امروزجمعه, 19 آذر 1395-- Friday Dec 09 2016

ساعت 19:21:44

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

روزگاری کبوترها هم خانه داشتند...
توصیفی خواندنی از برج های کبوترخانه شهرستان؛

روزگاری کبوترها هم خانه داشتند...

شنبه, 03 فروردین 1392 ساعت 22:46 کدخبر :5369
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : زهرا شمس
یک متری از زمین فاصله دارد، حفره ای است کوچک به اندازه عبور و مرور جانوری یا انسانی با اندام متوسط و البته به شرط خم شدن و چهار دست و پا به داخل رفتن. چِخ و کیشته ای می گویم به خیالِ اینکه اگر سگی، گربه ای یا جک و جانوری داخل است، فرار کند یا لااقل بداند کسی که دارد می آید، از او نمی ترسد!

زهی خیالِ باطل... زهی تصور محال! آخر کسی دیده است که یک خانم از سگ و گربه نترسد؟! با این حال، بیخیالِ ترس و تاریکی و خاکی شدن رخت و لباس هایم شده، خم می شوم، یااللهی می گویم و به داخل می روم، این هم برای در نظر گرفتنِ احتمالِ حضور معتادی در این گوشه دنج و خلوت. البته قبل تر از این ها، ورودی اینجا حتما حفاظ های مناسبی داشته است که سگ، گربه، روباه و دیگر جانوران نتوانند به داخل بیایند. اما الان که از در و حفاظ خبری نیست و متروکه شده است. اینجا نقطه ای تاریخی و بی نظیر در ولاشان درچه است.
با اینکه ظهر است اما داخل این حفره، تاریک است و چند دقیقه ای طول می کشد تا چشم هایم به تاریکی خو گرفته و ببینم کجا ایستاده و اطرافم چه می گذرد. تقریبا تبدیل به زباله دانی شده است. نمی دانم چرا اینقدر شجاع و بی کله شده ام و انگار نه انگار که شاید جانور کوچکی، عنکبوتی یا حتی ماری، این گوشه ها لانه کرده باشد، دستم را روی دیوار کاهگلی می کشم و حفره ها را لمس می کنم! ورودی برخی از حفره ها را عنکبوتی پیش تر از آمدنِ ما، تار بسته است و حالا معلوم است مدت هاست حتی او هم از اینجا کوچ کرده و تمایلی به ماندن نداشته است یا شاید هم داشته و نتوانسته است یا دست روزگار، او را هم اجاره نشین آپارتمان ها و خانه های شهری کرده است! کسی چه می داند؟

velashan 2
دور تا دور دیوار پر است از حفره های یک شکل و یک اندازه. شاید با ابعادی در اندازه های 20×25×30 سانتی متر. بکر و آرام بودن این برج استوانه ای شکل و البته کنجکاوی ام نمی گذارد مسیر بالا رفتن از آن را پیدا نکنم و سری به طبقه بالای برج نزنم. پشت یکی از ستون ها، راه پله ای تعبیه شده که مشخص نیست پله هایش سالم است یا نه؛ با این حال، پایم را رویش می گذارم و یکی یکی پله ها را بالا می روم. طول پله ها باریک است، تقریبا به اندازه یک کف پا؛ راه پله دور می خورد و به طبقه ای که ظاهرا طبقه دوم برج است، می رسم، اینجا روشن تر از پایین است، نور از پنجره های مشبک به داخل برج می تابد و می شود کمی ایستاد و پایین را نگاه کرد، سوراخ هایی جلوی پایت است که برای پرت شدن به پایین به اندازه کافی، بزرگ است. می ایستم کنار پنجره های مشبکی که دور تا دور برج تعبیه شده و بیرون را نگاه می کنم، از این پنجره، می شود چوپانی را دید که نشسته است کنار گله گوسفندهایش. هر شبکه به اندازه ای است که فقط یک کبوتر بتواند به داخل بیاید و خارج شود و پرنده های بزرگتر مخصوصا پرنده های شکاری نتوانند وارد شوند. این بالا هم هنوز حفره ها ادامه دارد و حتی گوشه ای نیست که حفره ای نبینی. حفره ها آنقدر زیاد است که نمی شود یکی یکی شمرد. شاید به هزاران حفره هم برسد. اینجا کبوترخانه است، مأمن کبوترهای زیادی که هر کدام داخل یکی از این حفره ها، لانه داشته اند. معماران کبوترخانه ها، برای ساخت و مسافت کبوترخانه ها، بیش از هر چیز به طراحی ارگونومیک و تناسب طول و عرض کبوتر توجه داشته اند. اینجا راهرویی باریک به اندازه تقریبا یکی دو متر تا میان برج برای راه رفتن وجود دارد. به علت چند طبقه بودن بنای برج کبوترخانه، از تیرک های چوبی قوی برای تقسیم بندی نیروهای عمودی و انعطاف پذیری در برابر نیروهای افقی استفاده شده است. غلبه فوق العاده سطح نسبت به حجم این بناها بیانگر توان بالای مهندس و ریاضی معماران این بنا است، به طوری که امکان فروپاشی این بنا در اثر پرواز و بال زدن همزمان هزاران کبوتر و ایجاد رزونانس یا امواج تشدیدگر، به صفر می رسیده است. راهرو را دور می زنم تا ادامه مسیر راه پله ها را پیدا کنم و به بالای برج بروم. پله ها از پشت یکی از ستون ها، ادامه پیدا کرده است، دستم را به دیوار می گذارم و از بقیه پله ها بالا می روم. روی بعضی از پله ها، پر و بال هایی از کبوتر و گنجشک دیده می شود. شاید یک کبوتر بخت برگشته مسیرش به اینجا افتاده و طعمه حیوانی شده است. شاید حالا دیگر گنجشک ها هر از گاهی به اینجا رفت و آمد دارند. به بالای برج می رسم، برج حفاظی ندارد و باد آنقدر شدید
می وزد که اگر محکم نیاستی، به پایین پرت می شوی. اینجا روی بام برج، تعدادی برجک و بادگیر مشبک از آجر و ملات گچ دیده می شود که احتمالا محل ورود و خروج هوا و تابش نور و تهویه فضای داخل برج است. از این بالا به فاصله کمی می توان حدودا بیست برج دیگر را هم دید، که روی یکی از برج ها، لانه لک لکی هم به چشم می خورد. برج ها تقریبا معماری یکسانی دارند اما اندازه هایشان متفاوت است، تعدادی بزرگ و تعدادی کوچک. کبوترخانه ها اغلب در مناطق گرم و خشک کویری دیده می شود. جنس دیوارهایش از گِل رس و کاه ساخته شده که در برابر سرما و گرما و حتی سر و صدای بیرون، عایق خوبی به شمار می رفته است و اکوستیک مناسبی بوده تا کبوترها بتوانند با آرامش در آن به سر ببرند و جنس دیوارها، مانع از رخنه جانوران موذی مثل ساس و کنه می شده است. اینجا تا چشم کار می کند زمین های کشاورزی دیده می شود و باغ و آن دور دست ها بعد از خانه ها هم می شود کوه های اطراف شهرستان را دید. با وجود وزش شدید باد، دل کندن از اینجا آسان نیست، انگار گوشه دنجی پیدا کرده ای و به آسمان نزدیک تر شده ای. گوشم را روی یکی از برجک ها می گذارم، از بیرون برج، باد زوزه می کشد و از داخل برج، صدای سکوت. حتما سال هایی نه چندان دور، اگر گوشَت را روی یکی از این برجک ها می گذاشتی، صدای بق بقوی کبوترها را می شنیدی و بال و پر زدن شان. فکر کن! هزاران کبوتر با هم بق بقو می کنند و بال می زنند اما حالا یک کبوتر هم داخل این برج ها نیست! از پله ها پایین می آیم. به طبقه وسط برج که می رسم، ناخودآگاه چشم هایم را می بندم، دوباره همه جا تاریک می شود و باید حواسم به پله ها باشد. تلی از خاک و زباله، کف برج است. برخی از ستون ها کاملا تخریب شده، اما اکثر حفره ها هنوز هم سالم است. دوباره خم می شوم و از حفره ورودی، بیرون می آیم. کنار برج، جوی آب زلالی است. دست های خاکی ام را در آب فرو می بروم، خنکای آب، تمام رگ هایم را لمس می کند. کنار آب می نشینم و به برج نگاه می کنم، ارتفاع این برج ها، به ده تا بیست متر و قطر پنج تا ده متر می رسد. در گذشته کشاورزان، ظرفی حاوی شیر در کنار برج قرار می دادند که در میان حاقه هایی از آهک بود. هنگامی که مار به قصد خوردن شیر، پوست بدنش به آهک آغشته می شده، مسموم شده و این مسمومیت باعث مرگ مار می گردیده است. برخی از برج های کبوترخانه مثل برج دستگرد دارای نوار گچی به دورِ ساختمان برج بوده تا مار نتواند از دیوار برج به داخل لانه کبوتران نفوذ کند. البته مسن ترها می گویند: "در درچه چون می دانستند مار عاشق خوردن ماست است، رسم بود که سفال هایی با دهانه باریک را از ماست پر می کردند و در کف برج دفن می کردند. پس از ورود مار به داخل برج، مار به داخل کوزه رفته و از ماست می خورده ولی دیگر قادر به خروج از کوزه نبوده چون پس از خوردن ماست، بدن او افزایش حجم پیدا کرده و با این ترفند مار به تله افتاده و هلاک می شده است." شاید یکی از دلایل وجود این همه برج در این منطقه این باشد که در گذشته در خمینی شهر مرسوم بوده هر کس قصد داشت تشکیل زندگی بدهد موظف بود با اهالی روستا به صورت دسته جمعی سالی یک برج کبوترخانه احداث نماید. بیشتر این برج ها خصوصی است و خیلی از مردم، کنار باغ و زمین کشاورزی خود، یک برج کبوترخانه هم داشته اند. فضولات کبوتران حاوی مقادیر قابل توجهی نیتروژن شیمیایی و آلی و درصد بالایی ازت است که تقریبا هر سه ماه یکبار توسط صاحبان کبوترخانه ها جمع آوری شده و در مزارع کشاورزی بین کشاورزان خرید و فروش می شده است. این فضولات باعث می شد تا بهترین محصولات کشاورزی از سیفی جات و سبزی جات گرفته تا خربزه، گلابی، به، سیب، حبوبات وگندم تولید شود.اما امروزه به دلایل زیادی مثل گسترش شهر و ازدیاد جمعیت و نیاز به زمین مسکونی و استفاده از کودهای شیمیایی، این برج ها کاملا تخریب یا در حال نابودی است. گویا در عصر حاضر، در شهر تلوز فرانسه برج های کبوترخانه با طرح و مصالح متنوعی دیده می شود. قدمت برج های کبوتر خانه در خمینی شهر عموما به عهد قاجار برمی گردد اما برج کبوتر خانه جوی آباد از معدود برج هایی است که قدمتش به دوران ماقبل صفوی می رسد. این برج توسط سازمان میراث فرهنگی اصفهان بازسازی و مرمت شد و به ثبت آثار ملی رسید.
از برج های ولاشان درچه، راهیِ برج کبوترخانه دستگرد و جوی آباد می شوم. این دو برج که بر خلاف برج های ولاشان، بازسازی شده و درهای فلزی بزرگی هم دارند. از بیرون که نگاهشان می کنی انگار ابهت بیشتری دارند. متاسفانه درب برج جوی آباد واقع در خیابان کهندژ قفل است و موفق به تماشای درون آن نمی شوم و ناگزیر به سمت پارک برج دستگرد راه می افتم. این برج در سال 81 توسط شهرداری خمینی شهر تملک و ترمیم شد. کلید درِب برج را از باغبان پارک می گیرم، قفل در را باز کرده و داخل می روم. اینجا دیگر نیاز به خم شدن و بالا رفتن نیست. درب این برج، مثل درب خانه، روی زمین است. اینجا هم تاریک است اما حتی روی راه پله ها هم چراغ های زیادی تعبیه شده که البته الان هر کاری می کنم، چراغ ها روشن نمی شود، ظاهرا برقش قطع است. کفِ زمین، زباله دانی نشده و تمیزتر از برج های ولاشان است اما گوشه و کنارش، وسایل زیادی به چشم می خورد و گلدان های سفالی خالی از گل روی هم تلنبار شده اند؛ بیشتر شبیه انباری است تا برج! از پله ها بالا می روم. ارتفاع پله های اینجا بیشتر از پله های برج های ولاشان است. باید پایت را بیشتر بلند کنی تا به پله بعدی برسد. اینجا هم پنج ستون دارد و تیرک های چوبی و پنجره های مشبک که به طور کامل، بازسازی شده و چشم هایت میهمان تماشای برج زیبایی شده است. بام برج دستگرد، حفاظ محکمی از سیمان هم دارد. اینجا هم عجیب زیباست، مهندسی شاهکاری دارد و سکوتش عجیب آرامت می کند. از بلندی اش اصلا نمی ترسی؛ سرت گیج نمی رود؛ می توانی دست هایت را باز کنی، چشم هایت را ببندی و چرخ بزنی، آسمان را در آغوش بگیری و نفس بکشی و نفس بکشی و نفس بکشی و حیف که اینجا هیچ کبوتری هم نیست و حیف تر که هیچ برنامه ای حتی برای ایام نوروز تدارک ندیده اند و این کبوترخانه دَرَش به رویِ توریست ها که سهل است، برای همشهری ها هم بسته است!

نظرات  

 
#8 +1 گوهر یزدانی 24 شهریور 1392 ساعت 00:09
ولاشان از قدیمیترین روستاهای اصفهان است .جال است بدانید فیض کاشانی برای ولاشان شعر سروده.اما کمتر کسی میداند ولاشان کجاست..
ولاشان قدیم یکی از محله های بزرگ خمینی شهر بوده
نقل قول
 
 
#7 +1 سعادت 03 مرداد 1392 ساعت 17:18
امید وارم مسئولین فکری بکنند .
نقل قول
 
 
#6 +1 333 18 اردیبهشت 1392 ساعت 11:27
باید این میراث حفظ شود برج های ولاشان وضعیت خوبی ندارند .
نقل قول
 
 
#5 +1 کشاورز 17 اردیبهشت 1392 ساعت 16:15
فضولات همین کبوتر ها و کودهای حیوانی را به درخت و گیاه میدادند ولی امروز مواد شیمیایی و مواد آهن به درخت و گیاه میدهند که در طول سالیان بعد موجب سرطان و بیماری قند و چاقی و هزاران بیماری دیگر میشود .
نقل قول
 
 
#4 +1 میراث 18 فروردین 1392 ساعت 16:40
...و اما اگر قلعه کهن جوی آبادقدیم که قدمت آن به دوران ساسانی بر می گشت را دیده بودید به قدمت این منطقه پی می بردید اما حیف و صد حیف که در سال 67 توسط شهردار وقت خمینی شهر تخریب شد و ساختمان شهرداری جوی آباد (منطقه 3)در آن احداث شد و مقداری از آن هم به صورت شخصی ساخته شد . معماری آن با آتشگاه برابری می کرد ....حیف
نقل قول
 
 
#3 +1 لیلا 10 فروردین 1392 ساعت 13:30
اونجا خیلی ژسرهای زیادیهستند
نقل قول
 
 
#2 +9 عادل 05 فروردین 1392 ساعت 08:51
بسیار ممنون.
خیلی وقتها با ماشین از خیابون کنار برج رد شده بودم اما تا حالا نمیدونستم اینقدر داخلش زیباست.
توصیفتون عالی بود.
مشتاق شدم ببینم چطوریه؟ایام عید درب برج بسته است؟
نقل قول
 
 
#1 +8 شایسته 04 فروردین 1392 ساعت 09:39
به نظرم توصیفتون از برج خیلی دقیق وزیبا بود اونم واسه من خمینی شهری که از گذشته ی شهرم اطلاعات کمی دارم
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید