امروزدوشنبه, 15 آذر 1395-- Monday Dec 05 2016

ساعت 16:37:47

آخرین به روز رسانی : دو شنبه 12:15:01

بی خانمان ها در شهر؛

در درون کومه تاریک من...

چهارشنبه, 21 تیر 1391 ساعت 09:34 کدخبر :4254
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : سیمین سعیدی

-   از  مغازه ای که روبروی اتاق "زینت" است، بیرون می آیم. اتاقی که  به  زحمت  آن را پیدا کردم، نه  اینکه  پیدا نباشد، پیداست ولی در ذهنم  نمی گنجد که این جا محل زندگی یک انسان باشد حتی اگر آن انسان از نظر روحی روانی آدم متعادلی نباشد.     سلام.  خسته  نباشید  حاج  آقا! شما این خانمی را  که  توی پارک  زندگی  می کند  می شناسید؟

-        زینت را می گویید؟

-        بله، اتاقش همین  است؟

-        بله.

-        خودش کجاست؟

-        همین  دور و براست. حتما رفته  قمقمه  اش را از خانه  همسایه آب کند یا  اینکه یک جا غذا  بگیرد و بخورد. دور نمی شود.

-        شبها  هم همین  جا  می خوابد؟

-        نه. می ترسد شب این جا  بخوابد یعنی می گوید: مردم می آیند سر به سرم می گذارند غیر از آن هم داخل اتاقکش بوی نفت شدیدی پیچیده است، نمی شود خیلی آن جا دوام آورد.

-        از چند متری اش هم بوی تعفن بلند است. برق چه؟ برق دارد؟

-         شهرداری یک لامپ برایش کشیده بود ولی چند وقتیست که سوخته است.

-        کسی از فامیل  هایش  سراغش را می گیرد؟

-        گاهی بعضی ها می آیند سری می زنند و زود می روند اما همسایه ها اینجا هوایش را دارند.

از  مغازه ای که روبروی اتاق "زینت" است، بیرون می آیم. اتاقی که  به  زحمت  آن را پیدا کردم، نه  اینکه  پیدا نباشد، پیداست ولی در ذهنم  نمی گنجد که این جا محل زندگی یک انسان باشد حتی اگر آن انسان از نظر روحی روانی آدم متعادلی نباشد. به سختی  به اتاق نزدیک  می شوم تا از پشت در قفل خورده اش عکسی بگیرم اما نمی توانم بیشتر از چند لحظه دوام بیاورم. اگرچه از پشت شیشه هایی که از کثیفی سیاه به نظر می رسد نمی شود به درون پر رمز و راز این اتاق راه یافت اما شاکله بیرونی ساختمان می گوید که یک گلیم 6 متری کافیست تا کفش پوشیده شود. از وجود چنین پوششی در این اتاقک مطمئن نیستم اما در و همسایه می گویند اتاقش پر است از لباس های کهنه ای که نشان از کمال لطف بعضی ها به هم نوعشان دارد و ظرف هایی حاوی نفت که عملا هیچ کاربردی نباید داشته باشند و قمقمه هایی که هر روز از صبح تا ظهر به نوبت از خانه یکی از همسایه ها پر می شود و کسی نمی داند توی این اتاق به چه نحوی به مصرف می رسد. بوی تعفن، لباس های مندرس آویزان  شده از در و دیوار بیرونی اتاق و آشغال های فراوانی که فضای جلوی اتاق را پر کرده و آنقدر چندش آور است که نمی توانی بیش از چند لحظه رویش تمرکز کنی این سوال را به ذهنم متبادر می کند که این شرایط مناسب زندگی چه جور جنبنده ای است؟!

ظهر است و آن حوالی خلوت و اثری از زینت نیست، صدای کارگر فضای سبزِ  بلند می شود: "نیستش نیستش هر جا باشد حالا دیگر ناهارش را خورده است." این را به پسر جوانی که برای زینت غذا آورده است می گوید و او ظرف غذا را برمی گرداند.

از کارگر فضای سبز می پرسم: کجا می شود پیدایش کرد؟

-        بد موقع آمده اید همیشه همین جاها می نشیند اما خب حالا باید توی خانه یکی از همسایه ها مشغول ناهار خوردن باشد. شما از کجا آمده اید؟ اگر بتوانید برایش کاری بکنید خیلی خوب است.

در خانه یکی از همسایه ها باز است، صاحبخانه را صدا می زنم:

-        ببخشید نمی دانید زینت کجاست؟

-        شما؟

-        می شود پیدایش کنید.

-        باید خانه یک از همسایه ها باشد.

-        کی بر می گردد؟

-        می آید، همیشه همین اطراف است مگر ظهرها و شب ها که توی یکی از این خانه ها می شود پیدایش کرد.

-        خانم جوان به سمت خانه کناریشان می رود: شاید این همسایه بداند کجاست و زنگ را به صدا در می آورد.

دو تا خانم می آیند جلوی در:

-        نه اینکه کس و کار نداشته باشد چرا دارد؛ بچه دارد نوه دارد خیلی هم بنده خدا دوستشان دارد اما خیلی نمی تواند آن ها را ببیند، گاهی می آید برایش تاکسی می گیریم می رود سرشان می زند و زود بر می گردد، شب ها هم خانه این و آن گوشه یک انباری می خوابد. شوهرش هم فوت کرده است.

-        شنیده ام یک مدت شب ها توی کوچه می خوایبده است؟

-        بله ولی بعد از یک مدت آمد توی همین باغ، همین جا که الان اتاق را برایش ساخته اند، شوهرش باغبان این باغ بود، او هم ناچار رفت گوشه همین باغ اما بعد که شهرداری باغ را انداخت توی پارک این اتاقک را برایش ساخت.

-        شهرداری اینجا را ساخته؟

-        بله.

گوشم به حرف های خانم هاست و چشمم به دخمه تاریک و سیاهی که گوشه ای از این پارک در انزوای خویش فرو رفته است، پارکی که محل تفریح دیگران است. این انزوا چه بر سر یک آدم می آورد، اینکه کسی فکر کند هیچ کس دوستش ندارد و کسی هم اگر محبتی خرجش می کند فقط از روی ترحم است.

-        زینت وضع روانی  درست و درمانی  ندارد. دیوانه نیست ولی نمی شود هم از او انتظار منطق  داشت. مثلا  اگر دو نفر را ببیند که  با هم حرف می زنند می گوید شما دارید مرا  مسخره  می کنید و راجع به من حرف می زنید. این را خانم همسایه می گوید و من همچنان چشمم به راه است تا بیاید...

خیلی منتظر ماندم. زینت را ندیدم. زینت هم مرا ندید. شاید قسمت  امروز  این  بوده... شاید فردا موفق شوم عکسش را بگیریم برای عبرت، برای شرمندگی، برای شکر گزاری، برای ِ...برای خیلی چیزها...

سوار بر ماشین، آرام  دور می شوم، یک لحظه خودم را جای زینت می گذارم و نمی دانم چرا این شعر  ناخود آگاه بر زبانم جاری می شود:

خشك آمد كشتگاه من

در جوار كشت همسايه.

گرچه می گويند: "می گريند روی ساحل نزديك

سوگواران در ميان سوگواران "

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

بر بساطی كه بساطی نيست

در درون كومه تاريك من كه ذره ای با آن نشاطی نيست

و جدار دنده های نی به ديوار اتاقم دارد از خشكيش می تركد

-چون دل ياران كه در هجران ياران

-قاصد روزان ابری ، داروگ ! کی می رسد باران؟

نظرات  

 
#3 +1 خوره فرصت 22 تیر 1391 ساعت 12:32
نقل قول سیدمجتبی:
خیلی جالب بود خیلی
فرصت واین گزارشات!!!!!!!! !جای بسی تعجب داره

شما گویا گزارشات توصیفی فرصت را نخوانده اید. هر چی رو مسؤول پسند نویسن حداقل این یکی رو درست می نویسن!
نقل قول
 
 
#2 +1 سیدمجتبی 22 تیر 1391 ساعت 09:48
خیلی جالب بود خیلی
فرصت واین گزارشات!!!!!!!! !جای بسی تعجب داره
نقل قول
 
 
#1 -1 سعیدبیگی 21 تیر 1391 ساعت 22:21
عرض سلام وادب واحترام.
خانم سعیدی گه گدارخبرمینویسی ولی بسیاروجالب می نویسی اززحمات شمابسیارسپاسگزا رمبازهم به این زنان بی خانمان سربزنید.

پیروزباشی وسربلنددرپناه شاه مردان مرتضی علی(ع).
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید