امروزيكشنبه, 14 آذر 1395-- Sunday Dec 04 2016

ساعت 16:22:45

آخرین به روز رسانی : یک شنبه 11:41:31

گزارشی تاسف برانگیز از زندگی یک بی خانمان؛

چهار دیوار برای زندگی و دیگر هیچ!

چهارشنبه, 29 شهریور 1391 ساعت 07:28 کدخبر :4529
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : سیمین سعیدی

تازه رسیده ام سر کوچه کنار پاساژ الزهرا. نفس عمیقی می کشم تا طبق نشانی هایی که به من داده اند جستجویم برای یافتن پیرزن را آغاز کنم. تنها چیزهایی که از او می دانم این است که فقیر است، شناسنامه ندارد و بنابراین یارانه ندارد. صد متری داخل کوچه می شوم. در خانه ها را برانداز می کنم.ناگهان یک در توجه مرا جلب می کند. نه اینکه کهنه باشد. نه! باز است و از آن پرده ای آویزان است. با خود می گویم: اینجاست! کوچه خلوت است و من به دنبال کسی می گردم تا درباره پیرزن از او بپرسم. لحظه ای جلوی پرده مکث می کنم. حس عجیبی دارم. ترکیبی از دو حس کنجکاوی برای کنار رفتن پرده و اضطراب برای راهیابی به حریم خصوصی یک پیرزن. به آن طرف کوچه کمی جلوتر نگاه می کنم. یک مغازه آبغوره فروشی است. پیرزنی در آنجا مشغول کار است. چهره اش از آن هایی است که انگار صد سال است می شناسی اش. این مرا آرام و مطمئن می کند. پاهایم محکم می شود و می روم جلو.

- سلام مادر! این پیرزنی که می گویند فقیره، شناسنامه نداره... را می شناسید؟

بله، خیلی فقیره، هیچی نداره. می خوای ببینیش؟

- می تونم برم تو؟! اجازه می ده؟!

آره، بیچاره کاری نداره. اصلا شاید متوجه نمیشه!

پشت سر پیرزن راه می افتم. زن میانسالی به همراه یک زن جوان که بعد فهمیدم مادر و دختر هستند خودشان را به ما می رسانند.

- دختر و پسر و فک و فامیل داره؟

"اصلا ازدواج نکرده" این را زن میانسال می گوید و ادامه می دهد: پدر و مادرش خیلی پیر بودند و فقیر. با خواهرش زندگی می کرد. شناسنامه اش هم در آتش سوزی سوخته. پیرزن هم ادامه می دهد: اول با خواهرش توی خانه بغلی با یک خانواده دیگر مشترک می نشستند. بعد که خواهرش فوت کرد، به خاطر سهمی که در خانه داشت "صدیقه" را در این اتاق جا داده اند.

- وضعیت داخل خانه چگونه است؟

بیا و ببین.

وقتی جلوی در می رسیم تازه متوجه آثار زباله های غذا کنار در خانه می شوم. با وجود اطمینانی که به من داده اند هنوز هم از عکس العمل پیرزن می ترسم. زن میانسال پرده را کنار می زند و نگاه بهت زده من در نگاه پرصداقت پیرزن قفل می شود. معصومانه به من زل زده است. دست چپش را آرام پوشش دست راستش می کند. گویا در کودکی از آتش اجاق دست و گردنش سوخته است. این سوختگی همراه با چاشنی فقر مانع از ازدواج او شده است. خیلی طول نمی کشد تا آن به اصطلاح خانه را مرور کنم. کف چهاردیواری پر است از پتوهای مندرس و پارچه های وصله شده که تار و پودشان به مویی بند است. سمت راست در ورودی یک در باریک فلزی است.

- این جا چیه؟

گلاب به روتون دستشوییه.

توجهم به شیر آبی که لوله اش از دیوار دستشویی بیرون آمده جلب می شود. پایین آن یک حوضچه سیمانی جا خوش کرده است. قرار است صدیقه از این آب بیاشامد و یا با آن وضو بگیرد. در دیوار سمت راست یک پریز برق پایین در دسترس است که با سیمی به یک کنتور برق وصل می شود. به دیوار روبرویی پرده ای آویزان است درست شبیه پرده دم در. تصور این که پشت این پرده پنجره ای رو به بیرون باشد مرا خوشحال می کند. اما وقتی که زن میانسال پرده را کنار می زند چیزی به جز حفره ای کوچک در دیوار نصیب چشمان منتظرم نمی شود.

آن خانم ها جواب سوالات مرا با تمام جزییات می دهند. گاهی توی حرف هم می پرند. زن جوان می گوید: "این ها را می خواهند بنویسند" و این وسواس مرا بیشتر می کند. جوری با ولع توضیح می دهند که انگار این دیدار آخرین "فرصت" انجام کاری برای صدیقه است. البته زن میانسال می گوید: "کوکب خیلی به صدیقه می رسد، مادر شهید است." ولی "کوکب حلوایی" نگران آن روزی است که در حین رفتن به دستشویی اتفاقی برای صدیقه بیفتد و او آنجا نباشد. به کوکب نگاه می کنم. چروک های روی صورتش مانند مهربانیش زیاد است. اما عن قریب توان جسمی او هم پاسخگوی قلب مهربانش نیست و دیگر نمی تواند شستن و دوختن و سابیدن و مراقبت از صدیقه را متقبل شود.

پنکه کار می کرد و مشامم را پر و خالی می کرد از بوی تعفن. امان از وقتی که پنکه کار نکند، مشام از بوی تعفن پر می شود و دیگر خالی شدنی در کار نیست. از آن سه زن تشکر کردم، برای صدیقه دست خداحافظی تکان دادم و آرام از در خارج شدم. با خود آنچه را دیده بودم مرور می کنم.

دوباره رسیده ام سر کوچه پاساژ الزهرا و دوباره سعی می کنم نفس عمیقی بکشم، آه آلوده و خسته، فقط برای این که کمی هوای قلبم عوض شود.

امروز زنی را دیدم که نمی خواست به دکتر برود چون معتقد بود: "درد من حکیمی نیست". زنی که از خدا فقط و فقط عاقبت به خیری می خواهد، او که به همین به اصطلاح "خانه" راضی است. او که در خانه اش هیچ گاه طعم هیاهوی حضور بچه ای را نچشیده است و هیچ گاه همسر بودن را تجربه نکرده است.

امروز زنی را دیدم که در لابلای تکرار ملال آور روزهای خاکستری اش مرگ شیرین را جستجو می کند.

آری امروز زنی را دیدم:

بی تعلق

بی آرزو

بی خانمان ...

***

امروز زنی را دیدم که شناسنامه نداشت، کارت ملی نداشت، یارانه نداشت. و می اندیشیدم که امروزه اگر این مدارک را نداشته باشی انگار که نیستی! اما او هست. و چه رازی نهفته است در این نبودن و بودن! و او "مدرک" برای اثبات وجودش نداشت اما "وجود" که داشت. و برای این بورکراسی هزارتوی اداری، "وجود" اثبات کننده نیازمندی است یا "مدارک اثبات وجود" ؟!

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید