امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 22:23:43

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:21:53

خاطرات امیررضا امینی دوچرخه سوار خمینی شهری درسفر به کربلا (6)؛
رکاب زدن با دنده همک مشکل شد ه بود

خاطرات امیررضا امینی دوچرخه سوار خمینی شهری درسفر به کربلا (6)؛

شنبه, 25 مرداد 1393 ساعت 10:21 کدخبر :7618
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :
در شماره پیش خواندیم که امینی رکابزن خمینی شهری صبح اول وقت با وجود گرد و غبار در هوا در حالی که چراغ های دوچرخه اش روشن بود از کرمانشاه خارج و در آن تاریکی پرسان پرسان رفت تا در ابتدای جاده اسلام آباد غرب قرار گرفت.

سپس به تنگه مرصاد رسید و پس از طی حدود 30 کیلومتر سر دوراهی حمیل اهواز قرار گرفت و3 ساعت رکاب زد تا به شهر حمیل رسید و اینک ادامه ماجرا:
حدود دو ساعت تمام رکاب زدم، ساعت 6 عصر شده بود، از یکی دو روستا رد شدم، در یکی از روستاها با تعدادی از جوانان گپی زدم. از گرد و غبار در فضا گله مند بودند. به دلیل گرد و غبار زیاد در منطقه، در استان ایلام سه روز تعطیلی اعلام شده بود.
به راهم ادامه دادم تا اینکه با دو دوچرخه سوار روبرو شدم که از ایلام به سوی اسلام آباد در حرکت بودند. با آنها صحبت کوتاهی کردم و در دفترچه شان به رسم یادبود مطلب کوتاهی نوشتم. آنها بر این باور بودند که باید سریع تر به راه بیفتم چون بخشی از راه بسیار صعب العبور است و باید در شب و در تاریکی بروم. صحبت شان در دلم دلهره ای شدید ایجاد کرد، حق با آنها بود، هر چه جلوتر می رفتم شیب گردنه ها بیشتر می شد و رفتن مشکل تر از پیش. کم کم غروب شد و هوا تاریک، ایستادم، چراغ های دوچرخه را نصب کردم و به راه افتادم. هر چه جلوتر می رفتم رکاب زدن سخت تر و سخت تر می شد، این شیب تمامی نداشت،کار به جایی رسید که با آخرین دنده (یک و یک) هم رفتن مشکل شد. به خاطر هراس و ترسی که داشتم نمی توانستم توقف کنم. ترس از تصادف، نا امنی، مشکلات فنی. ترس از اینکه اگر ایستادم دیگر نمی توانم حرکت کنم و همه اینها باعث شد که در آن گردنه های موحش و در آن تاریکی و ظلمات رکاب بزنم و رکاب بزنم. ساعت حدود ده شب شده بود، نور چراغ ها کافی نبود، در آن بیابان ها و آن گردنه ها نه راه پسی بود و نه راه پیش. داشتم تسلیم ناامیدی می شدم، مستاصل و درمانده بودم که چه کنم، هیچ کمکی نبود، ناگهان متوجه شدم تونلی طولانی پیش رویم نمایان شد. از تونل که گذشتم جاده سرازیری شد و کم کم چراغ های شهر ایلام از دور نمایان شدند. قوت قلبم زیاد شد. ناامیدی رفت و امید در جانم زنده شد. در آن سرازیری ها رکاب زدم و نیم ساعتی که گذشت به ایلام رسیدم .به هتل کربلا رفتم. دوچرخه ام را در پارکینگ هتل گذاشتم. خود را برای حمام کردن آماده می کردم که لرز عجیبی به من دست داد. فشارهای شدید که در آن شیب ها و گردنه ها تحمل کرده بودم کار دستم داد. مسوول هتل با خنده برایم بخاری روشن کرد.گرم شدم و حمام کردم. لباس هایم را شستم و آویزان کردم. پس از خوردن شامی مختصر خوابیدم. یکی دوساعت که گذشت به خاطر بدن درد و خستگی و کوفتگی ناگهان از خواب پریدم. درد وحشتناک بود و امکان خوابيدن نداشتم. مدتی گذشت، یک قرص مسکن قوی خوردم و ساعت چهار و نیم صبح از خواب برخاستم. به سختی از تخت پایین آمدم، خستگی تمام انرژی ام را از بین برده بود. ناچار بودم به حرکت ادامه دهم، امکان استراحت نداشتم. از مسوول هتل خداحافظی کردم، نان تازه و پنیر و آب جوش گرفتم و به سوی مهران به راه افتادم...

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید