امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 12:47:14

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:21:53

می سوزم، می سازم، در بازی زندگی نمی بازم
گزارشی از وضعیت زندگی زنان سرپرست خانواری که شوهرانشان زندانی اند؛

می سوزم، می سازم، در بازی زندگی نمی بازم

یکشنبه, 14 مهر 1392 ساعت 10:58 کدخبر :6067
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :

شاید تا یک دهه پیش بیشتر زنان سرپرست خانوار را زنان بالای 60 سالی تشکیل می دادند که شوهرانشان فوت می کردند. این دسته از زنان معمولا بچه هایشان از آب و گل درآمده بودند و با مشکل حادی مواجه نمی شدند اما امروزه تعداد زنان سرپرست خانوار روز به روز در حال افزایش است و در غالب موارد، فقر و نداری بزرگ ترین مشکلی است که گریبان گیر این قشر از جامعه می شود. زنان سرپرست خانوار امروزه به چند دسته تقسیم می شوند. زنانی که همسرانشان به هر دلیلی فوت کرده اند، زنانی که از همسرانشان جدا شده اند، زنانی که شوهرانشان گرفتار زندانند. اخیرا هم یک گروه دیگر به جمع این زنان پیوسته اند و آن ها خانم های مجردی هستند که قصد ازدواج ندارند و ترجیح می دهند جدای از خانواده پدری و به تنهایی زندگی کنند و از میان زنان سرپرست خانوار این گروه آخری معمولا از فقر رنج نمی برند چرا که استقلال مالی اولین پشتوانه آن ها در اتخاذ این تصمیم بوده است. اما آن دسته از زنان سرپرست خانواری گروه هدف این گزارشند که شوهرانشان به هر دلیلی گرفتار زندان شده اند و این زن ها پای زندگی هایشان ایستاده اند. اگرچه غالب آن ها تنها بهانه برای ماندنشان را حمایت از جگر گوشه هایشان عنوان می کنند اما به هر صورت با گرم نگه داشتن کانون خانواده به انتظار بازگشت شوهرانشان می نشینند. بسیاری از این زنان اگرچه خیری از زندگی با شوهرانشان ندیده اند اما اگر از آن ها بپرسی که چرا پای زندگی هایشان ایستاده اند یک پاسخ بیشتر نخواهی شنید: "می خواستم سایه پدر روی سر بچه هایم باشد."  اکثر این زنان در عنفوان جوانی به جمع زنان سرپرست خانوار پیوسته اند، روز و شبشان را نفهمیده اند و جوانی شان را به پای پیدا کردن یک لقمه نان ریخته اند، از کس و ناکس حرف شنیده اند، سنگینی هزار نگاه پرمعنا را به جان خریده اند، شاهد گرسنگی و برهنگی بچه هایشان بوده اند، از شوهرانشان قدر نشناسی ها و آزار و اذیت ها دیده اند، خودشان و جگر گوشه هایشان به پای گناه دیگری سوخته اند اما همچنان پای زندگی ایستاده اند و به روی همه آن ها که به خاطر صبوری هایشان به آن ها پشت کردند، خندیده اند. در این وانفسایی که کمر مردان را زیر بار هزینه های سرسام آور زندگی خم کرده است باید بر گردن این شیرزنان مدال افتخار آویخت. این پرچم داران درد و داغ و دغدغه اکنون بر سکوی اول مسابقه زندگی ایستاده اند.

 

فقط به خاطر دست نوازشی که رو سر بچه ها می کشه، ایستادم
 -"چند وقت پیش باباشون اومده بود مرخصی، چند روز که استراحت کرد، گفتم بلند شو برو این چند روز دیگه را سرکار یه پولی دست و پا کن اما از جلوی این تلویزیون تکون نخورد. وقت هایی که میاد مرخصی باور کنید اصلا آرامش ندارم، اگه بگه پول سیگار بده بگم ندارم، اذیتم می کنه، تا حالا چند بار زیر مشت و لگدش بی هوش شدم، چند بار تا حالا سرم را شکسته، با قیچی با انبردست با چاقو می افته به جونم... خودم روزی هزار بار راضی به مرگم هستم اما بچه هام چی؟ اینا را من به دنیا آوردم، مگه چه گناهی کردن؟ همین که می بینم وقتی میاد دست نوازش رو سرشون می کشه، راضی ام، می گم بذار بچه هام سایه پدر را رو سرشون حس کنن، فقط همین وگرنه به هیچ درد من نمی خوره تازه باید پول سیگارش را هم بفرستم زندان براش. خونه هم که میاد اگه پولی چیزی دم دست گذاشته باشم برمی داره، ازش که می پرسم پول را ندیدی؟ میگه: چرا هوش و حواس نداری؟ ببین کجا گذاشتی؟ ببین به کی دادی؟! اما چند وقت بعدش از تو زندان پیامک میده که ببخش من اونروز پول را برداشته بودم."
- "فاطمه رختخواب ها را تا می زنه و می ذاره گوشه اتاق کنار کمد لباسی. می گم باریکلا دختر گل، حالا بیا بشین پای تلویزیون دیگه. فاطمه نگاهم می کنه و مادرش می گه: "چند وقته تلویزیون خراب شده، روشن نمی شه، فاطمه می ره خونه داییش پا تلویزیون که البته چند روز پیش سر همین موضوع با زنداداشم حرفم شد و دیگه اونجام نمی تونه بره."
- "این دو تا کمد لباسی را می بینید؟ اینا را زن همسایه قسطی بهم فروخته، شوهرم اومده میگه اینا را کی بهت داده؟ مگه تو پول داشتی؟ در ازای چی بهت دادن؟! اما یکبار نمی پرسه اجاره خونه، خورد و خوراک و سر و لباس بچه ها، هزینه های مدرسه فاطمه را چه جوری جور می کنی؟"
- "بعضی وقت ها دستگیره می دوزم و جفتی 500 تومن می فروشم، قالی هم می بافم با این وجود بچه ها دو شب گشنه می مونن تا یه شب سیر بخوابن."
و ...
اينها بخش كوچكي است از درد دل هاي زنان سرپرست خانوار در شهرمان.

 

بچه هایم سایه سر می خواهند
یاسمن در جواب زن همسایه گفته بود بابام عسلویه کار می کند. یاسمن خوب می دانست که پدرش زندان است نه عسلویه اما نمی دانست که حکم اعدامش هم آمده و از بخشش هم خبری نیست.
مادر یاسمن از 4 سال پیش، زمانی که فقط 26 سالش بود و دختر دومش 4 ماه بیشتر نداشت به جمع زنان سرپرست خانوار پیوست، بچه ها را به نیش کشید و از این خانه به آن خانه. از خانه خواهر به خانه مادر و از آن جا آواره کوچه و خیابان. از 2  میلیون پولی که برایش مانده بود، 500 تومان را داد بابت پول قبض های عقب مانده اش به صاحبخانه قبلی و با بقیه پول یک خانه نیمه کاره اجاره کرد. دیوارها گچ و خاک است و گاز کشی هم ندارد، اگر بخواهند حمام کنند باید قابلمه  قابلمه  آب گرم کنند، حالا بماند که زمستان چطور باید خانه را گرم نگه دارند. مي گويد: "فامیل می پرسند صاحبخانه رو چه حسابی این خانه را با این قیمت پایین داده به یه زن جوون؟ باور کنید مردم حق آرامش را از من گرفته اند. من تا کی باید نگاه این و اون را تحمل کنم؟ بچه هام تا کی باید حقارت بکشن؟ یه نفر گناه کرده چند نفر باید به پاش بسوزن..."
با همسایه ها غریبی می کند که مجبور نباشد به سئوال های جورواجورشان پاسخ بدهد. با خانم برادرش سرِ بچه ها حرفش شده است و برای اینکه مادرش مجبور به میانجیگری نشود قید آن جا را هم زده است. برادرها هم با او قطع رابطه کرده اند که چرا پای این زندگی ایستاده است؟ اما او در پاسخ همه این بی مهری ها فقط یک حرف می زند: "بچه هایم که گناه نکرده اند باید برایشان مادری کنم اگر بابا بالای سرشان نیست. "
مادر یاسمن می گوید: "زندگی خیلی سخت می گذره. اگر بچه م کوچک نبود حتما یه کاری برا خودم دست و پا می کردم. حالا هم اگرچه با این پول ناچیز یارانه و پولی که انجمن حمایت از زندانی ها کمک می کنه، هم باید قبض بدم و هم خورد و خوراک بچه ها را جور کنم هم مخارج مدرسه یاسمن را اما خدا که بنده اش را بی رزق نمی ذاره بالاخره یه نون خالی پیدا می شه برای ما اما دل خوش سیری چند؟..."
دار قالی گوشه اتاق گواه غم  و غصه ها و جان کندن های این زن است و او تمام این سختی ها را به امید آینده روشن بچه هایش تحمل می کند.  

 

بچه ها هنوز دوستش دارند
مرد خانه زندان است اما قاب عکس جوانی هایش تنها زینت ویترین گوشه هال است. زن ما را به روی پتوی کنار اتاق هدایت می کند: "ببخشید تو را خدا که زندگیم اینجوریه، دیگه هیچی برام نذاشته فقط همین موکت ها برام مونده. می خوام دار قالی بزنم اقلا یه پولی بیاد تو دستم اما می ترسم مال مردم را بزنه نابود کنه. یه چرخ خیاطی داشتم گاهی خیاطی می کردم یه بار زد خوردش کرد. نیمذاره بیرون از خونه برم جایی برا کار. گاهی می افته به جونم و جلو چشم بچه ها منو میگیره زیر مشت و لگد. چند وقت پیش دست که رو سرم می ذاشتی انگار 8-7 تا گردو کاشته باشند توش گوله گوله اومده بود بالا. وقتی می افته به جون من بچه ها مث موش میشینند یه گوشه. اما کاری به کار بچه ها نداره خدا را شکر، بچه ها هم هنوز دوستش دارند. خانواده ام می گن برا چی وایسادی؟ بیا پیش ما اما من نمیتونم بچه هام را بذارم و برم. یه بار که یکی دو ماه رفتم قهر خونه پدرم،  بچه کوچکم به قدری ناراحت شده بود که توی اون مدت حتی یک کلمه هم حرف نزده بود انگار که بغض راه گلوش را بسته باشه. می دونم اگه بذارم برم به بچه هام بی توجهی می کنن، نمی تونم باشم و حقارت بچه هام را ببینم، می گم از خودم که گذشت، جوونی من که دیگه برنمیگرده اما باید بچه هام را دریابم. "
ساعت از 1 بعداظهر گذشته بود که از خانه شان آمدیم بیرون اما روی اجاق گازشان هیچ قابلمه ای قل قل نمی کرد، هیچ  بوی غذایی به مشام بچه ها نمی رسید...

برداشت اول
- لازم به ذکر است بسیاری از مردانی که در زندان به سر می برند انسان های شریفی هستند و از همان جا نیز برای گرم نگه داشتن کانون خانواده تلاش می کنند.
-تمام ماجراها واقعی است و در شهر ما در جریان است.
- اسامی مستعار است.
- با تشکر از انجمن حمایت از خانواده های زندانیان که ما را در تهیه این گزارش یاری کرد.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید