رفت و دلو را آزاد کرد تا طناب از دور چرخ چاه باز شود و قژ قژ کنان برود پایین. اما اینبار تلپ صدا نکرد و علی فهمید که چاه خشکیده است و باید مغنی خبر کنند تا بیاید و چاه خانه را گود کند.

charkh-chah

 

چند سال گذشت
مادر علی را صدا کرد: علی برو یه سطل آب بیار، میخوام نون بپزم.
علی اینبار اما سرچاه خانه نرفت. چند وقت پیش ماموران شهرداری آمدند و سر کوچه شان یک چاه حفر کردند اما به جای چرخ چاه یک لوله و تلمبه به بالای آن نصب نمودند. علی سطل فلزی را از گوشه حیاط برداشت و رفت سر کوچه و ایستاد توی صف تا آب فشاری بیاورد. نوبت به او که رسید، سطل را گذاشت زیر لوله و مامور آب محله گاردر، تلمبه را فشار داد، علی سطل مملو از آب را برداشت و راهی خانه شد اما سطل آنقدر لَمبُر خورد که تا به خانه برسد چیزی از آب ها باقی نمانده بود. علی مجبور شد به سر کوچه برگردد و ته صف بایستد. در تمام مدت نگران بود که نکند مامور آب به او بگوید: دیگر آب بی آب!

tolombe1

یک سال گذشت
مادر علی را صدا کرد: علی برو یه سطل آب بیار، میخوام پارچ ها را پر کنم.
علی سطل را برداشت و از خانه بیرون رفت تا مثل همیشه از چاه شهرداری آب بیاورد اما با صحنه ای بی سابقه مواجه شد. چند نفر آمده بودند و داشتند از سر تا ته کوچه را می کندند و لوله هایی در آن کار می گذاشتند. علی از همسایه ها پرس و جو کرد و فهمید که قرار است آب لوله کشی بیاید یعنی آب با لوله وارد خانه ها شود. عملیات لوله کشی کوچه تمام شد و کارگرها رفتند و هیچ لوله ای وارد خانه ها نشد. مرد همسایه گفت که برای لوله کشی داخل خانه باید درخواست بنویسیم. علی به همراه همسایه ها رفت که درخواست بنویسد اما گفتند که باید پول هم بدهید. علی سراسیمه به خانه برگشت تا از مادرش پول بگیرد اما مادر گفت پولمان کجا بود؟ و باز علی ماند و رنج آب آوردن برای خانه.

نظرات  

 
#1 0 هما 30 آبان 1393 ساعت 12:49
یه کم گنگ بود ولی لز نظر ادبی خوب نوشته شده بود
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید