امروزيكشنبه, 21 آذر 1395-- Sunday Dec 11 2016

ساعت 02:09:41

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:21:53

گزارشی از مراسم خاک سپاری اکبر حاج حیدری یکی از قربانیان اخیر جاده مرگ؛

کودکی در جاده مرگ، نیامده یتیم شد...

چهارشنبه, 21 تیر 1391 ساعت 09:25 کدخبر :4253
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : لیلا پیمانی
عجب وسعتی دارد این تلخی مرگ که تو اگر صاحب تمام غصه های دنیا هم باشی آنقدر بر وجودت سایه می افکند که تمام غصه هایت در مقابلش ناپدید می شود.

بزن بر سینه و بر سر/ برای نوجوان اکبر         ننه...رودُم ننه...رودُم

این رود رود حزن انگیز مادریست که حالا در فاصله ای ناچیز با غسالخانه چشم بر در دارد تا صدایش کنند. چه روزی از این سیاه تر می تواند بر سر یک مادر بیاید که شاهد غسل و کفن جوان رعنایش باشد.

عجب وسعتی دارد این تلخی مرگ که تو اگر صاحب تمام غصه های دنیا هم باشی آنقدر بر وجودت سایه می افکند که تمام غصه هایتدر مقابلش ناپدید می شود.

زن خیز بر می دارد به سمت غسالخانه، دست و پایش را می گیرند و به سختی سر جا می نشانندش. چادر را روی سرش می اندازند، بادش را می زنند.

مادر بی هیچ حرکتی، نفسی حتی، چشم دوخته است بر غسالخانه که از پنجره صدای مردی بلند می شود: بگویید مادرش بیاید.

و همین مادری که تا چند لحظه پیش از پیش کشیدن چادرش هم عاجز بود، بسان عقاب تیزپروازی به سوی غسالخانه شتاب می گیرد.

صدای صیحه مادر هنگامی که نقش زمین می شود، آتش می زند بر دل همه کائناتی که با چشم اشکبار نظاره گر این تراژدی غمبارند.

این مادری که تا چند لحظه پیش به قدرت یک ماده شیر به سوی پاره تنش خیز برداشت، چه دیدکه تاب نیاورد؟ او را چه شد که حالا باید چار دست و پایش را بگیرند و بسان جنازه ای از جا بلندش کنند.

مرگ گاهی چقدر زیبا می شود، وقتی تو عزیزت را از دست داده باشی و آن وقت مرگ تو تنها دری باشد که به روی او باز می شود.

کاش من پیش مرگ تو شده بودم، کاش من رفته بودم، چرا تو؟

چرا باید تو بروی تا بچه مان بیاید؟ او بیاید قدمش به چشم اما تو هم باید باشی...

8 ماه این بچه را به سختی نگه نداشتم که حالا بی تو به دنیا بیاورمش...

این نوای دلخراش زن جوان پا به ماهیست که از میان هیاهوی عزاداران در مقابل غسالخانه شنیده می شود. زن جوانی که تا چند روز دیگر مادر می شود یعنی قرار بود مادر بشود تا همین دیروز اما از امروز به بعد باید هم مادرباشد هم پدر.

اکبر عزیز! تو رفتی،  تمام جوانی ات را انگار در بقچه ای پیچیدی و بی خداحافظی رفتی...

صبح که می رفتی قرار نبود برنگردی، ای کاش گفته بودی تا همه سیر نگاهت می کردند، ای کاش گفته بودی تا مانعت می شدند، چه تلخ است آخرین دیداری که ندانی آخرین دیدار است.

وقتی تو نیستی همسر جوانت نا آرامی های شبانه کودکتان را با چه کسی قسمت کند؟ هنوز برای همسرت خیلی زود است هم مادر باشد و هم پدر. هنوز مادری را تجربه نکرده چطور می تواند پدری کند؟

حالا که تو رفته ای تکلیف آن همه نقشه قشنگ قشنگ که برای آینده کودکتان کشیده بودید چه می شود؟ قرار نبود بروی و بار سنگین زندگی را روی دوش نا توان مریم بیندازی... قرار نبود بروی و به تمام مهربانی هایت پشت پا بزنی، قرار نبود نا مهربان بشوی، نا مهربان بروی...

دستان زن جوان پا به ماه را می گیرند تا از صحنه دورش کنند، صدای نا توان ناله هایش همچنان به گوش می رسد و دور می شود: بگذارید برای آخرین بار ببینمش، او که می رود همه زندگی من است، او که می رود همه چیز من است...

چند زن و مرد به زور او را دور می کنند و بی رحمانه مریم را از وداع آخرین با اکبرش محروم می نمایند.

صدای مریم در گوش ها می پیچد: خدا چرا فرصت خوشبخت بودن را از ما گرفتی؟

و همه از خودشان می پرسند: چه کسی فرصت خوشبخت بودن را از آن ها گرفت؟

مریم را می برند و اکبر را به خاک می سپارند و پدر تکیده قامتِ سپید مویش دست بر عصا از دور نظاره گر زیر خاک رفتن قامت رعنای اکبرش است. مرد صبورانه و تن به تقدیر داده، رو به قبله می ایستد وهمنوا با مداح زمزمه می کند: السلام علیک یا اباعبداله...

شانه های لرزانش آتش بر دلت می زند وقتی فرزند رعنایش را "مرحوم اکبر" می خوانند، اکبر دیروز ظهر کجا بود که امروز در دنیایی دیگر به دور از خانواده باید سر کند؟

پدرِ قد خمیده داغ اکبر دیده! اکبر تو در چه راهی فدا شد؟ جان شیرین جوانت برای زنده ماندن کدام آرمان قربانی گشت؟

مرگ ناگهانی و ناغافل چقدر دردناک است و این دردناکی تا کجا که تو حتی بی تابی مردانه مردانی را که یک عمر در ذهن تو اسوه استقامت بوده اند باور می کنی وقتی برادر مرده از اعماق جان فریاد برمی آورد: خدا...

اما همه این ها را که کنار بگذاری دلت به حال طفلی می سوزد که نیامده یتیم شد، به حال پدر مهربانی که 8 ماه تمام انتظار کشید تا کودکش را در آغوش بگیرد و امروز طعم شیرین پدر شدن را آیا می چشد؟ شاید بچشد، شاید هم به کامش شیرین باشد اما طعم یتیمی حتما برای این نوزاد هرگز شیرین نخواهد بود...هرگز.

نظرات  

 
#10 +2 رضایی 30 تیر 1391 ساعت 15:15
به خانواده ایشان تسلیت میگویم انشا الله غم اخرتون باشه
نقل قول
 
 
#9 +2 امین حاج حیدری 26 تیر 1391 ساعت 23:56
پسرعمه ی عزیز داغ از دست دادنت جگرم را سوزاند.
در غم از دست دادن عزیزان به سوگ نشستن صبری میخواهد عظیم ، برای شما و خانواده محترمتان صبر و شکیبایی و برای آن عزیز در گذشته غفران و رحمت واسعه الهی را خواستارم .
نقل قول
 
 
#8 +2 حاج حیدری114 25 تیر 1391 ساعت 22:54
ضمن عرض تسلیت به خانواده داغدار از خداوند متعال طلب مغفرت وعلو درجات برای ان عزیز از دست رفته را خواستاریم
نقل قول
 
 
#7 +2 زهرا 127 25 تیر 1391 ساعت 09:50
خداوند به خانوادشان صبر دهد چه بگوییم که بسوزد جگرم
نقل قول
 
 
#6 +6 سکوت 23 تیر 1391 ساعت 23:11
باعرض تسلیت فراوان...
از درگاه خداوند متعال برای باز ماندگان صبر وبرای روح آن مرحوم آمرزش ومغفرت آرزو مندیم...
نقل قول
 
 
#5 +4 رضا احمدی 22 تیر 1391 ساعت 10:15
...مسئولینی که جان مردم برایشان ارزش ندارد و فقط رای مردم را می خواهند ؟حضور در راهپیمایی را می خواهند؟
نقل قول
 
 
#4 +3 محمدرضا حاجي حيدري 22 تیر 1391 ساعت 00:39
جرا بايد حتما افراد زيادي درجاده ي مرك قرباني شوند تا مسولين به فكر بيفتند؟...
نقل قول
 
 
#3 +9 بابا 21 تیر 1391 ساعت 18:29
انا لله و انا الیه راجعون هر کس یه نفر را بکشد گویا تمام مردم را کشته است این خون و بی گناهی را چه کسی جواب می دهد آیا مسوولان قصد ندارند از سرعت عمل ساخت جاده کمربندی ؟؟؟تشکر کنند تسلیت به مسئولین ...
نقل قول
 
 
#2 +7 اکبر جزینی 21 تیر 1391 ساعت 15:12
خداوند او را بیامرزد و به بازماندگان صبر جزیل عطا فرماید.
نقل قول
 
 
#1 +7 کوچکی 21 تیر 1391 ساعت 12:18
آه بر این مظلومیت، بسیار تاثر انگیز است. واقعاً خدا صبرشان بدهد . از ته دل با خانواده هایشان ابراز همدردی می کنیم. کجایند مسببان این حادثه ؟ آیا احساس عذاب وجدان می کنند؟ آیا مسئولیت شرعی و دینی این حادثه را قبول می کنند؟ آیا...؟ آه
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید