امروزدوشنبه, 15 آذر 1395-- Monday Dec 05 2016

ساعت 04:27:46

آخرین به روز رسانی : یک شنبه 11:41:31

«فرصت» صد سال پیش

پنجشنبه, 03 آذر 1390 ساعت 10:26 کدخبر :3150
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : اصلاح‌گر

از دفتر نشریه بهم زنگ زدند برم اونجا. به دم در شهرداری که رسیدم آبدارچی بهم تعارف کرد. داخل آبدارخونه رفتم که تلفن به صدا درآمد. آبدارچی رفت واسه یکی از اتاق ‌ها چای ببره و بهم گفت: قهوه هم درست کرده‌ام؛ دوست داشتی خودت بریز و بخور. یک استکان برداشتم و توش قهوه ریختم. عجب قهوه خوش رنگ و خوشبویی! کمی مزه کردم. چقدر تلخ بود. قهوه را که تا ته خورم، یهو چشمانم سیاهی رفت و....

چشم‌هایم را باز کردم. تعجب کردم. با خودم گفتم: چرا اتاق آبدارخونه عوض شده؟ چرا صدایی نمی‌ آد. خواستم برم به اتاق نشریه. در آبدارخونه را باز کردم ولی اثری از ساختمون شهرداری و اتاق نشریه نبود. حتی خیابون شهید صدوقی هم پیدا نبود. هیچ کس اون طرفا نبود. قو هم پر نمی‌ زد. یه ‌کم ترسیدم. جلوتر رفتم. پایم به یه سنگ گیر کرد و خوردم زمین. سرم خیلی درد گرفت. دقت کردم دیدم دور و برم پر از سنگ‌های مسطحه. روی بعضیاشون هم یه چیزهایی نوشته. دقیق نگاه کردم. «شهردارالملک ، شهردار متوفی 1290 هجری» عجب سنگ قبر قدیمی ‌ای. اینجا چه کار می‌کرد. جای آقای صرامی خالی. دقت کردم بازم از این سنگ‌ ها بود. نکنه اینجا قبرستونه؟ اینجا که ساختمان شهرداری بود و دور و برش هم چمن و گل کاشته بودند. پس کو؟ اِ...! دفتر نشریه فرصت کجاست؟ انگاری آب شده رفته تو زمین. بالاخره مطالب نشریه کار دستشون داده اومدند دفتر نشریه از جا ریشه‌ کن کرده ‌اند. حالا دل بعضی مسؤولان و اینا خنک می‌ شه. اما کتابخونه الغدیر کجا رفته؟ اُ... ساختمون بیمه؟ یادش بخیر چقدر کله سحر می ‌آمدیم نوبت می ‌گرفتیم، مسؤولان می ‌خواستند این شیوه نوبت دهی را جمعش کنند. خلاصه هیچی سر  جاش نبود. همه جا هم سوت و کور بود. گیج شده بودم که یهو از پشت دیواری که تا همین دیروز دفتر نشریه بود، صدایی شنیدم...

قصه داشت جالب می ‌شد. نزدیک شدم. از پشت دیوار سرک کشیدم. دیدم چند تا اسکلت دور هم نشسته ‌اند دارند حرف می ‌زنند.

زمان: شب بیستم خرداد سال 1290 هجری خورشیدی

مکان: گورستان روستای فروشان که الان خیابان شهید صدوقی، ساختمان شهرداری فعلی شده.

همين طور كه اسكلت ها حرف مي زدند یه ‌هو یه دو تا روح سرگردان وارد جمع شون شدند. اسكلت ها ازشون ‌پرسيدند: چی شده که اینجور پریشونید؟ روح سرگردان اولی جواب داد: از سفر برمی ‌گردیم. سفر کرده بودیم به صد سال آینده، سال 1390 و یه چیزایی دیدیم که این شاخ‌ های کله ‌مون تأثیر اون چیزاست!

پرسيدند: مگه چی دیدید؟

و ارواح شروع كردند به تعريف كردن.

روح اول: چندین سال دیگه روستای فروشان با روستاهای خوزان و ورنوسفادران ادغام می‌شه و می‌شه «سده» و بعدها اسمش عوض می ‌شه تا می‌ رسه به «خمینی ‌شهر».

روح دوم: تو این مدت هِی بخش‌ هایی از خمینی‌ شهر را به دیگر شهرها الحاق کردند. تا وقتی ما اونجا بودیم حرفش بود که خمینی ‌شهر را به اصفهان ملحق کنند.

اسكلت ها: خودتم داری می‌ گی «حرفش بود».

روح اول: راست می ‌گي! اینا خیلی حرف می‌ زنند، عمل هم که کار جراحه!

روح دومی: حدود صد سال دیگه تو همین مکان چند نفر که کله‌ هاشون بوی قرمه‌ سبزی می‌ده، دور هم جمع می ‌شن و می خوان نشریه منتشر کنند. از همون کاغذهایی که الان تو اروپا مد شده. به هزار زور و زحمت تو فصل پاییز سال 1387 موفق می‌ شن نشریه‌ای به نام «حضور» را منتشر کنن و بدن دست ملت تا حالشو ببرند! چند روز بعد شماره دوم این نشریه را هم چاپ کردند. کارشون داشت رو غلطک می ‌افتاد که بعضی از مسؤولان که تا به ‌حال تو خمینی شهر نشریه ندیده بودند و تاب تحمل نداشتند، حال «حضور» را گرفتند و به بهانه ‌هایی انتشارش را متوقف کردند.

روح اولی: گذشت تا چند ماهی بعد توی خرداد 1388 همین افراد که هنوز بوی قرمه ‌سبزی از کله ‌هاشون متصاعد می ‌شد، اومدند و نشریه‌ای به نام «فرصت» منتشر کردند.

روح دومی: یه ‌بار یه گزارش درمورد باغ ‌های خمینی‌ شهر نوشتند، سروصدا بعضیا بلند شد که اینا چیه می ‌نویسید.

اسكلت ها: مگه چی نوشته بودند؟

روح دومی: نوشته بودند «باغ ‌های خمینی ‌شهر در سراشیبی نابودی»

اسكلت ها: خمینی‌ شهر كه همش باغه! مگه ممکنه باغ ‌هاش نابود بشه؟

روح اول: خمینی ‌شهر باغ خیلی داره ولی صد سال دیگه در مقابلش یه سری مسؤول پیدا می ‌کنه که تو باغ نیستند!

روح دومي: اين ده ها يه روز بيشترين بيكارا رو پيدا مي كنه. اينا همون فرصتيا نوشته بودن كه رئیس اداره کار گفته نرخ بیکاری تو خمینی ‌شهر در رتبه اول استانه.

اسكلت ها: مگه تو خمینی ‌شهر بیکاری هم هست؟

روح دوم: کار خمینی ‌شهر به جایی می‌کشه که جووناش بیکار می ‌شن.

روح اول: راستی شهرداری واسه چی می‌ نالید؟

روح دوم: واسه ساخت و سازهای غیرمجاز تو بعضي جاها. هر کی از ننه ‌اش قهر می‌کرد، می‌ رفت یه گوشه‌ ای یه آلونک واسه خودش می ‌ساخت. شیر تو شیر بود ديگه!

روح اول: راستی قصه بیمارستان منظریه را برا ارواح بگو.

روح دوم: آهان! يه 80 سال ديگه اون بالا بالاها كه الان بيابونه تصميم مي گيرن برا سده اي ها يه بيمارستان كه اسم امروزي اش درمانگاه يا حكيم خونه س بسازن. تا وقتي كه ما اونجا بوديم (در صد سال بعد) هنوز نساخته بودن!  شايد صد سال دوم يه فرجي بشه. البته يه پيشرفت كرده بود و اونم اسمش بود كه عوض شد!

روح دوم: البته تا وقتی که ما اونجا بودیم دو بخشش راه ‌اندازی شده بود؛ بخش زایمان که مخصوص سگ و گربه ‌ها بود و بخش تزریقات که مخصوص اونایی بود که اهل «عمل» بودند.

روح اول: اینا را ول کن. آمار تصادفات را بگو که تو خمینی‌ شهر بالا رفته بود.

روح دوم: ......

روح اول: یه ‌بار از معوقات بانکی نوشته بودند، خیلی باحال بود.

روح دوم: بحث مسکن مهر هم مثل بیمارستان شده. اگه انتقادات «فرصت» مسكن مهر را هم از خواب زمستانی بیدار کنه دیگه عالی می‌ شد. هر چي اين بندگان خدا مطلب مي ‌نويسند، تكه مي ‌اندازند، عكس مي‌ گيرند، گزارش مي‌ نويسند، انگار نه انگار! خدا نكنه يكي خودش را به خواب بزنه، ديگه نمي ‌شه بيدارش كرد.

اسكلت ها: اينا نمي‌ترسیدند؟

روح دوم: البته پا روي دم شير گذاشتن پيامداي خيلي خوبي نداره. اگه يكي از جونش سير شده باشه يا به قول معروف دل شير يا كله x داشته باشه اين كارها را مي‌ كنه.

همین طور که داشتم سرک می‌کشیدم و به حرفای اسکلت ها و ارواح گوش می‌دادم، یه ‌هو یه چماق خورد تو سرم و از خواب پریدم. آبدارچی بود که من را به هوش آورد. من هم به طرف دفتر نشریه رفتم تا مطلب جدیدم را تحویل بدهم...

نظرات  

 
#1 0 حیدری 04 آذر 1390 ساعت 09:21
آدم خواب را می توان از خواب بیدار کرد ولی کسی که خودش را به خواب زده به هیچ عنوان نمی توان از خواب بیدار کرد
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید