امروزسه شنبه, 16 آذر 1395-- Tuesday Dec 06 2016

ساعت 21:52:12

آخرین به روز رسانی : سه شنبه 13:04:49

نمایشنامه

باد هراس تو دل خاله خانم

دوشنبه, 06 شهریور 1391 ساعت 10:56 کدخبر :4454
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : محمدعلی شاهین

صبح است، خاله جورابهای خود را روی زیرشلواری خود می کشد و زانویش خود را که می زوکد و سر به سرش می گذارد با شال عروسش که گفته از مد افتاده و می خواسته دور بیندازد اما خاله مانع شده می بندد و هشتصد تومان پول از زیر فرش بر می دارد و پر چارقدش می بندد که برود شیر بخرد، با خودش می گوید: اگر هزار تومن ببرم مش صفر بقال که دلش نمی یاد دویست تومن بقیه را پس بدهد، بابت اون دو تا سقز (آدامس) می ده من پیرزن که دندون ندارم سقز بجوم تازه برا مرض قندم خب نیس، ناچاری می اندازم طاقچه اطاق عروسه بر می داره می جوه و تاراق تاراق در می آره چندیم از لاچ لاچ کردن اونا که سقز می جوند و گاهی هم پفی می کنن بدم می آد، حالم بهم می خوره، اینم شد کار، پس بهتر قاعده پول شیر پول پر چارقدم ببندم و ببرم.

بعد از این افکار خاله چند تا یا علی می گوید و از جا بلند می شود و زنبیل را بر می دارد و نگاهی هم به سماور و اجاق می اندازد که خاموش باشند و بسم ا... می گوید و از خانه خارج می شود و کلون، کلون از کنار دیوارها از ترس موتور و ماشین به سمت بقالی مش صفر راه می افتد، چند قدمی جلوتر نرفته که صغری خانم همسایه اش را می بیند.

صغری خانم: سلام خاله: چادر و چاقچور کرده ای، خیر باشه

خاله: سلام علیک، خبی، بچا خوبند، شو ورت چیطوره، راسی محمدی سر کار رفت، دکتر بهم گفته اسوخناد داره پوک می شه، شیر بخور، دارم می رم یه شیر  از مش صفر بخرم، راسی دیشب چه خبر بود انقده صدا می مد، دخترا، خدا مرگ داده ها هو هو می کردند و جیغ می کشیدند، حجب و حیا که دیگه نیست انگار یه جای عقد  و عروسی بود، من هم قرصام خورده بودم، خواب و بیدار بودم، حالش را نداشتم بیام تو کوچه ببینم چه خبره.

صغری خانوم: خاله وقتی این سر و صدا میاد می خوای چه خبر باشه، حتما عقد  عروسیه، تو کوچه خودمون نبود بچه ها می گند سر اون کوچه، تا تابلوی خوش آمد زده بودند، من که نمی شناسمشون.

خاله خانوم: من که خبردار نبودم، پا هم که ندارم، اگه نه یک تک پا می رفتم ببینم چه خبره، یه باره جاز دختره را هم می دیدم.

صغری خانم متوجه می شود که شوهرش دارد درب خانه را باز می کند و موتورش را بیرون می آورد پس می گوید: خاله سیاه سر شده داره از خونه بیرون می آد، برم صبح اول صبحی بونه نگیره، یه چیزی بهم بگه تا شب خلقم تنگ باشه، یه ساعت دیگه وقتی زودپز را رو گاز گذاشتم می رم سر اون کوچه ببینم دیشب چه خبر بوده، بعد میام در خونه برات تعریف می کنم خداحافظ من رفتم.

زن همسایه با عجله به سمت خانه خود می رود و خاله آرام آرام از کنار دیوار به راه خود ادامه می دهد یکی  دو تا از بچه های محل که او را می بینند به او سلام می کنند و خاله هم جواب سلام آن ها را می دهد. مسافت زیادی را طی نکرده که از دور سر و صدای موتور به گوش می رسد و خاله با شنیدن آن خودش را به دیوار می چسباند دو تا پسر جوان سوار موتور هستند نزدیک خاله که می رسند چشمشان به چیزی می افتد چند ترقه عمل نکرده دیشب است آن ها را از روی زمین بر می دارند و به دیواری که خاله به ان پناه برده بغل گوش خاله می زنند یکی از آن ها عمل می کند و صدای ترقه توی محل می پیچد و آن دو موتور سوار می زنند زیر خنده و گاز موتور را می گیرند و به سرعت از محل  دور می شوند، زنبیل از دست خاله می افتد و مانند خزنده ای که از دیواری پایین می آید در حالی که کمرش به دیوار می کشد به سختی کنار آن می نشیند، لحظاتی بعد پسر بچه ای خاله را می بیند که انگار غش کرده است به سرعت به طرف خانه شان که در همان حوالی است می دود و با عجله روی دکمه درب بازکن فشار می دهد.

مادر: کیه؟ چه خبره، چرا اینقدر زنگ می زنی؟

پسربچه نفس زنان: مامان مامان کجایی؟ زودباش چادرت را سرت کن، بیا تو کوچه،

مادر: چه خبره؟ با کسی دعوات شده؟

پسر بچه: نه مامان، یه پیرزن کنار کوچه نمی دونم غش کرده یا مرده زود خودت رو برسون

زن در حالی که چادر روی دستش است و دمپایی را لنگه به لنگه پوشیده از خانه خارج می شود و به سمت خاله خانوم می دود.

زن: خدا مرگم بده، چه خبر شده، اینکه خاله خودمونه، خاله چت شده، حالت به هم خورده، قرصات نخوردی، سرت گیج رفته ، قلبت درد گرفته، موتور بهت زده، اورژانس خبر کنم

خاله خانم که به شدت عرق کرده در حالی که سعی می کند زن را آرام کند: هیچی دو تا بچه جوون

زن: دو تا بچه جوون چی؟ بهت زدند، کیف پولتا بردند، بهت متلک زدند

خاله: نه خاله

زن: پس چی؟

خاله خانوم: یه ترقه جلو صورتم در کردند، از صداش باد هراز تو دلم افتاد و حالم به هم خورد یهوکی تکون خوردم

زن: خب برم اورژانس خبر کنم، یا به همسایه ها خبر بدم بری بیمارستان

خاله خانوم: نه خاله نمی خواد، تا اورجانس بیاد یا من مردم یا خب شدم فرقی به حالم نمی کنه چیزی نیست باد هراز تو دلم افتاده، تکون خوردم، درمونش را خودم بلدم.

زن: الهی خیر نبینند این موتوریا که این کارا را می کونن، خدا سزاشونو بده، الهی ...

خاله حرف زن را قطع می کند و می گوید: نه خاله اونا را نفرین نکن، آخه اونا جوونند و جاهل، خدا هدایتشون کنه تا دست از این کارا بردارن و برند یه شغل یاد بگیرند، دستی وردست باباشون بذارند، کلاس برند، درس بخونند، آخه موتورسواری و مزاحمت هم شد کار، صبح تا شب کوچه و خیابون را گز می کنن.

 

زن: دوباره تابستون شد و مدرسه ها تعطیل شد، هیچ اداره ای هم که به فکر برنامه برا اوقات فراغت بچه ها نیس.

خاله: آخر خاله همه اش که نمی شود اوقات فلاقت براشون درست کرد جوونا باید برند پیش دست یه اوسا  کار یاد بگیرند درس که جا خود داره، شاید کاری که یاد می گیرند به دردشون بخوره و این جوری قدر پول در آوردن را می دونند و نازک نارنجی هم بزرگ نمی شند بچه که نباد لوس و ننر بزرگ شه، حالا برو یه لیوان آب قند بیار تا یه دعا بهش بخونم و بخورم تا حالم جا بیاد.

زن به سمت خانه می رود و لحظاتی بعد با لیوانی در حالی که قندهای داخل آن را هم می زند بالا سر خاله می آید

زن: بفرمایید خاله.

خاله لیوان را می گیرد و دعایی می خواند و به آن فوت می کند و یک سر بالا می کشد.

 

خاله: آخش الهی خیر ببینی خاله، خدا بچه ات را برات نگه داره

خاله رو به پسر بچه می کند و می گوید : الهی ننه پیر شی

پسر بچه که مفهوم حرف او را در نمی یابد با ناراحتی و فوری جواب می دهد: الهی خودت پیر شی

خاله خنده ای می کند و می گوید: الهی قربون تو برم من که پیرم، حالم خب شد پاشم برم تا شیر تموم نشده یه شیر بخرم.

خاله خداحافظی می کند و راه خود را ادامه می دهد تا به مغازه مش صفر می رسد.

خاله خانوم: سلام علیکم مش صفر، خدا عمرت بده یه شیر فاستوریزه پاتکی بده به من برم قوت ندارم رو پا وایسم، کلی تکون خوردم تا به اینجا رسیدم.

مش صفر: سلام خاله ، این هم یه شیر مخصوص خاله

خاله شیر را می گیرد و پر چارقد خود را باز می کند و پول ها را بر می  دارد و به مش صفر می دهد.

خاله خانوم: بفرمایید مش صفر دستت درد نکنه، بشمار ببین درسته.

مش صفر پول ها را می شمارد و می گوید: خاله صد تومان کمه، اگه نداری، باشه دفعه دیگه بیار

خاله خانوم: خودم هشتصد تومن پر چارقدم گذاشتم، نباد کم باشه، یه بار دیگه بشمار.

مش صفر: درسته هشتصد تومنه، شیر صد تومن گرون شده

خاله: واه خدا مرگم بده، او روزا قیمت سکه بالا و پایین می رفت، حالا همه چیز بالا می ره ، پایین هم نمی یاد، دوباره حالم بد شد، انگار یه تکون دیگه خوردم، بازم باد هراز تو دلم افتاد.

خاله به سختی روی سکوی درب مغازه می نشیند و به مش صفر می گوید: یه لیوان آب بده بخورم، حالم بهتر بشه.

مش صفر یک لیوان آب به خاله می دهد و خاله در حالی که عرق های خود را با چادرش پاک می کند زیر لب می گوید: صبح تا حالا دو بار تکون خوردم و باد هراز تو دلم افتاد، اول که اون موتوریا  جلو صورتم ترقه در کردند حالا هم که مش صفر می گه شیر صد تومن گرون شده خدا کونه سالم به خونه برسم دیگه طاقت تکون و باد هراز و این چیزا را ندارم، خدایا به تو پناه می برم و کلون کلون کنار دیوار با یک شیر داخل زنبیل به سمت خانه بر می گردد.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید