امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 22:26:31

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:21:53

بهار به خانه ما نمی آمد، بهار به خانه بهشت می‌آید
گزارشی از رویاهای عیدانه کودکان بدسرپرست 3 تا 6 سال خانه بهشت؛

بهار به خانه ما نمی آمد، بهار به خانه بهشت می‌آید

پنجشنبه, 21 فروردین 1393 ساعت 15:00 کدخبر :7184
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : سهیلا عموشاهی
خاله می گوید: بهار که بیاید همه چیز تازه می شود. برگ های درختان سبز و هوا بهتر می شود.

خاله می گوید باید خانه تکانی کنیم اما من نمی دانم خانه تکانی یعنی چه؟ او گفت باید خانه مان را تمیز و مرتب کنیم تا بهار به خانه ما هم بیاید. فکر می کنم قبلا که با مامان و بابایم زندگی می کردیم چون خانه تکانی نمی کردیم هیچ وقت بهار به خانه ما نمی آمد، لباس نو نمی خریدیم و سفره هفت سین نداشتیم. بابا و مادر همیشه دعوا می کردند، مادرم گریه می کرد و بعد سرش که درد می گرفت قرص می خورد. مادرم به خانه مردم می رفت و خانه هایشان را تمیز می کرد و لباسهایشان را می شست، فکر کنم بهار به خانه آن ها می رفت. بابا هم همیشه یا خواب بود یا با رفیق هایش کنار منقل آتش می نشستند و سیگار و چیزهای دیگری را می کشیدند و با صدای بلند می خندیدند، من که خیلی از رفیق های بابا می ترسیدم گوشه ی آشپزخانه قایم می شدم. یک روز مادرم که نبود پلیس آمد و بابا را برد. بعد ما بعضی وقت ها با مادرم به دیدنش به زندان می رفتیم. مادرم روزها بیشتر گریه می کرد و سرش که درد می گرفت بیشتر قرص می خورد. یک روز گفت بیا با هم به پارک برویم و من که تاب بازی را خیلی دوست داشتم خیلی خوشحال شدم. نمی دانم چرا مادر در راه گریه می کرد و با گوشه چادرش اشک هایش را پاک می کرد، وقتی دلیلش را پرسیدم گفت گرد و خاک به چشمم رفته است. مادرم مرا تاب می داد و من می خندیدم بعد متوجه شدم که مادرم گم شده است. هر چه به دنبالش گشتم پیدا نشد... من دیگر از تاب بازی بدم می آید، از پارک هم بدم می آید. به من و دوستانم می گویند بی سرپرست، شاید چون بی سرپرست هستم مادرم گم شد و بابایم هم دیگر نیامد. خاله می گوید سر سفره هفت سین، موقع تحویل سال هر دعایی که بکنیم خدا گوش می کند، خدایا کاری کن که بدسرپرستی من خوب شود تا مادرم پیدا شود و بابایم دوباره برگردد.
***
بهار به خانه بهشت می رود
چند روز پیش یک نفر خیّر به اینجا آمد و همه ما را به همراه خاله به خرید برد، چه روز خوبی بود. او برای همه ما لباس عیدی خرید. خیلی به من و بچه ها خوش گذشت. دیروز هم به همراه خاله برای کوتاه کردن موهایمان به آرایشگاه رفتیم، عمو اول موهای یلدا را کوتاه کرد. همینطور که منتظر بودم که نوبت من شود ناگهان چشمم به خانمی افتاد که دست دخترش را گرفته بود و از پیاده رو می گذشت، خیلی شبیه مادرم بود، دلم برای مادرم تنگ شد، به یاد آن روزها افتادم که با هم به بازار می رفتیم، گریه ام گرفت. کاش خدا مادرم را پیدا می کرد. امروز یک نفر به خانه ما آمده و می خواهد برای عید تزیینات اتاق هایمان را عوض کند. خاله می گوید باید همه چیز برای عید تازه شود. پارسال هم یک خانم مهربان عکس هایمان را گرفت و برایمان روی لیوان زد، من لیوانم را خیلی دوست دارم، امسال هم قرار است دوباره به اینجا بیاید. خاله می گوید خیرین انسان های خوبی هستند چون به دیگران کمک می کنند و هوای بچه ها را دارند، چقدر خوب که همه آدم ها هوای هم را داشتند. امسال قرار است برایمان سفره هفت سین و سبزه بیاورند و شام شب عید و نهار روز عیدما ن را مهمان یکی از همین آدمهای مهربان هستیم. خاله مریم هم گفته قرار است در روزهای عید ما را برای گردش به باغ پرندگان و شهربازی ببرند، کاش ما را به پارک هم ببرند شاید بتوانم مادرم را آنجا پیدا کنم، شاید بهار او را برایم به پارک آورده باشد.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید