امروزجمعه, 19 آذر 1395-- Friday Dec 09 2016

ساعت 03:53:09

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

ننجون

کاسه ها و نیم کاسه های تکدی گری!

پنجشنبه, 13 مهر 1391 ساعت 15:05 کدخبر :4581
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : س. سنجاقک
یه هفته ای بود از ننجون خبری نداشتم. طرفداران تئوری توطئه در این جور مواقع معتقدند که کاسه ای زیر نیم کاسه است! خلاصه پا شدم رفتم در خونه شون. اومدم زنگ رو بزنم که زهرا خانوم - همسایه بغلی - گفت: ننجونت کجاست؟ پیداش نیست؟!

این رو که گفت، با خودم گفتم کار از کاسه گذشته! یه دیگی زیر نیم دیگه!

خلاصه ننجون در رو باز کرد و رفت تو آشپزخونه و خودش رو مشغول کرد. بعضی وقت ها هم هی زیر لب می گفت: دیدی چه غلطی کردم ننه؟! یا: آبروم رفت!

گفتم: ننجون چی شده؟ یه هفته است پیدات نیست. حالا هم که با خودت حرف می زنی.

گفت: ننه آبروم رفت. دیگه نمی تونم سرم رو بالا بگیرم.

گفتم: خب بگید دیگه چی شده!

گفت: ننه! می خواستم یک مقاله درباره معضلات اجتماعی بنویسم بدم توی نشریه شما چاپ بشه. هم معروف می شم هم به درد دانشگام می خوره.

گفتم: دانشگاه؟!!!!!!!

گفت: بله ننه! آخ! یادم رفت بهت بگم! من امسال فوق لیسانس رشته "آسیب های اجتماعی در جوامع مختلف" قبول شدم. گفتم از الان هی مقاله در بیارم، برای قبولی دکترام راحت باشم!

با چشمانی گرد گفتم: خب؟!!!

گفت: خب دیگه ننه! می خواستم اول از تکدی گری شروع کنم. برای این که مقاله ام خوب از آب در بیاد با خودم گفتم باید مثل گداها باشم! یعنی برم توی نقششون و زیر پوستی بازی کنم!

خندیدم و گفتم: خب؟!!!

گفت: خب دیگه ننه! یه عالمه لباس پاره پوره پوشیدم و رفتم سر یکی از چهارراه های شهر نشستم. چادرم رو هم انداختم توی صورتم و دستم رو از لای چادر آوردم بیرون.

این دفعه با عصبانیت گفتم: خب؟!!!

گفت: خب دیگه ننه! یه هو دیدم یه ماشین شاسی بلند جلوی من نگه داشت و از اون یک خانومی پیاده شد و ماشین رفت. خانومه اومد طرف من و گفت: پاشو این جا محل کسب ماست! گفتم: یعنی چه؟ گفت: "یعنی همین که گفتم!" و نشست بغل من و چادرش رو کشید توی صورتش و دستش رو که چند ثانیه قبل سالم بود کج و چوله کرد و شروع کرد: به من بدبخت کمک کنید، خدا خیرتان بدهد، 6 تا بچه گرسنه دارم و ...

انگار اون ماشینه گدا پخش کن بود!

طبیعتا من هم گفتم: خب؟!!!

گفت: خب دیگه ننه! من هم رفتم یه خیابون دیگه اون جا دیدم یه گدایی داره کارش رو شروع می کنه! همین طور که داشت بساطش رو می چید دیدم به به! چقدر پول خرد داره! رفتم جلو گفتم: حج آقا می شه پولا من رو خورد کنی؟ آخه وقتی پول درشت می دم به این تاکسی ها زورشون می یاد بقیه اش رو پس بدن! وقتی دید من هم مثل خودشم گفت: باشه چقدری می خوای؟ گفتم: چقدر می تونی بدی؟ گفت: تا 100 تومن هم می تونم بدم. گفتم: ننه! 100 تومن رو که خودم دارم. گفت: منظورم 100 هزار تومنه. داشتم از تعجب می مردم ننه! گفتم: بذار من برم از عابربانک 100 تومان بگیرم! داشتم می رفتم که برگشتم پرسیدم: چند روز کار کردی تا این ها رو در آوردی؟ گفت: یه روز! آخه کار و کاسبی کساده!

گفتم: خب؟!!!

گفت: هیچی دیگه ننه! من دیدم این آقاهه حرفه ایه ازش خواستم یه خورده در مورد شغل شریفش توضیح بده! خلاصه کلی حرف زد. از گداهای پاکستانی و افغانستانی و پیر و جوون و بچه و بزرگ؛ همه رو ریخت رو دایره!

گفتم: خب؟!!!

گفت: ننه! چشمت روز بد نبینه! همین طور که داشت تو دلم قند آب می شد که چه مقاله ای نوشتم و خوشحال بودم، یه دفعه نفهمیدم این زهرا خانوم – همسایه مون- از کجا جلوی من ظاهر شد و گفت: وا! شمایی ننجون؟!!

من هم چادرم رو کشیدم توی صورتم و گفتم: ننجون کیه دیگه؟ خدافظ شما! بعدشم با تموم سرعتی که می تونستم از اون جا دور شدم.

من که داشتم به طرفداران تئوری توطئه فکر می کردم آهی کشیدم و گفتم: خب!

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید