امروزيكشنبه, 14 آذر 1395-- Sunday Dec 04 2016

ساعت 02:03:35

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:24:12

خاطراتي خواندني از حال و هواي خميني شهر در دوران مبارزات انقلاب؛

همه را لت و پار كرده بودند و بعد مي گفتند زندگي قشنگه!

چهارشنبه, 19 بهمن 1390 ساعت 13:43 کدخبر :3660
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : فرصت آنلاین

خمینی ­شهر در برهه­ های مختلف تاریخ کشور نقش­ پررنگی داشته است که مبارزات پیروزی انقلاب، یکی از این برهه ­هاست. در جريان مبارزات انقلاب، در خميني شهر – همايونشهر آن زمان – چه خبر بود؟ مبارزات مردم چه وضع و شكلي داشت؟ درگيري هم رخ داد يا نه؟ و ...

اينها سئوالات فراواني است كه نسل امروز از نسل انقلاب مي پرسد و اگر هم نپرسد، نسل انقلاب بايد كه اين خاطرات را بازگو كند تا بماند براي نسل هاي بعد، چرا كه امام قافله انقلاب – خميني كبير (ره) – فرمود: 22 بهمن بايد سرمشق ما باشد در طول زندگي و براي نسل هاي آينده...

 

به همين منظور، واكاوي مي كنيم خاطرات برخي از مبارزان دوران انقلاب را – بدون ذكر نامشان - چرا كه آنچه رخ داده مربوط به افتخارات همه مردم است. اين خاطرات، از چند مصاحبه اي كه در گذشته توسط كنگره شهداي خميني شهر انجام گرديده، و نيز چند گفتگوي خبرنگار فرصت با برخي از مبارزان دوران انقلاب، تلخيص شده است.

 

- اولین تظاهراتی که شرکت کردیم در محله فروشان بود. يك آقایی سخنرانی کرد و بعد از سخنرانی، راهپیمایی شد و شعاردهي مردم در کوچه ها و بعد خیابان و بعد مأموران مي آمدند و مردم پراکنده می شدند و دوباره رفتیم تا فردا شب كه شب اول محرم بود.

- هر شب درگیری داشتیم با مأموران. و اين درگيري ها مجروح هم داشت.

- شعارهایی که می دادیم اصولاً مرگ بر شاه بود و ديگر: اشک یتیمان گوید وحدت – خون شهیدان گوید وحدت - برای حفظ اسلام حسین کمک می خواهد - وای اگر خمینی اذن جهادم دهد ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد...

- ازاین شعارای اینجوری بود دیگه می دادیم انقلابی بود.

- جمعیت زياد بود. همان تعداد مثلاً 3-4-5 هزار نفر که تو مسجد بودیم می آمديم بیرون و بعد مردم ملحق مي شدند.

- هفتم محرم بود که تظاهرات كرديم و مسير را ادامه داديم تا مسجد زنجیری ( مسجد فتح آباد خوزان)

- فرار مي كرديم تو کوچه ها او مأموران تیراندازی می کردند و بچه ها فرار مي كردند و بعد باز دوباره بچه ها می آمدند بیرون هر طور بود.

- بر پشت بام ها الله اكبر مي گفتيم بعد یه سری ازاین مأموران مخفی مثلاً حزبی رستاخیز یا ساواکیها می آمدند بچه ها را از روي پشت بام ها می گرفتند.

- عاشورا شد. صبح عاشورا بنا شد تظاهرات ادامه پیدا کند و با اينكه حکومت نظامی بود... بنا شد که هیچ کس هم فرار نکند و همه بنشینند.

- مأموران آمدند محله کیوورز تظاهراتمان را پراکنده کردند. دوباره منسجم شدیم دوباره آمدند و ... تظاهرات را ادامه دادیم تا ساعت 10 و 11 ظهر عاشورا که تیر خوردم و مجروح شدم...

- رفتيم سخنرانی در مسجد ملاحیدر. سخنرانی كه تمام شد همه ریختند و آمدند تو فلکه مجسمه را پائين كشيدند. چند تا رفتند بالا و طنابها را کشیدند به گردن شاهنشاه و اسبش و اینها را انداختند پائین. بعد مأموران آمدند تیر اندازی کردند و پراکندمان کردند.

- نشسته بودم وسط خیابان و مأموران تو کوچه ها بنا کردند تیراندازی کنند. ما همین طور نشسته بودیم و شعار می دادیم.

- مجروح شده بودم و در بيمارستان بستري بودم. مردم عجیب از مجروحان تظاهرات عيادت می کردند...

- گاز اشک آور زدند. فرار کردیم تو کوچه ها (کوچه ابطحی ها كه بهش مي گفتند كوچه حكيما)  و مأموران هم به دنبال مان.

- در خیابان امام (آن زمان اسمش خيابان پهلوی بود) از در مغازه حاج ولي موتوري به بعد شلوغ بود و نمي شد تا فلكه پمپ بنزين بروي. سر فلکه سربازها نشسته بودند و گاز اشک آور زدند.

- دم گاراج حاج جعفر خان که حالا آتش نشانی شده يك سطل زباله گذاشتيم وسط خيابان و آتش زديم. مردم مرگ بر شاه مي گفتند و مأموران تیراندازی می کردند. رفتيم جلو تا سر دوشنبه بازار مأموران بیشتر بودند. ما هم سنگ پرت می کردیم.

- مأمورا  نشستند به زانو جهت هدف گرفتن مردم. به زانو تیر به مردم میزدند طرف دوشنبه بازار و یواش یواش از این گوشه های پیاده رو آمدند جلو.

- روز یازدهم محرم راهپيمايي از خیابان 17 شهریور فعلي شروع شد و مردم به طرف شریعتی راهپیمائی می کردند. سر چهار راه شریعتی جمعیت جمع شده بود و نیروی نظامی شاه رسید و با دو تا جیپ ریختند و از وسط خیابان به طرف چهار خیابان تیراندازی می کردند. هر یکی به گوشه اي فرار می کرد از این کوچه به آن کوچه... زخمی شدم. سینه خیز بنا کردم داخل کوچه بروم تا اينكه مردم مرا از صحنه خارج کردند و بردند بیمارستان ساعی....

- سال 54 كه ما دستگير شديم چهار نفر ديگر هم دستگير شدند؛ دو نفر از خوزان، دو نفر از محل فروشان و يكي از ورنوسفادران. دستگيري شش نفر از يك شهرستاني مثل خميني شهر در سال 54 حادثه غيرقابل هضمي بود براي مردم و در دل خيلي ها وحشت و اضطرابي ايجاد كرد.

- ما را بردند شهرباني و صورتجلسه و شب رفتيم كلانتري يك، ابتداي چهارباغ و دادند دست ساواک که شكنجه گر معروفي داشت به اسم سرهنگ محمد نادري.

- در زندان اگر قرآن مي خواندي مي خواستي ثواب ببري حرفي نداشت. اگر مي رفتي به سمت آيات جهاد و انفال بازجو کتک مي زد، يا مثلاً مي پرسيد اصول دين چند تاست اگه ميگفتي پنج تا ميزد، اگه ميگفتي سه تا ميزد، مي گفت تو چه مبارزي هستي كه اصول دينت را نميداني پنج تاست. از كي تقليد ميكني؟

- آدم هاي خيلي عقدهاي و كثيفي بودند و برخوردهاشان خيلي زشت بود. از درب خانه چشم را مي بستند و سر را مي گذاشتند بين دوتا صندلي و اين طرف و آن طرف مي نشستند و فشار و حركات خيلي زشت كه تحقير كنند و شخصيت آدم را خرد كنند. مثلاً نادري اولين برخوردش اين بود که دستش را دراز مي كرد دست بدهد و تا مي آوردي با لگد مي زد تو سينه. شكنجه هاي خيلي بدي ميكردند ، فحش هاي خيلي بدي مي دادند.

- بيشتر دستبند قپان مي زدند كه دست ما را از پشت شديد مي بستند. يك دست از پشت بود و يك دست از پائين. بعد مي آمدند كتاب مي گذاشتند زيرش، يك وزنه خيلي سنگين هم به گردن آويزان مي كردند و يك پا را بالا مي آوردند و دستها از پشت خيلي شديد بسته بود و به خاطر اينكه دستها بلند است و كتابها قطور و سنگين، يك وزنه آويزان مي كردند به گردن، بعد وسط و دور اتاق مي ايستادند و به هر طرفي مي رفتي مي زدند. اول دست مي دادند كه شخصيت آدم را خرد كند بعد دست را مي گرفتند و شلاق مي زدند تا دست سياه مي شد. بعد مي گفت بيچاره شدي و دوباره مي زد بعد مي بست.

- در يك جاي نمور و تاريك و خيلي وحشتناك ما را بسته بودند كه شب و روز را تشخيص نمي داديم. يك مدرسه كنار ما بود. هر وقت صداي دانش آموزان مي آمد مي فهميديم صبح شده وقتي صدايي نمي آمد ظهر شده و خبري نبود. عصر هم همينجور. نادري يكبار رفته بود خودش را ساخته بود و مست آمد. صداي پاش كه مي آمد تمام مأمورين شهرباني وحشت مي كردند، حالا بقيه كه هيچ. آنقدر كه آنها مي ترسيدند شايد متهمين و آنهايي كه شكنجه مي شدند نمي ترسيدند.

- آن اواخر تلويزيون مي گذاشتند آن هم با يك سري برنامه هاي خاص كه تحت كنترل آنها بود و بلندگوكشي كرده بودند و بستگي داشت به سليقه افسر نگهبان. گاهی ترانه پخش مي كرد مثلاً زنداني ها را مي زدند به خاطر يك علتي و بعد ترانه «قصه نخور عزيزم كه زندگي قشنگه/ سنگ مي خوره تو دنيا به آن دلي كه سنگه » را مي گذاشتند. همه را لت و پار كرده بودند و بعد مي گفتند زندگي قشنگه!

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید