امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 14:43:52

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:21:53

گفتگويي تكان دهنده با يك دختر معتاد از يك خانواده معتاد؛

همه زندگي مان دود شد

یکشنبه, 09 مرداد 1390 ساعت 11:12 کدخبر :1999
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :

معضل اعتياد به مواد مخدر، از ابتلاهاي امروز جامعه بشري است و كشور ما هم – بخصوص بعد از پيروزي انقلاب – از اين بلا در امان نمانده است. مي گويم بعد از انقلاب چرا كه از اين مقطع به بعد، مواد مخدر هم به ليست برنامه هايي كه دشمنان اين آب و خاك براي به نابودي كشاندن نهضت مردم اين سرزمين آماده كرده بودند اضافه شد.

در طي سالهاي گذشته، به موازات تشديد مبارزه با مواد مخدر، ترويج اين مواد بين جوانان هم با روشهاي مختلف و متنوع شدت گرفت و هم اكنون باندهاي بين المللي مواد براي واردات مواد مخدر به ايران با هم در رقابت اند.

 

شهرستان ما هم از اين بلاي آخرالزماني بي نصيب نمانده و متأسفانه روزانه خبرهاي بسيار بدي در اين باره مي شنويم و حتي در كوچه پس كوچه هاي شهرمان مي بينيم.

آنچه در ادامه مي خوانيد روايتي است بسيار تلخ از زندگي دختري خميني شهري كه به بلاي اعتياد دچار شده و به تباهي كشيده شده است. اين روايت تلخ، يقيناً شما را آزرده خاطر خواهد كرد و شايد برخي هم خرده بگيرند و بگويند سياه نمايي كرديد اما واقعيات جامعه را بايد مطرح ساخت تا هم به مردم و خانواده ها هشدار داده شود و هم به مسئولان كه مبارزه را با اين معضل خانمان برانداز تشديد كنند.

بخش هايي از اظهارات اين دختر معتاد در زمينه تبعات اعتياد طبيعتاً قابل انتشار نبود. آنچه مي بينيد به مثابه تابلويي دهشتناك است از نتيجه اعتياد به مواد مخدر در شهرستانمان.

قرار ما با ندا عصر يك روز گرم تابستان، داخل يكي از كمپ ­هاي ترك اعتياد شهرستان است. همراه مادر و برادرش آمده است. سعي مي­كند با لبخندهاي زوركي، كمي از تلخي زندگي­اش را پنهان كند. هنگام راه رفتن مي ­لنگد، مي ­گويد ديروز يكي لگدي به پايم زد. اما هر چه فكر مي­كند يادش نمي ­آيد چه كسي بود. او 18 سال بيشتر ندارد و در خانواده­ 7 نفره ­شان، 5 نفر معتاد هستند. ندا يك بچه شيرخوار هم داشته كه هنگام شيردادن....

 

- كجا زندگي مي­كنيد؟

محله [...]

 

- اعتیادت از کجا شروع شد؟

شوهرم معتادم کرد.

 

- چرا؟ چه جوری؟

بعد از ازدواج متوجه شدم معتاد است. تشویقم کرد که من هم بکشم. اولش مقاومت می­کردم ولی کم­کم .....

 

- اون موقع چند سالت بود؟

15 سال.

 

- شوهرت چند سالش بود؟

سی و چند سال.

- با هم زندگی می­کنید؟

نه همان سال اول جدا شدیم.

 

- بچه هم داری؟

داشتم.

 

- یعنی چه؟

یک روز حسابی خمار بودم. بچه ­ام هم گریه می­کرد و شیر می ­خواست. در همان حال خماری شروع کردم به شیر دادن. وسطش نفهمیدم چی شد که دیدم روی بچه افتاده ­ام و بچه خفه شد. پزشکی قانونی یکی دو ماه بچه را نگه داشت و نمی­داد می ­خواستند ببینند علت مرگش چیه.

 

- چند تا خواهر و برادرید؟

5 تا، دو تا داداش دارم و دو تا خواهر.

 

- به جز تو، کسی دیگر هم از خانواده ­ات معتاد است؟

پدر و مادرم و دو تا داداشهایم. خواهر کوچکم هم یک هفته­ ای معتاد بود. بعد قرصش دادیم.

 

- وضعیت مالیتون چطوره؟

بد.

 

-از اولش همینطور بود؟

نه، اول وضعمون بد نبود. خانه داشتیم، بابام بهمون می ­رسید. ولی همش خرج اعتیاد شد. برخی اوقات گرسنگی می­کشیم.

 

- فکر می­کردی یک روز معتاد بشی؟

من از سیگار هم بدم می­آمد. دوستام که می­ کشیدند یا بابام می ­کشید بدم می­آمد.

 

- خرج اعتیاد و زندگی ­تان را از کجا می­آوردید؟

به روش ­های مختلف.

 

- یکی ­اش را بگو.

مادرم پارسال صاحب یک دختر شد. توی همان بیمارستان بچه را به یک خانواده ثروتمند که بچه ­دار نمی ­شدند فروخت.

 

- چقدر؟

دو میلیون و سیصد.

 

- با پولش چه کار کردید؟

خرج کرایه خانه و مواد شد.

 

-دیگه چی؟

گاهی هم بابام می­ ره تهران از داداشش پول می گیره.

 

- بابات چی مصرف می­کنه؟

کراک. اول تریاک می ­کشید بعد شد دوا، الان هم کراک.

 

- خودت چی می­کشی؟

نمی ­کشم. یک سال دماغی می­ زدم. الان هم تزریق می­ کنم.

 

- قبل از اینکه معتاد بشی، برای آینده­ ات چه زندگی ­ای در نظر داشتی؟

الان که معتاد شدم نه می ­تونم فکر کنم نه چیزی. فقط ذهنم دنبال مواد است. اینکه گیرم بیاد، گیرم نیاد. قبلاً که معتاد نبودم، هم کار می­کردم هم کلاس آرایشگری می­رفتم. به خودم می ­رسیدم، لباس می ­خریدم.

 

- برنامه­ات برای آینده چیه؟

بابام بهم پیشنهاد داده با رحمت ا... ازدواج کنم.

 

- کیه؟

پیرمرده. وضعش خیلی خوبه. زن داره، نوه داره. گفته اگر باهاش ازدواج کنم یک خونه به پدر و مادرم می ­دهد.

 

- ازش خوشت می­یاد؟

نه ولی شاید به خاطر بابا مامانم باهاش ازدواج کردم.

 

- از خاطرات اعتیادت بگو.

برخی اوقات مواد نداشتم و به خاطر یک خورده مواد، هی رو می ­زدم به این و اون.

 

- مگه روزی چقدر مصرف می­کنی؟

حدود دو سه گرم.

 

- زندان هم رفتی؟

آره، 75 روز.

 

- كدوم زندان؟

زندان دستگرد.

 

- چی شد گرفتنت؟

توی خانه همسایه ­مون ریختند بعد هم ریختند توی خانه ما. یک خورده مواد و يك ديش گير آوردند.

 

- مواد از كي بود؟

از داداشم بود. من گردن گرفتم.

 

- کی؟

8 ماه پیش.

 

- زندان چطور بود؟

خیلی بد! اونجا لباس آدم را هم می­دزدند.

 

- توي زندان ترکت ندادند؟

چرا ترک کردم. البته اونجا این طور نیست که مواد را کم کنند و با دوا و اینها. اونجا کتک است.

 

- توی زندان مواد بود؟

آره.

 

- چطوری؟

بعضي مأمورها پول می ­گیرند و مواد می ­دهند. البته اونجا گرانتر است.

 

- اونجا مشاوره نداشت؟

یک دکتر بود ولی مشاور نداشت.

 

- توي زندان مواد بهت نمي­رسيد چكار مي­كردي؟

از درد خودم را به در و دیوار می­ کوبیدم. زندانی­ ها هم من را می­ زدند که صدا نکنم.

 

- يعني اصلاً بهت کمک نمی ­کردند؟

نه بابا! اونجا برای یک قاشق غذا دعوا می ­شود.

 

- كم سن و سال ­تر از تو هم اونجا بود؟

آره، چون کانون بچه­ ها را هم جمع می ­کنند، دختر 10 ساله هم زندان هست.

 

- بقیه هم معتاد بودند؟

نه همه جرمی بود. سرقتی، آدم ­ربایی، آدم­ کشی همه چیزی بود.

 

- غذای زندان چطور بود؟

خیلی بد. يك قاشق برنج با يه تكه نان. توي برنج همه چيزي پيدا مي­ شد.

 

- چطور اين غذا را مي­ خورديد؟

مجبور بوديم. البته بعضيها كه وضعشون خوب بود از بيرون غذا سفارش مي­ دادند البته كمي گران بود.

 

- مثلاً چقدر؟

اگه يك پرس كباب 2 هزار تومان باشه، آنجا براي يك پرس، 8 هزار تومان بايد مي ­دادي.

 

- روزها چکار می­کنی؟

فقط تزریق می­ کنم و می ­خوابم.

 

- مواد هم می ­فروشی؟

نه ولی به یکی از دوستام گاهی کمک می­ کردم.

- بیمه هستید؟

نه، ما یخچال هم نداریم. بچه ­ها اسباب بازی می ­خواهند ولی نداریم.

 

- تلویزیون دارید؟

ماهواره داريم.

 

- فکر می­کنی مقصر اعتیادت کیه؟

خودم مصرف کردم. بابام زورم نکرد. ولی یک کمی هم تقصیر بابامه.

- بابات را دوست داری؟

دوستش دارم، اما یک کم هم ازش بدم می آید. مادرم را اذیت می ­کند.

 

- از این وضعیت خسته نشدی؟

آره هممون می­خواهیم ترک کنیم و یک زندگی جدید شروع کنیم. مثل قبل خوشبخت باشیم و....

 

مي­گويد آره و لبخندی می زند که در ورای آن، ترس از آینده ­ای مبهم آشکار است. در مقابلم زنی نشسته که دوران نوجواني را به خاطر اعتياد از کف داده، از زندگی زناشویی جز «آغاز اعتیاد» چیزی نفهمیده، هرگز طعم محبت را نچشیده و تنها فرزندش را قرباني اعتيادش كرده است.

بر روی هر دو دستش از آرنج تا مچ، جای كبودي دیده می­ شود. می پرسم: اینها جای چیه؟ می گوید: جاي تزريقه.... آثار به جای مانده بر دستانش، شاید تصویر زندگی چاک چاکش باشد.

مطالب مرتبط:

نظرات  

 
#3 0 رضا./گ 31 اردیبهشت 1393 ساعت 13:15
خب بود و انشاالله هممون هدایت شیم مخصوصا جوونامون
نقل قول
 
 
#2 0 sina 12 مرداد 1390 ساعت 10:55
واقعا انسان متاثر مشه وقتی اینگونه اتفاقات را میخونه ولی بهتر بود با جزئیات بیشتر مینوشتید. خیلی از جاهاش حذف شده
نقل قول
 
 
#1 0 دنیا 11 مرداد 1390 ساعت 07:51
هیچ تضمینی وجود نداره که عاقبت من هم این نشه فقط خدا باید کمکون کنه فقط.
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید