امروزجمعه, 19 آذر 1395-- Friday Dec 09 2016

ساعت 17:22:48

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

پرونده های قطور طلاق در دادگاه های خمینی شهر (1)

پرونده های قطور طلاق در دادگاه های خمینی شهر (1)

سه شنبه, 27 تیر 1391 ساعت 08:04 کدخبر :4294
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : طهورا صبوری

نرجس 20 سالش بود که ازدواج کرد با مردی که می گفتند سهامدار فلان شرکت است و عصرها توی بنگاه معاملات ملکی اش مشغول است. توی خمینی شهر فامیل داشتند، دو سال تمام آنقدر رفتند و آمدند که پاشنه در خانه شان را برداشتند. پسر تهرانی بود و خانواده دختر حتی از اینجا تا تهران هم رفتند برای تحقیق، بنگاه را هم دیدند حتی دیدند که داماد آینده شان نشسته است پشت میز و همه چیز خوب بود و ازدواج سر گرفت.

15 سال از آن زمان گذشت و نرجس که از تنبلی ها و بیکاری های شوهرش به تنگ آمده بود طلاقش را گرفت و برگشت پیش خانواده اش، تا کی باید چشمش به دست این و آن باشد؟ یک زمانی برای خودش کسی بود و خانه پدرش لای پنبه بزرگ شده بود. مرد، سهامدار که هیچ، کارگر فلان شرکت هم نبود و توی آن بنگاه معاملات ملکی هم فقط یک شاگرد بود که آن روز برای چند ساعت صندلی ریاست را گذاشته بودند در اختیارش تا بی دردسر داماد بشود....

مریم فقط 15 سال دارد که ازدواج می کند علی رغم تمام مخالفت ها، با پسری که در راه مدرسه با هم آشنا شده اند و نه تحصیلاتی دارد و نه شغلی و نه وجهه ای. مریم با همین سن و سال کمش کلی خواستگار خوب دارد. پسر معتاد است و کارش به مصرف شیشه هم کشیده است آن هم توی خانه جلوی چشم زن و بچه اش. مشروب هم می خورد. مریم خیلی سعی دارد کمکش کند، از هیچ کاری دریغ نمی کند. طبقه بالای خانه مادر دختر نشسته اند اما مریم اجازه نمی دهد کسی متوجه چیزی بشود تا اینکه مرد یک بار لیوان را پرت می کند طرف همسرش و پایش به شدت آسیب می بیند و خانواده اش دیگر اجازه نمی دهند ادامه بدهد، مریم همه چیزش را می بخشد تا حضانت دختر 5 ساله اش را بگیرد...

نگین 11 سال است ازدواج کرده و یک پسر 8 ساله دارد، با شوهرش عاشق هم بودند، از همان ها که زبانزد خاص و عام می شوند. زن 5 سال پیش زمزمه هایی شنید از خیانت همسرش اما باور نکرد، به هیچ گرفت، خندید و ادامه داد مهربان، پر انرژی و عاشقانه. 4 سال پیش جواب آزمایش دی ان ای  آمد و مطمئن شد بچه ای که توی شکم یک زن دیگر است فرزند شوهرش است اما ظهر که شوهرش آمد خانه انگار نه انگار، بغضش را فرو داد و نشست سر سفره مهربان و عاشقانه.

حالا دیگر همه می دانند  اما تا همین چند ماه پیش حتی پدر و مادر خود پسر هم نمی دانستند چه برسد به خانواده دختر. یعنی دختر خودش نخواسته بود کسی از راز تلخ زندگی اش سردر بیاورد اما پرده دری های مرد کاسه صبرش را لبریز کرد. حالا مرد شرمنده که نیست هیچ یک چیزی هم از همسرش طلب دارد و اما زن همچنان دارد دست و پا می زند تا شاید این مشاور و آن دکتر زندگی اش را نجات بدهند اما این مشاور آخری که توی دانشگاه آزاد خمینی شهر باهاش مشاوره کرد آب پاکی را ریخت روی دستش: شخصیت این مرد همین است، فکر عوض شدن و عوض کردنش را از سرت بیرون کن اگر دوست داری ادامه بدهی باید او را همینطور که هست بپذیری. زن تصمیم به جدایی گرفته است و حضانت پسرش را می خواهد...

پسر نجیب است و سربراه و اهل زندگی و با همسرش رفیق، بچه هم دارند، همه چیز خوب است فقط وضعیت مالی شان روبراه نیست، پسر خیلی به این در و آن در زده که یک شغل درست و حسابی دست و پا کند اما تا حالا که نشده است، دختر شکایتی ندارد اما پدرش آرامش را از زندگیشان سلب کرده است، الّا و لابد می گوید باید طلاقت را بگیری، قدم بچه هم روی چشمم، همه ناراحتی مرد این است که دختری را که در آسایش بزرگ کرده است چرا حالا باید توی تنگنا باشد؟ چرا پول توی دست و بالش نیست؟ وساطت های شورای حل اختلاف خمینی شهر هم جواب نداد و دختر کم کم دارد تسلیم خواسته پدرش می شود...

پسر از خانواده خوب و موجهی است و از محله فروشان، خانواده دختر هم فروشانی اند و به اعتبار وجهه خوب پدر تحقیق چندانی درباره پسر نمی کنند و به همین اکتفا می کنند که دایی داماد گفته است: خواهر زاده ام را بیشتر از پسرم قبول دارم و خانواده پسر هم برای اینکه پسرشان دور و بر رفیق نگردد می خواهند زنش بدهند. دختر و پسر هر دو به خانواده هایشان اعتماد کرده اند و با دل هایی سرشار از اضطراب و تردید به عقد هم در می آیند به امید اینکه مهرشان در روزهایی که خیلی دور نیست بنشیند به دل یکدیگر اما این اتفاق نیفتاد و پسر در دوران عقد مکررا توی گوش همسرش خواند که مهر تو به دل من ننشسته است اما بزرگتر ها که گوششان بدهکار نبود، گفتند بروید زیر یک سقف حل می شود اما حل نشد که هیچ بدتر هم شد و کار رسید به آنجا که پدر دختر گفت: سر دخترم را می بُرم اما اجازه نمی دهم برگردد به خانه این مرد و صیغه طلاق جاری شد...

دختر نمی خواست، از همان اول گفت دوستش ندارم، با هم تناسب نداریم، خانواده اش اهل درس و تحصیلات نیستند اما پدر و مادرش گفتند عوضش وضع مالی شان خوب است، از خودش خانه دارد و مجبور نیستی مثل خواهر بزرگترت با مادرشوهر زندگی کنی و هر روز جنگ و دعوا داشته باشید. عقد کردند. دختر گفت: حرف زدنش را دوست ندارم، راه رفتنش موقر نیست، رفتارش به دلم نمی نشیند، خانواده اش اصلا مثل ما نیستند، باهاشون راحت نیستم. اما کو گوش شنوا. مراسم عروسی هم راه افتاد، چند وقت هم گذشت ، دختر به مادرش گفت: دستِ بزن دارد، بهم سخت می گیرد، نمی گذارد درسم را ادامه بدهم. مادرش گفت: زن خوب زنی است که حرف توی خانه اش را بیرون نبرد. گذشت، بچه دار شد یکی دوتا سه تا بچه ها بزرگ شدند، مرد گاهی آنقدر همسرش را کتک می زد که کارش به بیمارستان می کشید و می رفت قهر خانه پدرش. توی یکی از همین قهرها مرد پیش دستی کرد و درخواست طلاق داد، پدر و مادر به دخترشان گفتند: بپا قبول نکنی ها آن وقت حق و حقوقت را نمی دهد، زن هم پذیرفت. حالا پسر اولش 20 ساله است و دوقلوهایش 18 ساله که دارد طلاق می گیرد آن هم بعد از 21 سال زندگی...

دختر خمینی شهریست اما پسر اگرچه اینجا ساکن است اصالتا از شهرهای اطراف است. زن و شوهر همدیگر را دوست دارند و با وجودی که 4 سال از ازدواجشان گذشته است و بچه دار نشده اند اما اصلا برایشان اهمیت ندارد و دارند زندگیشان را می کنند خوب و خوش و خرم. اما مادر شوهر دلش نوه می خواهد، اجاق پسرش تا کی باید کور بماند؟ زمزمه سر می دهد که دختر عیب دارد و پسرش باید زن بگیرد اما پسر اصلا دلش راضی نیست، مادر اینقدر توی گوششان می خواند که دختر باورش می شود مقصر است و بدون اینکه پیگیری درست و درمانی بکند و بدون اینکه اجازه بدهد خانواده اش چیزی بدانند و متوجه بشوند برای شوهرش می رود خواستگاری. بچه هنوز به دنیا نیامده است که دوباره غرغرهای مادر شوهر شروع می شود که پسر من مگر چند نفر را می تواند اداره کند و دختر با تمام عشقی که به شوهر و زندگی اش دارد میدان را خالی می کند و می رود...

یکی از آشنایان دور پدرِ دختر با مادر پسر همکار است همین. اما این می شود باب آشنایی و تایید صاحب کار پسر می شود پشتوانه یک ازدواج بدون هیچگونه شناختی و تحقیقی و حساسیتی. پسر تا قبل از عقد صاحب شغل و زمین و اعتبار است اما دختر کم کم متوجه می شود که از هیچکدام از این ها خبری نیست اما به خانواده اش چیزی نمی گوید، خودش می گوید این چیزها که خوشبختی نمی آورد می گردیم با هم یک کار خوب برایش پیدا می کنیم، همین کار را هم می کنند اما پسر دل به کار نمی دهد. دل دختر از همان اول راضی به این ازدواج نبود ولی به خاطر پدر و مادرش ازدواج  کرد چون آن ها می گفتند مورد خوبی است و حالا هم چون پدر و مادرش پی برده اند که این آقا مرد زندگی نیست ماههاست آواره دادگاه های شهر شده است تا از او جدا بشود...

این یکی اما حاضر بود با همه چیزش کنار بیاید حتی با قاچاق مواد اما شوهرش محبتش را و حمایتش را از او دریغ نکند، شوهرش را دو سال بعد از عروسی برای دومین بار به جرم حمل 8 کیلو ماده مخدر دستگیر کردند اما سمیه می گوید دلم می خواست مرد ایده آلم می شد آن وقت اگر با یک تُن مواد هم دستگیر می شد حرفی نداشتم. از همان اول هم با تفریحات روزانه و شبانه اش کنار آمده بود فقط محبت می خواست و حمایت اما دو سال تمام در تشنگی سوخت. پدر و مادرش از همان ابتدای ازدواج می گفتند اسباب اثاثیه ات را جمع کن و برگرد پیش خودمان اما راضی نمی شد، اصلا اجازه نمی داد خانواده اش خیلی متوجه بشوند چه دارد بر سر زندگی اش می آید. خودش معتقد است اشتباه کرده که بدون شناخت با یک نفر ازدواج کرده و حالا دلش نمی خواهد با یک اشتباه دیگر جبران کند، ماندن از نظرش اشتباه است، می گوید دروغ بدترین درد است اگر از همان ابتدا صادقانه همه چیز را می گفت من شاید اینقدر رویاپردازی نمی کردم و بهتر با واقعیت کنار می آمدم. تنها کسانی که پیش از ازدواج برای تحقیق به آن ها مراجعه کرده بودند همسایه های پسر توی محله ارغوان بودند و بس و حالا برگشته است خانه پدر و توی راهروهای دادگاه دنبال آرامش از دست رفته اش می گردد...

پدرِ دختر معتاد بود، دختر کم سن و سالش را به ازدواج یکی از همکارهایش درآورد که او هم اعتیاد داشت، دختر زندگی کرد، مادر دو تا بچه شد، بچه هایش داشتند بزرگ می شدند که یک چیزهایی عوض شد، مادر دیگر خیلی مهربان نبود، سر ظهر قابلمه اش روی اجاق گاز قل قل نمی کرد، مادر توی خانه نبود، یک روز آمدند دیدند مادر آشپزخانه را کرده است محل تزریق شیشه. حالا مرد دادخواست طلاق داده است و از این به بعد بچه ها را باید مادر بزرگ پیر و ناتوانشان بزرگ کند...

اینها تنها چند مورد محدود از طلاق هایی است که روزانه دارد توی شهر ما اتفاق می افتد و ما در دادگاه خانواده و راهروهای دادگستری با آنها روبرو شدیم...

متاسفانه این حرف تازه ای نیست که آمار طلاق در ایران خیلی خیلی بالا رفته است و حتما شنیده اید که آمار طلاق خمینی شهر هم از آمار کشور چیزی کم ندارد... یکی می گوید در تهران از هر 4 تا ازدواج یکی به طلاق منجر می شود و این آمار در شمال تهران به از هر 3 تا یکی افزایش می یابد و در اصفهان از هر 5 تا یکی به جدایی می انجامد و یک نفر دیگر می نویسد از هر دو تا یکی که البته این یکی فکر می کنم طلاق های عاطفی را هم شامل بشود. همین اخیراً رئیس دادگستری شهرستان در جلسه شورای اداری گفت از مراجعات فراوان برای طلاق سرسام می گیرد. و دادستان در مصاحبه اش با "فرصت" گفت که آمار طلاق بالاست.

آمارها اگرچه دقیق نیست و منابع رسمی هم آمار نمی دهند اما من و تو که نیاز به آمارهای دقیق و حساب شده نداریم فقط کافیست کمی دور و برمان را نگاه کنیم: دختر عمو و پسر دایی، همسایه دختر خاله و دختر خاله همسایه مان. با یک حساب سر انگشتی آمار تکان دهنده ای به دست می آوریم نه؟ آمار دختر و پسرهای غالبا جوانی که یا جدا شده اند یا در شرف جداییند.

عرصه چقدر به سمیه و مینا و مرضیه تنگ آمد که حاضر شدند نام سنگین "مطلقه" را یدک بکشند اما دیگر به آن زندگی ادامه ندهند؟ چی شد که احمد و امید و وحید حاضر شدند بچه هایشان بی مادر شوند اما دیگر به آن زندگی برنگردند؟

اصلا سمیه و مینا و مرضیه می دانستند بعد از طلاق چه چیزی انتظارشان را می کشد؟

مهرنوش می دانست علی رغم اینکه به خواست پدرش جدا شده است و برگشته اما سربار خانواده اش می شود و خجالت می کشد به پدر بگوید مانتویش دیگر قابل پوشیدن نیست؟

میترا می دانست یک سال تمام با تمام گرگ های توی جامعه باید بجنگد و از این اداره به آن اداره دنبال کسب مجوز باشد برای تاسیس دفتر باشد و آن وقت بعد از یک سال دوندگی بگویند: چون مجردی نمی توانیم مجوز بدهیم!؟

سمیه می دانست هنوز طلاق نگرفته، هنوز یک ماه از تقاضای طلاق نگذشته، همان ها که بهشان اعتماد داشت و قرار بود کارش را راه بیندازند تا زودتر جدا بشود، ورقه کاغذ را می گذارند جلویش و می گویند: مشخصاتت را بنویس و شماره تلفنت را بده؟! می دانست در خانه پدری و زیر سایه پدر و مادر هم امنیتش می تواند به راحتی خدشه دار بشود؟ می دانست از این به بعد پدرش مهربانش که یک روزی از گل نازک تر بهش نمی گفت دیگر اجازه نمی دهد به کارش ادامه بدهد و می گوید بنشین توی خانه؟

مریم بیچاره خبر داشت پدرش حاضر نمی شود خرج دختر 7 ساله اش را بدهد و مجبور است برود یک جایی دور از خانواده یک بالا خانه اجاره کند و بعد صبح ها برود یک جایی منشیگری و عصرها یک جای دیگر واز طرفی دخترکش توی خانه تنها بماند؟

معصومه خبر داشت با تمام نجابتش مجبور است از صبح تا شب توی تولیدی بماند و جان بکند از ترس اینکه مبادا دور وبری ها که از تنهایی اش در خانه اجاره ای خبر دارند مزاحمش بشوند؟

سعیده دختر زیبا و شلوغ دیروزی خبر داشت هنوز هیچی نشده با برادرش حرفش می شود و توی خانه آرامش ندارد و روحیه اش اینقدرخراب می شود؟

اعظم خبر داشت پیرمرد همسایه به مادرش می گوید به دخترت بگو برگرد سر خانه و زندگیت وگرنه برای دخترهای کوچه بد می شود؟

می دانست که همان همسایه دیوار به دیوارشان برایش خواب هایی دیده است که حالا که خودش بچه دار نمی شود، خوب است اعظم بشود صیغه شوهرش و برایشان یک بچه بیاورد و برود؟

محمود می دانست حالا که زنش می رود، این مادر پیر و ناتوان از پس نگهداری و تربیت این دو تا پسر بر نمی آید و معلوم نیست توی جامعه چه چیزی انتظار این دو تا بچه را بکشد؟

ملیحه می دانست شوهر سابقش دست از سرش بر نمی دارد و اینقدر برایش مزاحمت درست می کند که ذله بشود؟ می دانست آدم می فرستد پول هایی را که قرار بود ببرد بابت قسط وامش بپردازد، بدزدند؟

فیروزه بیچاره می دانست در 19 سالگی آواره راهروهای دادگاه می شود و هنوز 20 سالش نشده مهر مطلقه می خورد روی پیشانیش و اینقدر از جانب مرد زندگی اش آزار می بیند که از همه مردها حتی از پدرش هم متنفر می شود؟

نفیسه و فیروزه و محمود و احمد می دانند که مشاورهای خانواده می گویند: آن ها که از هم جدا می شوند بعد از مدتی به این نتیجه می رسند که تنها با همان همسر سابقشان می توانستند بسازند؟...

ادامه این گزارش را که تمامی مواردش بر اساس واقعیت بوده و همه در خمینی شهر به وقوع پیوسته، در شماره های بعد خواهید خواند.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید