امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 14:37:22

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:21:53

به مناسبت چهلمين روز درگذشت شاعری مکتب ندیده و زحمتکش

خاسته یغمای خمینی شهر بود...

چهارشنبه, 27 آذر 1392 ساعت 11:47 کدخبر :6673
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : ليلا نفيس
رضا اسماعيلي يكي از اساتيد شعر كشور، كسي است كه در سايت هاي مختلف خاسته را به يغماي نيشابوري تشبيه كرد.

وي درباره شخصیت و سلوک ادبی خاسته گفت: با تیپ و سر و وضعی که داشت، هیچ کس فکر نمی کرد که این آدم یک لاقبا شاعری صاحب قریحه است. ولی او به راستی شاعر بود. شاعری مکتب ندیده و زحمتکش همچون"یغمای نیشابوری" که از طبعی خدادادی برخوردار بود... شاعری فطری از جنس همین مردم، با قامتی شکسته، دست هایی پینه بسته، ظاهری ساده و بی تکلف و لباس هایی خاکی و اتو نکشیده. از همین رو اغراق نیست اگر او را به یغمای نیشابوری تشبیه کنیم.


لهجه اش هم به ظاهرش رفته بود. بی هیچ گونه آداب و ترتیبی سخن می گفت و حرف دلش را بر زبان می آورد. بلد نبود ژست بگیرد و قلمبه سُلمبه صحبت کند. با لهجه زلال دلش حرف می زد و حرفش بر دل می نشست. آن قدر ساده و بی تکلف بود که به قول" سهراب" حتی می شد از روی لباس، زلالی دل بی کینه اش را به تماشا نشست. از آنجا که عاشق بود و سری شوریده داشت، علمدار برپایی کنگره ای مردمی شده بود که روشن نگاه داشتن چراغ آن در طول هجده سال، جز با عشق و ارادتی خالصانه به اهل بیت (ع) امکان پذیر نبود. کنگره شعر "میلاد آفتاب "؛ کنگره ای که همه تار و پودش از عشق سرشته شده بود. مردم اصفهان و خمینی شهری ها "خاسته" را با این کنگره می شناختند آن هم نه به عنوان رییس و دبیر کنگره، بلکه به عنوان خادم و"کفش جفت کن" عاشقان ابا عبدالله (ع). و چه زیبا و با شکوه با همین عشق و ارادت - بی هیچ ادعایی- 18 سال با دست خالی و فقط با عنایت مولا و کمک های مردم، علم این خیمه عاشورایی را مردانه بر پا نگاه داشت ...


 اما از گوشه و كنار شهر هم پيام هاي تسليت، شعرها و نامه هاي متعددي به دفتر نشريه رسيد كه با تلخيص به برخي از آنها نگاهي مي اندازيم.

 

خانم ملکزاده :
روح ها آزرده، بغض ها در گلو مانده، چشم ها اشکبار، شهر در ماتم فرو رفته، اما چرا این بار غم احساسات درون را می سوزاند با وجودی که کمتر کسی به اندازه تو سوز درونش را به راحتی بر زبان آورده و بر دل ها نشانده بود.
آری! یقین دارم بی ریایی، ساده زیستی و شکیبایی ات حکایت از این غم جانسوز دارد.

 

محمدرضا عشقی
خداوند ایشان را غریق رحمت بی پایانش قرار دهد.
حیف شد از دست ما رفت آن عزیز
آن توانا، آن بزرگ، آن زنده یاد
کاش تا او زنده بود
می شنید از ما بزرگی های خویش
می شد از این گفتگوها نیز شاد
کاشکی جای اين سرود زنده یاد
در حضورش می سرودیم زنده باد .

 

خانم هاشمی:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
به حق و به راستی می دانیم که اصغر حاج حیدری در خمینی شهر فعالیت های بسیاری کرد بدون هیچ چشم داشتی و تنها هدفش ارتقای شعر و شهرت خمینی شهر در زمینه فرهنگ و ادب بومی و انسانی بود. صداقت، سادگی و درد مردم داری از شعرهایش برمی خواست و با زبان شیرین محلی توانسته بود در دل ها جای باز کند او خواسته یا ناخواسته با بدرقه عظیم مردمی به سرای ابدی شتافت تا هم بزم سروش، شیوا، بلدی و باغبان باشد.
حالا ما مانده ایم و خاطرات و شب های شعر این شاعر بزرگ تا گاه و بی گاه در گذر چرخ، شعرهایش را زیر لب زمزمه کنیم... همان طور که رودکی پدر شعر فارسی خطاب می شود اصغر حاج حیدری نیز منشا بزرگ زبان محلی خمینی شهر است. شعرا و ادب دوستان باید قبل از آنکه این زبان به دست فراموشی سپرده شود و روزی و روزگاری این سخن دان بزرگ و شاعر مردمی به قصه ها و افسانه های تاریخ بپیوندد یک محفل ادبی با نام و یاد او برگزار كنند...

 

ستاره شريفي
ستاره شريفي نيز در نامه اي طولاني با عنوان "براي ما دعا كن" خطاب به خاسته گفته است: آقاي خاسته من در يك نظام آموزشي درس خوانده ام كه زنگ انشاء زياد ارزش نداشت. سر و كارم با موبايل و كامپيوتر بود و يادم نمي آيد كه كي و كجا نامه نوشته ام. اگر نامه ام خيلي سطح بالا نيست عذر من را بپذير... در قسمت هاي ديگري از نامه مي خوانيم: من در آن ازدحام جمعيت مراسم تدفين ات به غريبي شما تأسف خوردم. وقتي مي ديدم روح مرده پرستي ما ايرانيان يك بار ديگر خود را به نمايش گذاشته بود. نه به اين خاطر كه مراسم تدفين ات شلوغ بود كه هر قومي كه قدر بزرگان خود را نداند هرچه بر سرش بيايد حقش است؛ تأسف مي خورم از اين كه تا آخرين لحظات زندگي ات با آن بيماري سخت براي شعر و ادبيات از هر تلاشي دريغ نمي كردي اما دريغ كه تجربيات پربهاي كوله بارت و استعداد ذاتي ات را قدر ندانستيم...


و چند سطر بعد ادامه مي دهد: اصغر خاسته براي ما دعا كن راهت برايمان زنده بماند و فارغ از هرگونه تزوير، كبر و شعار دادن دل نگران شهر و ادبيات و هنرش باشيم... زماني كه ديدم دختر جواني با خواندن اعلاميه ات اشك مي ريزد، از او پرسيدم او را مي شناسي و او گفت آري به خوبي مي شناسمش. او در هلال احمر شعر محلي براي ما مي خواند. گفته بودي اگر خلاف عرف نبود مي گفتم در مراسمم سرود"اي ايران" را بخوانند... در بزرگداشتت شاگردانت كه اكنون از شاعران برجسته كشورند شعر مي خواندند و اشك مي ريختند تنها براي اين كه خالصانه با همه ي وجود براي شكوفايي استعداد آنها وقت گذاشته بودي و زيباتر آن كه مجري در پايان هر شعرخواني از مردم مي خواست كف بزنند زيرا خاسته هميشه شادي مردم را مي خواست...     


و اما گفته بوديم كه در صفحه شعر و ادب اشعار شاعران شهر در وصف خاسته را مي آوريم كه به لحاظ كمبود جا و زياد بودن اشعار، اين مهم فراهم نشد لذا از خوانندگان فرصت عذرخواهي مي كنيم.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید