امروزپنجشنبه, 18 آذر 1395-- Thursday Dec 08 2016

ساعت 14:16:55

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

طبقه دوم
دست نوشته های یک مشاور

طبقه دوم

دوشنبه, 29 تیر 1394 ساعت 08:36 کدخبر :9140
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : مشاور: هیام / تدوین: شیما شیرازی کارشناس روانشناسی

نزدیک ظهر بود و خورشید با قدرتی هر چه تمام تر به سر و روی آدم ها می تابید. قطره های ریز و درشت عرق از پیشانی شهرام به پایین می سُرید که از راه رسیدم. پنکه را روشن کردم و به جبران تاخیر چند دقیقه ای که داشتم بی مقدمه از او خواستم شروع کند.


شهرام 27 ساله است و بازاری و به اقتضای شغلش با زنان و دختران زیادی سر و کار دارد آنقدر که به گفته خودش از طرز نگاه افراد به درونشان پی می برد و در یک کلام خیلی زود متوجه می شود که کی چه کاره است. شهرام می گوید: علاوه بر این از آنجا که از همه جذابیت های ظاهری اعم از تیپ و قیافه و پول برخوردار هستم در جذب دخترها خیلی موفقم. برخی از مشتری ها خیلی راحت و سریع شماره تلفن می دهند. بعد هم پیامک و شبکه های اجتماعی و خلاصه یخشان که باز شد کار به رفت و آمد هم می کشد.


بهاره یکی از همان دخترهاست که شهرام 4 سال پیش از همین طریق جذبش کرده و کم کم کارشان به رفت و آمد به خانه همدیگر هم کشیده است. شهرام می گوید: بدون دردسر می رفتیم و می آمدیم البته بهاره بیشتر به خانه مجردی من می آمد. خانواده ام برای اینکه به خیال خودشان من زیر نظرشان باشم طبقه دوم خانه را در اختیارم گذاشته بودند و از طرفی هم چون معمولا دوستانم زیاد با من رفت و آمد می کردند کسی به خانه ام سرک نمی کشید و برایم گوشه امنی شده بود که آزادانه هر کار دلم می خواهد بکنم. چون به تمیزی خانه هم حساس بودم مرتب نظافت می کردم و این بهانه را هم برای رفت و آمد از خانواده ام گرفته بودم. بهاره را که می آوردم هیچکس متوجه حضورش نمی شد اما مادر بهاره بعد از مدتی متوجه رابطه مان شد و اینبار هم وضع خوب مالی ام به کمکم آمد تا او هم به این دوستی رضایت بدهد و این مانع هم بی دردسر از سر راهمان کنار رفت خصوصا که پدرش هم در شهر دیگری مشغول به کار بود و خیلی در خانه پیدایش نمی شد. البته بهاره تنها دختری نبود که پا به زندگی ام گذاشته بود و من همزمان با چند نفر دیگر هم دوست بودم اما به هیچکدام به اندازه بهاره نزدیک نشده بودم.


یک سال، دو سال، سه سال و چهار سال گذشت بدون اینکه خانواده ام از روابط من خبر داشته باشند و همین شد که برای پسرشان دست و آستین بالا زدند و از دختری خواستگاری کردند و من ترجیح دادم همچنان رابطه ام با بهاره را مخفی نگه دارم و با دختری که خانواده ام پسندیده بودند سر سفره عقد نشستم. یک ماه بیشتر از عقدمان نگذشته بود که سر ناسازگاری گذاشتم و دست آخر گفتم که این دختر آن کسی نیست که من می خواستم و می خواهم طلاقش بدهم. مقاومت خانوداه فایده ای نداشت و نهایتا کار به طلاق کشید.


حالا ارتباطم با بهاره بیش از پیش شد و البته با دختران دیگر هم. اینبار حسی دوگانه در رابطه با بهاره پیدا کرده بودم از طرفی دوست داشتم با او ازدواج کنم و از طرف دیگر می ترسیدم که نکند او هم مثل من با پسران دیگری در ارتباط باشد. نهایتا بدون اینکه فکری به حال شک و تردیدهایم بکنم با بهاره ازدواج کردم. حالا این تردیدها مثل خوره به جانم افتاده و به هیچ عنوان با آنها کنار نمی آیم و نمی توانم به همسرم و وفاداری اش اعتماد کنم.


نقطه نظرات مشاور:
- خانواده ها آزادی بیش از اندازه به فرزندان ندهند.
- والدین ناگزیرند تکنولوژی های امروزی خصوصا ارتباطات از طریق تلفن همراه را بیاموزند.
- پیش از ازدواج حتما به مشاور مراجعه شود.
- در مرحله خواستگاری خانواده ها هم شناخت کافی از یکدیگر پیدا کرده و با هم رفت و آمد ترتیب بدهند.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید