امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 20:25:09

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:21:53

خاطرات امیررضا امینی دوچرخه سوار خمینی شهری از سفر به قونیه2
فردا از خاک ایران خارج می شوم

خاطرات امیررضا امینی دوچرخه سوار خمینی شهری از سفر به قونیه2

سه شنبه, 10 شهریور 1394 ساعت 07:19 کدخبر :9343
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : 0201

 در شماره قبل خواندیم:
پنجمین شب سفر به نیمه نزدیک می شد اما خبری از دروازه های شهر تبریز نبود. امیررضا امینی به ناچار شب را در یک قنادی در شهر کوچک قره چمن و روی فر شیرینی پزی به صبح رساند...

روز ششم
ساعت 5/3 صبح از شدت گرما بیدار شده و پس از جمع و جور کردن وسایلم به راه افتادم. با خارج شدن از کارگاه شیرینی پزی متوجه سردی هوا شدم تا جایی که هنگام رکاب زدن به علت نداشتن دستکش پشمی دستهایم یخ زد و مجبور شدم برای گرم کردن آنها کنار آتشی که روشن کرده بودند توقف کنم. صبحانه خوردم و به طرف تبریز به راه افتادم.
از اینجا به بعد گردنه های ورودی تبریز نمایان شد و پس از سعی و تلاش بسیار سرانجام در هوایی که نسبتا گرم هم بود به آستانه شهر تبریز رسیدم و این شعر را با خود زمزمه کردم:
شهر تبریز است و شهر دلبران ساربانا باربگشا ز اشتران
سرویس دوچرخه برای رفتن از جاده های شیب دار و سربالا از واجبات بود. پس از خوردن آبگوشت تبریز و گرفتن عکس یادگاری با دو دوچرخه سوار تبریزی با راهنمایی آنها به نزد بهترین تعمیرکار دوچرخه جهان به تعبیر آن دو جوان رفتم.
تعمیرکار از ساعت 6 عصر تا 12 شب دوچرخه را سرویس کامل کرد و شاسی کمک که شکسته شده بود را دوباره از نو ساخت.

روز هفتم
امروز که به خیال خودم روز آخر بود باید از شهر تبریز تا شهر مرزی بازرگان رکاب می زدم یعنی مسافتی حدود270 کیلومتر. آن هم در جاده ای کوهستانی با شیب های زیاد. ( به طرف شهر ماکو)
جاده ای که در آن رکاب می زدم ترانزیتی بود و پر رفت و آمد و خصوصا کامیون های سنگین و تریلی های متعدد مشغول حمل بار به داخل و خارج کشور بودند البته جاده دو بانده بود و آسفالت نسبتا خوبی داشت.
طرف های عصر بود که از شهرهای صوفیان، مرند و اورغلی گذشتم، غروب شد و از شهر ماکو و بازرگان خبری نشد. هوا تاریک بود و جاده کوهستانی و خبری هم از آبادی نبود.
هر چه می رفتم نمی رسیدم. در آن وقت شب کسی هم پیدا نمی شد که سراغی از آبادی بگیرم تا اینکه عده ای موتورسوار پیدایشان شد. وقتی خواستم بایستند و راهنماییم کنند، 6-5 نفری محاصره ام کردند. اول فکر کردم قصد سویی دارند اما اینطور نبود، خوب راهنماییم کردند و گفتند که 15- 10 کیلومتر دیگر که بروی در سمت چپ جاده به شهر « قِره ضیا الدّین» می رسی.
ساعت 12 شب بود که به ورودی شهر « قره ضیا الدین» رسیدم که تا خود شهر ده کیلومتری راه بود.

روز هشتم
این آخرین روز حضورم در خاک ایران بود. به طرف شهر ماکو و از آنجا شهر مرزی بازرگان به راه افتادم.
نهار را در پارک ماکو خوردم. شهری بسیار زیبا که از هر چهار طرف در محاصره کوه و جنگل و آبشارهای متعدد است. بعد از خواندن نماز و استراحتی کوتاه و گفتگو با یکی از کاندیداهای شورای شهر ماکو به طرف شهر مرزی بازرگان حرکت کردم و پس از طی مسافتی حدود 15 کیلومتر به شهر بازرگان رسیدم. فردا باید پا در خاک ترکیه بگذارم. حالا خودم را به قونیه و آرامگاه مولانا نزدیک تر حس می کنم.
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
همین فردای افسون ریز و رویایی
همین فردا که ما را روز دیدار است
(فریدون مشیری)
ادامه دارد...

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید