امروزيكشنبه, 14 آذر 1395-- Sunday Dec 04 2016

ساعت 20:28:56

آخرین به روز رسانی : یک شنبه 11:41:31

خاطره اي خواندني از ديروزهاي دور...

یک تخم مرغ، چند دور دوچرخه؟

یکشنبه, 06 فروردین 1391 ساعت 06:36 کدخبر :3882
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : مهدی محقق

دوران کودکی است و عالم خاص آن و البته آمال و آرزوهای ویژه آن دوران که تفاوت آن با آرزوهای بزرگسالی در ابعاد و سادگی آن است، آرزوهای کودکی گرچه کوچک هستند اما دوست داشتنی و سالم تر از آرزوهای بزرگسالی است که داستانهای آن خواندنی است.

در دوران کودکی اطراف چهارشنبه بازار که آن زمان برای خودش رونقی داشت و بازاری سرپوشیده بود و کاروانسرا و کارگاه های روغن کشی داشت و تجار از بیرون شهر به آن رفت و آمدی داشتند و کالاهای تولید شهر را می خریدند و کالاهای مورد نیاز را به شهر می آوردند یک مغازه «چرخی» هم وجود داشت که کار آن تعمیر دوچرخه و نوارپیچ کردن چرخ ها، گرفتن پنچری و باد کردن لاستیک ها و ایضا کرایه دادن چند عدد دوچرخه به کسانی که حسرت سوار شدن بر دو چرخه را داشتند بود.

هر وقت که از مقابل این مغازه عبور می کردیم لحظاتی می ایستادیم و می رفتیم تو رویا که ای کاش یکی از این دوچرخه ها را می داد دوری با آن بزنیم اما چطور چنین چیزی ممکن بود؟ تا اینکه روزی یکی از هم سن و سالها گفت که می شود دوچرخه کرایه کرد و بلافاصله پرسیدم چطوری؟ گفت کاری ندارد، مگر شما تو خانه مرغ ندارید، گفتم چرا، گفت ببین کی مرغ ها تخم می گذارند و کسی تو خانه نیست، یکی دو تا تخم مرغ ها را بردار و بیاور تا به صاحب مغازه بدهیم ، یک دوچرخه از او کرایه کنیم و چند دور بزنیم، گفتم چند دور؟ گفت بستگی به تعداد تخم مرغ ها و اخلاق رضا چرخی دارد.

راه حلی که او گفته بود از ذهنم دور نمی شد، باید کشیک می دادم ببینم کی مرغ ها تخم می گذارند و امکانش فراهم می شود، حداقل دوتایی از آنها را بردارم و بروم سراغ دوستم و بعد «مغازه چرخی» و یک دوچرخه کرایه کنم و با آن دوری بزنم، عجب کیفی خواهد داشت.

بالاخره روزی که مادرم تو خانه نبود از سر و صدای مرغ ها فهمیدم که تخم گذاشته اند، رفتم سراغ کتانه و دو تا تخم ها را که هنوز گرم بودند برداشتم و فرزی مثل جن خودم را مقابل خانه دوستم حاضر کردم و گفتم بزن بریم درب مغازه چرخی و یک دوچرخه کرایه کنیم و سوار آن شویم. دو تایی یک نفس تا درب مغازه چرخی دویدیم و نفس نفس زنان به صاحب مغازه که داشت زنجیر یک دوچرخه را می انداخت گفتیم که یک دوچرخه می خواهیم کرایه کنیم. گفت دوری دو زار می شود، گفتیم پول نداریم، تخم مرغ داریم، گفت عیبی ندارد، تخم مرغی یک دور و محدوده دور را هم برایمان مشخص کرد  و شرط کرد دو پشته سوار نشویم. شرایط را قبول کردیم. اصلا مهم نبود چون فقط به سوار شدن روی دوچرخه فکر می کردیم نه چیز دیگری، بعد پرسید پسر چه کسی هستید و نوه چه کسی تا ما را بشناسد و اعتماد کند که دوچرخه دستمان بدهد، بعد تخم مرغ ها را گرفت و چند بار تکان داد که لق نباشد و گذاشت توی سبدی چوبی روی طاقچه مغازه و دوچرخه را آورد و با دو انگشت دستش امتحان کرد که لاستیک ها بادش میزان باشد و تایر عقب را بالا گرفت و با پا رکاب را حرکت داد که یعنی دوچرخه سالم است و ما هم بی توجه به این مقدمات دوچرخه را قاپیدیم و از مغازه او فاصله گرفتیم.

وقتی من سعی کردم سوار آن شوم چون قبلا سوار نشده بودم موفق نشدم پس دوستم گفت روی زین نمی توانی سوار شوی. "تو دلی" باید سوار شوی، گفتم تودلی یعنی چه؟ گفت دوچرخه را بده دست من تا نشانت بدهم، دوچرخه را به او دادم و او به جای اینکه روی زین دوچرخه بنشیند و پا بزند، از زیر میله اصلی دوچرخه پایش را داد آن طرف دوچرخه و گذاشت روی پنجه رکاب و یک پایش را هم پس از چند بار لک و لک زدن روی پنجه رکاب این طرفی گذاشت و شروع به پازدن کرد و دوچرخه سرعت گرفت و من هم به دنبال او می دویدم تا اینکه با داد و فریادهای من که تخم مرغ ها مال من است دوچرخه را از او گرفتم و با کمی تمرین "تودلی" را یاد گرفتم و دوچرخه سوار شدم. حالا که به آرزوی خودم رسیده بودم سر از پا نمی شناختم و زمان و مکان برایم معنی نداشت تا اینکه صاحب مغازه چرخی را بالای سر خودم دیدم که با یک دوچرخه دیگر آمده بود و می گفت پسر حاجی دو دورت تمام شد یک کمی هم چرب شده است دوچرخه را به مغازه برگردان و به این ترتیب لحظات شاد تمام شد و من هم به آرزویم رسیده بودم و فکر نمی کردم دیگر آرزویی داشته باشم که بخواهم به آن برسم. وقتی به خانه برگشتم، مادر توی خانه بود و سراسیمه و نگران بود و مرتب می گفت: تو کجا بودی، چرا توی خانه نماندی، معلوم نیست چه کسی تخم مرغ ها را برده، می خواستم برای ناهار اشکنه بپزم، حالا پدرت خسته و گرسنه می آید و تخم مرغ به اندازه کافی نداریم که اشکنه بپزم، ذلیل مرده، مگه نگفتم من می روم سری به دایزه رقیه بزنم، حالش خوب نیست کسی را ندارد کمی کارهاش را انجام بدهم و برگردم، چرا تو خانه نماندی؟ حالا چه خاکی به سرم کنم؟! گوشه ای با قیافه حق به جانب ایستادم و لذت دوچرخه سواری از سرم پرید و فهمیدم که رسیدن به آمال و آرزوها هر چند کوچک، به قیمت از دست دادن چه چیزهایی تمام می شود و چه صدماتی می تواند به دیگران بزند و هر چیزی را به هر قیمتی نمی توان به دست آورد.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید