امروزشنبه, 13 آذر 1395-- Saturday Dec 03 2016

ساعت 11:40:39

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:24:12

خانه سیاه شد
گزارشی اسفناک از سرگذشت فرزندان طلاق در خمینی شهر؛

خانه سیاه شد

چهارشنبه, 23 مرداد 1392 ساعت 08:16 کدخبر :5883
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : طهورا صبوری
طلاق هرگز نباید اولین راه حل باشد، باید بگذاری برای آخر کار برای وقتی که تمام راه ها را رفته ای و نشده است و حالا رسیده ای به جایی که با هم بودن ضرر و زیانش بیشتر از جدایی است،

خب حالا که جدا شدی اقلا برای روزهای آینده ات عاقلانه تصمیم بگیر، اسیر احساسات نشو، از مشکلات نترس و عجولانه تصمیم نگیر، کمی تحمل کن "ان مع العسر یسری" به فکر جگر گوشه هایت باش، منتظر بمان و تلاش کن تا شرایط مطلوب تری برای آن ها پیش بیاید، بگذار بچه در آرامش نفس بکشد، نگذار آینده اش فدا بشود، بگذار فردا سرش را بالا بگیرد، نگذار کمبودها نابودش کند...


خیلی از بچه های طلاق هستند که موفقند و سرافراز و صحیح و سالم اما مواردی که در این گزارش به آن ها اشاره شده از آن دسته فرزندان طلاقی هستند که این جدایی بسان یک زلزله مهیب تمام زندگی شان را زیر و رو کرده و گاه بود و نبودشان با خاک یکسان شده است... این، گزارشی است اسفناک از سرگذشت فرزندان طلاق در خمینی شهر؛ فرزندانی که برایشان خانه سیاه است...

 

دربه در به دنبال شوهر


مهسا دوباره امروز عروسکش را کتک زد، آنقدر که هر کدام از دست و پاهایش در یک گوشه از اتاق ولو شد. این کار هر روز مهساست. هر بار که زن بابایش به جانش می افتد و به قصد کشت او را می زند او هم می آید توی اتاق و می افتد به جان عروسک بیچاره.


آبجی مائده هم خانه نیست. چند روز پیش به مهسا گفته بود که دیگر مدرسه نمی رود و همین روزها عروسی می کند، مهسا دلش نمی خواهد خواهرش عروسی کند و از این خانه برود اما مائده چند روز پیش به او گفته بود که دیگر از دست کتک کاری های زن بابا خسته شده است، گفته بود دیگر حوصله درس خواندن هم ندارد، گفته بود چند روز است دارد دنبال شوهر می گردد و همین روزها پیدایش می کند...


مائده 18 سالش که شد یکبار ازدواج کرده بود و طلاق گرفته بود و مهریه اش را هم. مائده دوباره ازدواج کرد با یک آدم شارلاتان که فریبش داد و پول هایش را بالا کشید...
مهسا هم بزرگ شده است و دقیقا دارد پایش را جای پای خواهرش می گذارد...
ای کاش پدر مائده و مهسا برای بار دوم ازدواج نکرده بود...



سهم مهرنوش از مهر پدری


مادر مهرنوش همه چیز را رها کرد و رفت حتی تنها دخترش را. مهرنوش ماند پیش پدرش یعنی مجبور بود که بماند اگرچه در جریان این جدایی جانب مادرش را گرفته بود.
پدر اما ازدواج نکرد، خواست که با دخترش تنها زندگی کند! تا بشود بزرگ ترین دغدغه و نگرانی دخترش! تا 2 سال تمام .......... و خواب و خوراک را از او بگیرد.


مهرنوش 2 سال در سکوت غصه خورد و ترسید و مثل شمع آب شد تا اینکه اولیای مدرسه به راز درونش پی بردند و نجاتش دادند و حالا در یک شبانه روزی وابسته به بهزیستی در یکی از شهرهای همجوار به سر می کند.
ای کاش مادر مهرنوش او را هم با خود برده بود...


حرف بزنی با چاقو خلاصت می کنم مادر!


سعید، بچه بود که پدر و مادرش تصمیم به جدایی گرفتند. مادر سعید اما پسرش را با خودش برد، گفت پیش خودم باشد خیالم راحت تر است.

پسر بزرگ شد از ابتدایی رفت راهنمایی و حالا دبیرستان اما بدی اش این بود که عقده ها و کمبودهایش هم با خودش بزرگ شدند آنقدر که چاقو کشید روی مادرش آن هم نه یک بار نه 2 بار بلکه چند بار. خانه شده است پاتوق دوست و رفیق های دودی اش و مادر جرات حرف زدن ندارد. گفته است حرف بزنی با چاقو خلاصت می کنم مادر!
ای کاش مادر سعید ازدواج مجدد کرده بود شاید چتر حمایت یک پدر لازم بود تا...



از زندگی من بیرون برو مزاحم!


معصومه 8-7 ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند. پدر بیکار و بی مسوولیت بود و مادر حضانت بچه را به عهده گرفت. پدرِ مادر به دخترش گفت: قدم خودت روی چشمم اما بچه این الدنگ را نیاور سر سفره من! مادر دست دخترکش را گرفت و رفت.

آنقدر گشت تا از کوچه پس کوچه های این شهر یک بالاخانه پیدا کرد که خودش و دخترش را پناه بدهد و خیلی زمان برد تا توانست برای خودش کاری دست و پا کند. آن روزها اگرچه در فقر و نداری بر این مادر و دختر گذشت اما از طلایی ترین روزهای زندگی معصومه بود که البته چندان دوام نیاورد. اطرافیان چند مورد برای ازدواج به مادرش معرفی کردند تا اینکه سر و کله این آخری پیدا شد و وقتی قول داد که اجازه بدهد معصومه با آن ها زندگی کند، مادر بله را گفت.

هنوز یک سال نگذشته است که مرد زده است زیر حرفش و می گوید معصومه باید برود پیش پدرش. پدرش هم ازدواج کرده و همسرش راضی به نگهداری از معصومه نیست و هر بار که معصومه به آن جا می رود جنگ و دعوا راه می اندازد چراکه پدر معصومه راضی به نگهداری فرزند همسرش نمی شود و پدربزرگ پدری معصومه هم به خاطر کینه ای که از عروسش دارد حاضر به پذیرفتن نوه اش نیست و معصومه را گاهی روزها باید از توی کوچه پس کوچه ها جمعش کنند...
ای کاش پدر معصومه و همسرش با هم توافق می کردند که همه بچه ها را ببرند زیر چتر خودشان...


پسرها در زندان، دختر فراری


زن 4 تا بچه از شوهر اولش داشت و مرد هم با 2 بچه ای که از زندگی نا موفقش به یادگار مانده بود، سر می کردند که تصمیم به ازدواج با یکدیگر گرفتند.

با هم توافق کردند که هر 6 تا بچه را ببرند زیر سقف خودشان. زندگی شان شروع شد. هر دو کار می کردند تا از پس مخارج همه بچه ها برآیند. پدر و مادر گرم کار شدند، چاره ای نداشتند، کار کردند و کار کردند و کار کردند، از صبح تا شب و گاهی از شب تا صبح... تا اینکه کم کم 2 تا از پسرها سر از زندان درآوردند و یکی از دخترها فراری شد.
ای کاش یکی از طرفین این ازدواج بچه نداشت...



انتقامم را از ناپدری ام می گیرم


پدر به دخترش می گفت حرام زاده! مادر دست تنها بچه اش را گرفت و رفت. کلفتی توی خانه های مردم شرف داشت به اینکه دائم اهانت بشنود و راه به جایی نداشته باشد.


سیما کوچولو هم همیشه دنبال مادرش بود حتی وقتی برای کار می رفت خانه های مردم. همیشه همراه مادرش بود و بارها شاهد بود که بعضی صاحبخانه ها به مادرش .... حتی یک روز رسید که صاحبخانه به خودِ سیما هم...


مادر از این وضع خسته شد و ازدواج کرد و اینبار ناپدری هم به سیمای کوچک ...
مادر باردار شد و یک داداش کوچولو برای سیما آورد اما اوضاع اصلا روبه راه نبود. بازار جنگ و دعوا دوباره داغ شد و مادر اینبار هم دست دو تا بچه اش را گرفت و رفت...
دوباره ازدواج کرد البته اینبار موقت و اینبار ناپدری دوم به پسرک ...


سیما و برادرش بزرگ شده اند. سیما برای خودش خانمی شده است اگرچه ترس و نگرانی شده است جزیی لاینفک از وجودش اما پسر هر چه بزرگ تر می شود حس انتقام جویی هم با او بالا می آید.. .می خواهد انتقام خودش و خواهرش را بگیرد...

 

*تمام ماجراهای مندرج در این گزارش واقعی است و در شهر ما اتفاق افتاده است. تمامی اسامی مستعار است.
با تشکر از عزت اله منتظمی مسوول مرکز مشاوره آموزش و پرورش که ما را در تهیه این گزارش یاری کرد.

مطالب مرتبط:

نظرات  

 
#4 0 کریمی-مهدی 23 دی 1393 ساعت 18:38
باسلام دلم خون شد ازاین ماجراهای بد.انشالله هرکسی باشناخت وبااستقامت ازذواج کند وبفکرآینده فرزندانش باشد تاچنین اتفاقاتی نیفتد.
نقل قول
 
 
#3 +1 رها 31 مرداد 1392 ساعت 09:12
به نظر گزارش ناقصی می اومد بیشتر شبیه یک داستان بود وبهتر بود به ریشه های مشکل نیز پرداخته می شد
نقل قول
 
 
#2 +1 یه نفر 27 مرداد 1392 ساعت 11:41
هی!! این مطلب مو را به بدن آدم سیخ میکنه...
ولی این شهر همینه
توی این شهر ازدواج برای ماله
ازدواج برای شهرته
ازدواج برای جهیزیه سنگینه و قیافه گرفتن
ازدواج برای خونچه جمع کردنه...
و هزار تا دلیل دیگه همینجوری ولی یک دلیل که باید باشه نیست((((آرامش)) )) هر موقع دلیل این شد همه چی خوب میشه..
شب عروسی داداشم با خونواده عروس دعوامون شد به خاطر یک سری آداب و رسوم مذخرف که داداشم نتونسته بود انجام بده...
خواهرم ازدواجش به طلاق کشید چون دامادمون اومده برای جهیزیه و اسم و رسم در کردن و یک قابلمه دلمه!!!
خودمم گفتم بمیرم توی این شهر ازدواج نمیکنم!!!
نقل قول
 
 
#1 +1 احمدعلی 26 مرداد 1392 ساعت 16:47
واقعا نارحت کننده بود.
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید