امروزجمعه, 19 آذر 1395-- Friday Dec 09 2016

ساعت 09:42:49

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

این خانه دور است
گزارشی از خانه سالمندان؛

این خانه دور است

دوشنبه, 04 آذر 1392 ساعت 10:29 کدخبر :6457
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :

گروپ گروپ از پله ها می آمد پائین و با آغوش باز می رفت سراغ تازه از راه رسیده ها و با لحنی کاملا متظاهر می گفت: " به بهشت کوچک ما خوش آمدید."سال ها پیش بود که سریال " این خانه دور است " با موضوع خانه  سالمندان از تلویزیون پخش شد، تا آنجا که من یادم می آید آن روزها خیلی چیزها با امروز فرق داشت، خانه ی سالمندان هنوز برایمان جا نیفتاده بود و کلا دیدها نسبت به این مساله مثبت نبود، سریال طوری تمام شد که آنها که برایشان مقدور بود هر کدام به نحوی به کانون گرم خانواده برگشتند و من از آن روز تا حالا یعنی همین چند روز پیش، هیچ تصویر دیگری از خانه ی سالمندان توی ذهنم نداشتم.


قرار بود رأس ساعت ده صبح در اتاق رئیس یکی از خانه های خمینی شهر نشسته باشم، زنگ در را که فشار دادم کمی معطل شدم تا صدای چرخش کلید را توی قفل بشنوم، خانمی که بعد فهمیدم "مادر یار" است در را به رویم گشود، حیاط پر از سکوت بود، سوت و کور، چند تا پیرمرد نشسته بودند روی صندلی های گوشهی حیاط و از همان اول که وارد شدم تا برسم به اتاق رئیس با چشم های منتظر و نگرانشان در سکوت بدرقه ام کردند، آقای رئیس دیر کرده بود، از فرصت استفاده کردم و از بخش اداری زدم بیرون.


یک سالن بزرگ پیش رویم بود با 8-7 تا تختخواب و یک گوشه هم البته چند تا مبل راحتی با تلویزیونی که مقابلش روشن بود.
چند تا پیرزن نشستها ند روی راحتی ها و توی چشمهای هم نگاه می کنند، پیرزن نحیفی که نشسته است روی صندلی و همه ی سنگینی اش را انداخته روی عصای چوبی اش اینقدر فرتوت است که چشم هایش دیگر همراهی اش نمی کنند، دارم از کنارش رد می شوم که دستش را دراز می کند، دستش را که می فشارم بی رمق می پرسد: اینجا کجاست؟  

 

- اینجا خونه ی شماست.

دوباره بی رمق می پرسد: خونه ی شما؟

و من این بار دولا می شوم کنار گوشش: خونه ی شما.

سرش را که تکان می دهد دستش را به آرامی رها می کنم.


گلرخ سرش را برگردانده است و با دوربین چشمهای سبزش انگار زوم کرده است روی من.

سلامم را جواب می دهد: کی را میخوای بیاری اینجا؟

 

می نشینم کنارش: هیچکس را، اومدم شما را ببینم، خوش میگذره مادر؟

دور و برش را می پاید: من موقت اینجام، میرم، پسر خواهرم میاد منو میبره، من خودم همه چی دارم، خونه، پول، فقط بچه ندارم... مریض که شدم پسر خواهرم منو آورد اینجا، خوب بشم میاد دنبالم... بعد دستش را که ورم کرده بود نشانم داد: ببین دستم چی شده؟ خوب میشه؟

 

می پرسم: دکتر دیده؟

- دکتر هر روز میاد ما رو معاینه میکنه، هر وقت خوب بشم مرخصم...

 معصومه که همه، بی بی صدایش میکنند چادر به سر دارد و آرام و بی صدا نشسته است کنارش،

 

می پرسم حاج خانم شما چند تا بچه داری؟

دو تا دختر دو تا پسر.


ـ میان بهتون سر بزنن؟

آره مرتب میان، یه روزم تنهام نمیگذارن، نمیگذارن یه ساعت بدون میوه و شیرینی باشم، ازشون راضیِ راضیم.

 
ماه صنم اما انگار دل پردردی دارد، شال سیاه را پیچیده است دور سرش:
- من اصلا بچه ندارم.
دور و بریهایش اما می گویند پنج تا بچه دارد.
نگاه پر از سؤالم را که می بیند آهی از ته دل می کشد:
- من که مادرشون نیستم، مادرشون کارشونه، صبح کار شب کار، همه چیز برام فراهم میکنن اما من محبتشون را می خوام.
آقای منشی رئیس یکی از خانه های سالمندان شهر میگوید: " ما نمی گذاریم اینجا کسی احساس کمبود محبت بکنه، اینجا حکم یک خانواده را داره، پرستارها فقط به امور جسمی شون رسیدگی نمیکنن، واقعا دوستشون دارن و در هر ساعت از شبانه روز به صورت شیفتی کنارشون هستن."   

 
و من هر چند خودم شاهد رابطه نزدیک مادریارها و پرستار با آنها بودم اما دارم به این فکر میکنم که آیا میشود محبت را مثل سوپ ریخت توی کاسه و گذاشت جلوی سالمندان؟


اگر چه وقتی "خانم مصیبی" چند دقیقه دیر میکند زهرا نگران میشود و صلوات میفرستد، اگر چه بی بی حاضر نیست از اینجا برود، اگرچه اینجا همه به همدیگر عادت کرده اند و هوای هم را دارند اما میان این راهروها که راه میروی همه چیز اگر ایدهآل هم باشد یک چیز است که خیلی توی چشم میزند و آن عقربه های خونسرد و کرخت ساعت است، انگار زمان می خواهد متوقف بشود، صبح که چشم باز میکنی و صبحانه ات را می خوری باید بنشینی گوشه تختت یا اگر حالت روبراه است بلند شوی بیائی بنشینی روی این راحتی ها جلوی تلویزیون، گوش ات اگر می شنود از صدای این موسیقی مدام لذتی ببری، حرفی اگر برایت مانده بود با کناردستی ات بگوئی، پرستارت که میآید بگوئی خوبم یا خوب نیستم و از مادریار و پدریارها بپرسی ساعت چند است؟ یا ناهار امروز چیست؟ کل این جملات را که روی هم بگذاری سر جمع ده تا کلمه اگر بشود ده دقیقه از وقتت را هم نخواهد گرفت، یک عمر میگذرد تا ظهر بشود و بشقاب غذای رژیمی را بگذارند جلویت و تو اگر دوست داشته باشی و با ذائقه ات جور در بیاید با چاشنی قرص و کپسول میخوری و اگر خوشت نیاید چون دستور کارشناس تغذیه است چاره ای نداری اما یک وقتهائی هم هست که غذا خوردن اینجا حسابی بهت می چسبد و آن هم وقتهائی است که بچه هایت برایت غذای خانگی میآورند و با حوصله مینشینند کنارت و قاشق قاشق میگذارند توی دهانت با چاشنی محبت که به دل تنهایت بچسبد، و تنها در این صورت است که خیلی طول نمیکشد تا فردائی بیاید و دوباره روز از نو روزی از نو.

 

از یکی از آنهائی که تقریبا نصف شبانه روزش را اینجا میگذراند میپرسم فکر می کنید مشکل اصلی اینجا چه باشد؟ و او حرف از بیماریهای جسمی و روحی میزند و از آلزایمر میگوید و از درگیریهای لفظی که گاهی بینشان پیش می آید.
میگذارم حرفش تمام بشود، بعد میگویم: پس گذر زمان چی؟ براش چه فکری کردید؟ و او این نظر مرا که یکی از بزرگترین مشکلات اینجا گذشت زمان است به پشتوانه وجود تلویزیون، ماهی یکبار اردوی پارک و گاهی مناسبتی اگر پیش بیاید گروه ارکستر و وجود کتابخانه در مرکز، کلاً رد میکند.


می پرسم اینجا کسی هست که سواد کتاب خواندن داشته باشد؟ و جواب میشنوم که: بله ما اینجا لیسانسه بازنشسته داریم و هستند چند نفری که بتوانند روزنامه بخوانند و اهل کتاب باشند، و بلافاصله از محمود میگوید؛ پیرمرد 80-70 ساله ای  که بسیار باروحیه است و اهل خوش و بش، داریم میرویم محمود را ببینیم و من توی ذهنم پیرمردی سرحال و قبراق را مجسم میکنم که خودش با پای خودش آمده است اینجا و حتما حرف برای گفتن هم زیاد دارد...


نشسته است گوشه تخت و چشم دوخته است به روبرو، ساعت از یازده هم گذشته است اما هم اتاقیهایش همه خوابیدهاند.
مرا به محمود معرفی میکنند، نگاهم میکند و پاسخ سلامم را البته به گرمی میدهد.


- چیکار میکنی پدرجان؟
- هیچ، صبح تا شب خوابیدهام روی این تخت.


- سواد داری؟
- بله، گاهی روزنامهای اگر باشد میخوانم.


- از بچه هایت چه خبر؟
- خوبند، گاهی میان سراغم اگر وقت داشته باشند، پسرم که استاد دانشگاهه و دخترم هم پرستاره، اون یکی پسرم هم نونواست.


- ازشون راضی هستی؟
- دستهایش را میآورد بالا: خدا ازشون راضی باشه.
و این جمله و امتناع او از ابراز صریح رضایت از آنها، معنای خاصی می دهد.

 
از پدریاری که آن طرفهاست میپرسم کسی دیگر هست توی آقایان که بتواند چند کلمه حرف بزند؟ اشاره میکند به تخت کناری محمود.
مرد دراز کشیده است و اندام تمام استخوانش جگر آدم را میخراشد، حرف که میزنی فقط نگاهت میکند و گاهی لبش به خنده باز میشود البته به سختی.
پدریار میگوید: 50 سالش نشده، دو سه سال پیش تصادف وحشتناکی میکنه و ضربه سنگینی میخوره و میافته تو بستر.


- بچه هاش میان سراغش؟
- بچه نداره یعنی اصلا ازدواج نکرده.

 
توی بخش آقایان که راه میروی انگار سردت میشود و تازه گرمای بخش خانمها را باور میکنی، اینجا نه تلویزیون توانسته است آنها را دور هم بنشاند و نه حتی بگو مگوئی بینشان، هر کس ساز سکوت خودش را کوک کرده است. دوباره که برمی گردم پیش خانمها توی این فکرم که کتابخانهای که صحبتش را شنیدهام بببینم. وارد سالن که میشوم ویترینی را نشانم میدهند که فقط طبقه ی بالایش حول و حوش 30 جلد کتاب دارد، چند تایش را میکشم بیرون: دوران سالمندی، تغذیه ی سالم و... چشمم که به قرآن میافتد یادم میآید بپرسم که اینجا اعمال عبادی چقدر طرفدار دارد؟

 


دوباره مینشینم کنار گلرخ که چشم دوخته است به تلویزیون:
- قرآن می خونی؟
میخندد:
- نه بلد نیستم و با دست اشاره میکند به بیبی؛
- بیبی هم نماز میخونه و هم قرآن بلده.


- بیبی کجا نماز می خونی؟
- گوشه ی تختم.

 
از پرستار که دارد فشارسنج را میبندد روی دست فرنگیس می پرسم:
- ماه رمضان اینجا خبری از جلسه ی قرآن و دعا نبود؟
همانطور که نگاهش مانده است روی عقربه ی دستگاه می گوید:
- اصلاً اینجا کسی طاقت این چیزها را ندارد، همین چند روز پیش بود بچه ها صبح جمعه دعای ندبه گذاشته بودند همهشان افتاده بودند به هق هق، بیشتر به موسیقی عادت دارن، یکیشون هست تو اون اتاق که اگه یه دقیقه صدای تلویزیون قطع بشه دادوهوار راه می اندازه.
این یکی را اصلا نمی توانم بپذیرم. پیرزنها و پیرمردهای دور و برم را که مجسم میکنم میبینم اگر قرار باشد روزی اینجا زندگی کنند همان هفتهی اول دق میکنند از دوری جلسات دعا و قرآن و نمازجماعت.

 


این حرف من نیست، حرف همهی کسانی است که سالهای سال در این زمینه تحقیق و مطالعه کردهاند تا فهمیدهاند که انسان برای تأمین بهداشت روانش نیاز به اعمال عبادی دارد، نیاز دارد که پشتوانهای داشته باشد حالا در هر مرحلهای از زندگی که میخواهد باشد و با هر شرایطی که قرار باشد سر کند و این پرواضح است که این عزیزانی که به هر دلیل محکوم به تنهائیاند، اینهائی که امیدشان را به زندگی از دست دادهاند، اینها که هیچ هدفی در زندگی برایشان نمانده و احساس پوچی گریبانشان را گرفته و اینها که گاه به خاطر خودخواهی و راحت طلبی ما هر لحظه دارند انتظار مرگ را میکشند چقدر نیاز به ارتباط با خدائی دارند که ایمان دارند دوستشان دارد.


نشسته ام روی یکی از تختها و دارم آنچه را که دیده ام مینویسم، بوی سیگار که می خورد به مشامم سرم را بلند میکنم، صبح هم که آمدم داشت سیگار میکشید، ته سیگار را که میفشارد توی زیر سیگاری، بلند میشوم میروم کنارش:؛

 


- روزی چند تا نخ میکشی؟
- روزی دو تا پاکت.


- از کی تا حالا؟
- از 40 سال پیش، از روزی که اینهمه درد نشست روی دلم.


- بچه هات کجان؟
نفس عمیقی میکشد و هوائی را که هنوز به دود سیگارش آغشته است میکشد توی ریه هایش:
- سر زندگی هاشون، دخترام گاهی میان پیشم اما عروسم چشم دیدنم را نداره، اصلاً اون منو آورده انداخته اینجا و رفته.


- شوهرت چی؟ فوت کرده؟
- بچه هام خیلی کوچیک بودند که مرد، پیرمرد بود، 14 سالم بود که منو دادند به این پیرمرده 80 ساله.


- خودت برا پدر مادرت چیکار کردی؟
- پدرم که سرجوونی مرد و مادرم را هم روزهای آخر خودم پرستاری میکردم.
دارد برایم از قصه ی غصه هایش میگوید، دندانهای زردش یکی در میان افتاده است و موهای تمام سفیدِ روی سرش ژولیده و نامرتب است، درد دلهایش همچنان ادامه دارد که صدای قهقهای وحشتناک و طولانی سکوت نسبی سالن را در هم میشکند.
صدای یکی از مادریارها بلند میشود: فرنگیس، خجالت نمی کشی، بسه دیگه.
صدای خندهاش به گوشم آشنا بود، از صبح صدایش را از گوشه و کنار شنیده بودم اما نه به این بلندی، فرنگیس از پای تلویزیون بلند میشود و میآید مینشیند پشت سر من روی تختش.
برمیگردم، درست مثل بچههائی که بهانه می گیرند میگوید: با من حرف بزن، اسم منم بنویس و سیگارش را روشن میکند.
نگاهش میکنم:

 


- سیگار میکشی؟
- آره داداشیم برام میاره.
و دوباره قهقه سر می دهد:
- پس بنویس اسمم را، بنویس.
اسمش را که مینویسم میخواند.
سراغ آن خانم لیسانسیه را میگیرم. دلم میخواهد پای حرفهایش بنشینم، تختش توی یکی از اتاقهاست. با یکی از مادریارها میرویم بالای سرش، حالش خوب نیست و خوابیده است، میگویند گاهی به قدری عصبی میشود که هیچکس جلودارش نیست و امروز هم گویا از آن روزها بوده است.

 


صفورا را هم اگر دیر بجنبند و قرصهایش عقب بیفتد خانه را میگذارد روی سرش و هر چه از دهانش در میآید نثار دور و بری هایش میکند، طیبه که به قول خودش راه نمیبرد(نمی داند) چند سالش است از صبح تاشب "شانس ندارم" شده است ورد زبانش، نوبر از صبح که من آمدهام مچاله شده است روی صندلی پشت به همه و مرتب بلوزش را از تنش بیرون میآورد و مادریار دوباره تنش میکند، گاهی لازم میشود از سر تاپای بعضیهاشان را بشویند، بعضی ها را باید حمام ببرند، غذا بگذارند توی دهانشان.
خانم مصیبی که میان مادربزرگ های اینجا خیلی طرفدار دارد می گوید: هر کدام از این افراد مشکلاتی دارند که امکانش نیست در خانه بشود ازشان نگهداری کرد.

 


حرفهایم تمام شده است با همهشان، نشسته ام اینجا میانشان، گلرخ و ماه صنم و بیبی و ... نشسته اند و دارند توی چشمها ی هم نگاه می کنند، فکرم پرواز کردهاست به گذشته هایشان که هیچ خبری از آن ندارم، به گلرخ جوان و زیبائی فکر می کنم که از بچه دار شدنش ناامید شده است و دارم به او سفارش می کنم که به خاطر پیری و کوری خودش هم که شده سرپرستی یک بچه یتیم را به عهده بگیرد و توی گذشته ماه صنم دنبال نقطهی سیاهی ام که حالا حرمت سپیدموئیش را برده است زیر سوال و بی بی؛ که نمی دانم چه کار کرده بود که اینقدر برای بچه هایش عزیز شده بود، خانمی را میشناختم که بعد از بازنشستگیاش از یک شغل دولتی دوباره بچه ها را رها کرده بود و رفته بود مدیریت یک مؤسسه آزاد را به عهده بگیرد. انگار که این بچه ها را برای مهدکودک ها به دنیا آورده بود، انگار که این بچه ها فقط کامپیوتر می خواستند و پلی استیشن و آمده بودند به این دنیا برای خوردنی های خوشمزهاش و پوشیدنی های رنگارنگش و جالب اینکه همین بچه ها با تمام کوچکیشان گفته بودند : "بزرگ که شدیم مادرمان را می گذاریم خانه ی سالمندان"

 


ما کار نداریم به آن دسته از افرادی که به هر دلیل مجبورند سعادت نگهداری از پدر و مادرشان را از خودشان بگیرند، روی صحبت با آنهاست که معتقدند سالمندان تاریخ مصرف دارند. مگر نه اینکه امام سجاد(ع) می فرمایند:" حق سالخورده این است که حرمت پیری اش را بداری، اگر رفتار جاهلان های کرد تحمل کنی، در اختلافات خصمانه با او روبرو نشوی، پیشاپیش او راه نروی و به مقتضای سوابق مسلمانی و سالمندیاش احترامش کنی که حق سن و سال نیز چون حق اسلام است."

 


پس این خانه دور نیست اگر به نیازهای روحی سالمند هم توجه کنیم، با او هم کلام شویم، از روی ظاهر هم که شده با او مشاوره کنیم و از کوله بار تجربهاش توش های برگیریم. اما اگر قرار باشد توی این خانه هم، فقط حواسمان باشد که غذایش را سر ساعت 12 بدهیم و دارویش را فراموش نکنیم و حمامش کنیم بی آنکه طعم محبت را به او بچشانیم این خانه خیلی دور می شود.
به آینده خودمان هم بیندیشیم، چه روزهائی انتظارمان را می کشد؟

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید