امروزچهارشنبه, 17 آذر 1395-- Wednesday Dec 07 2016

ساعت 16:18:44

آخرین به روز رسانی : جهار شنبه 07:56:45

اين يك متن غمناك است، اگر بچه سوسول نيستي بخوان!

پنجشنبه, 10 فروردین 1391 ساعت 10:04 کدخبر :3907
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : الهه مختاری

 

این یک متن غمناک است. لطفا کسانی که مشکل قلبی و عصبی دارند؛ این نوشته را قلم بگیرند. چی؟ شما از اون بچه سوسول ها نیستین؟ خوب چه بهتر پس یک جای دنج پیدا کن و تمام این سیاهه را بخوان اما یادت باشد خودت گفتی از آن سوسول هایش نیستی ها...

 

***

صبح زود که نیست ؛ ساعت نزدیک 10 است و کنار خیابان کهندژ ایستاده ام. منتطر تاکسی هستم. زن میانسال به همراه دختر جوان کنار خیابان هستند انگار که آنها هم منتظر تاکسی باشند. من وسط حرفهایشان رسیده ام و نمیدانم داستان واقعا از کجا شروع شده است که دختر ناگهان عصبانی رو به زن میانسال میگویید:" اصلا حرفش را هم نزن. خودم تنهایی میرم. میخوای آبروم پیش دوستام بره. با این سر و شکل تو را ببرم با خودم و تازه بفهمن مامانمی که دیگه کی میتونه این آبروریزی را جمعش کنه. تو پولش را بده خودم خریدم رو میکنم." دختر این حرفها را بی مهابا و تند تند میزند و با دست، عرق روی پیشانی اش را میگرد و به آن طرف خیابان چشم می دوزد. مادرش اما توی خودش انگار می شکند. به دستهایش خیره شده است و دارد به چه فکر میکند؟ خدا میداند...

***

اینجا خیابان بوعلی است.

-" نباید بچه دار میشدی. حساب جیبت را میکردی بعد بچه هات را چهار پنج تا می کردی. تا کی باید هی حسرت خور همکلاسی هام باشم..."

زن سرش به کیفش گرم است و غرهای دخترش را انگار که نمیشنود.

-" این ماه نمی تونم... اما بهت قول میدم واسه ماه دیگه انشاءالله حتما. باشه مامان جان؟"

زن با التماس به دخترش خیره میشود.

-" نمیشه... دو روز دیگه عیده و من با این لباس ها آبروم میره مامان."

دختر صورتش را از مادر می چرخاند و میرود سراغ مغازه ی بغلی. مادر نگاه خسته اش را از دختر برمی دارد و کیف احتمالا خالی را  به دوش می کشد. گمان می کنم باید تمام پاساژ را بگردد تا دختر، خالی بودن کیف زنانه اش را باور کند...

***

توی مدرسه ی کودکم جلسه ی مادر هاست و تا قبل از آمدن مدیر، درد دل یکی از خانم ها سر باز می کند:

-" به خدا سختی هایی که ما تو بزرگ کردن بچه هامون می کشیم اگه یک درصدش را پدر و مادرهای خودمون کشیده باشن. من خودم تا شانزده هفده سالگی ام لباسهای خواهرهام را می پوشیدم. اما بچه های الان هر روز یه دستوری دارن هر روز یه مدی . "

به چشم های زنی که این حرفها را می زد نگاه کردم و گفتم:" مگه چند تا بچه دارین؟" زن گفت:" ای بابا تو این دوره زمونه آدم تو یکیش می مونه وای به حال من بیچاره که سه تاش را دارم. از وقتی مادر شدم مسئولیت و نگرانی هام بیشتر شده اما احترام و ارزشم نه. تازه هر روز از طرف بچه هام محکوم به بی خیالی هم میشم."

-" شوهرتون چی؟ اون در برابر بچه ها ازتون حمایت نمیکنه؟"

–" اون بنده خدا که وضعش بدتر از من.دو جا کار می کنه تا خرج یک خانواده را در بیاره اما هر روز همه ازش طلبکارن که چرا همه چیز مهیا نیست. "

دارم به خودم فکر میکنم و روزهایی که کودکم بزرگ شود و مقابلم بایستد و بگوید "غلط کردی مادرشدی. نمیتوانی بگویی نداریم و نیست. من را به دنیا آورده اید تا حسرت خور این و آن باشم ."

دارم از مادر شدنم پشیمان می شم. انگار که ترس تا آخرین لایه های قلبم نفوذ کرده باشد. به خستگی هایم فکر میکنم، به مسئولیتم و به اینکه روزی به خاطر این احساس قشنگ مواخذه شوم.

به مادرم فکر میکنم. به اینکه هیچگاه حتی پشت سرش نگفتم "سختی هایی که من برای بزرگ کردن بچه ام کشیده ام را اگر یک درصدش را مادرم برای من کشیده باشد..."

نظرات  

 
#14 0 نا شناس 23 دی 1393 ساعت 18:30
نقل قول امید:
چه ربطی به سوسول داشت برمیگرده به وضعیت اقتصادی جامعه

خواسته های بچه سوسوله دیگه بچه بامرام باشه سوسول نمیشه که
نقل قول
 
 
#13 0 ♫GAP girl♫ 28 مرداد 1393 ساعت 20:51
نقل قول امید:
چه ربطی به سوسول داشت برمیگرده به وضعیت اقتصادی جامعه

باهات موافقم
نقل قول
 
 
#12 0 امید 21 تیر 1393 ساعت 13:54
چه ربطی به سوسول داشت برمیگرده به وضعیت اقتصادی جامعه
نقل قول
 
 
#11 +2 امید ترکیان 06 اسفند 1392 ساعت 09:05
متن زیبایی بود و از کتاب کودکی که هرگز زاده نشده اثر خانم فالاچی نویسنده ایتالیایی استفاده شده بود.
نقل قول
 
 
#10 -2 ارغوان 13 تیر 1392 ساعت 21:31
عالی بود
نقل قول
 
 
#9 +1 حسینH 05 اردیبهشت 1392 ساعت 07:00
داستان خوب بود ولی نگفتی که دختره چیزی خرید یانه?
نقل قول
 
 
#8 +4 سعیده 28 بهمن 1391 ساعت 23:45
بد نبود
نقل قول
 
 
#7 0 مریم 20 بهمن 1391 ساعت 11:34
خیلی خوب بود.خوشحال میشم واسم ایمیل بفرستین.ممنون
نقل قول
 
 
#6 -2 مدیون 08 دی 1391 ساعت 23:42
خیلی قشنگ بود لذت بردم ....نمردیم و در این سایت فرصت آنلاین یه مطلب قشنگ خواندیم...واقعا آموزنده بود
نقل قول
 
 
#5 -1 گمشده 08 دی 1391 ساعت 21:25
با سلام . طوطي از نوع كاسكو داشتيم كه روز جمعه در محله خوزان پرواز كرد و گم شد ممنون ميشيم كسي اطلاعي داره ايميل بزنه. و مژدگاني خود را دريافت كند . با تشكر
نقل قول
 
 
#4 +1 بانوی آشپزخونه 07 دی 1391 ساعت 23:15
خیلی سطحی نوشتید ...ولی خدا بزرگه هر کسی میتونه بچه اش را طوری تربیت کنه که تو روش نایسته اینکه پول نداشته باشی هر روز برای بچه ات یه چیز جدید بخری یه مشکل فرهنگیه متاسفانه جامعه مثلا متدین ما روز به روز به سمت مصرف گرایی میره و خود ما پدر و مادرا مقصریم..اما اینکه پول ویزیت دکتر نداشته باشی . اینکه پول یه جهیزیه ساده ندااشته باشی اینکه پول نون شب نداشته باشی اینکه کرایه خونه نداشته باشی اینکه نتونی شهریه دانشگاه بچه ات را جور کنی و اون انصراف بده و سر از پادگان دربیاره و ...هزار درده هزاررر درد
نقل قول
 
 
#3 0 امید 06 دی 1391 ساعت 11:50
اینها داستان کوتاه است که اینجا جمع شده است
نقل قول
 
 
#2 +1 سولماز 05 دی 1391 ساعت 00:13
هه چه ربطی داشت فکر کنم چیزای بهتری هم هست که اینجا بذارین
نقل قول
 
 
#1 +8 سوسول 02 آذر 1391 ساعت 16:36
بچه سوسول بودیم و هستیم و متن را خواندم! اینکه تعبیر شما از سوسول چیست و رفتار این شخص به ما چیست را نمی دانم.ولی خوب می دانم که جامعه ما بیشتر به فقر دچار شده تا امثال و الحکم شما.
بنده برای بچم یک جفت کفش خریدم پنجاه هزارتومان(کفش بچگانه) با حقوق 400 هزار تومان.فکر نمی کنید اینها به خاطر وضع کنونی است...
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید