امروزدوشنبه, 15 آذر 1395-- Monday Dec 05 2016

ساعت 08:25:49

آخرین به روز رسانی : دو شنبه 10:48:21

الکی

الکی

یکشنبه, 14 مهر 1392 ساعت 11:13 کدخبر :6069
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : محمود خان احمدی
شعر طنز


یه روز گذارم به یه زندون افتاد
جایی که هست هزار جور آدمیزاد
قاچاقچی و قاتل و دزد و بدکار
به چنگ قانون همگی گرفتار
گفتم بپرسم چی بوده جرمشون
برای چی افتاده اند به زندون
سراغ اولین نفر که رفتم
بشنو چی گفتم من و چی شنفتم
گفتم فلانی چرا این جا گیری
جرمت چیه برای چی اسیری
گفت الکی، بیخودی، بیگناهم
من آدمی ساده و سر به راهم
چل کیلو تریاک برا گوش بچه
هشته بودیم تو بقچه و تو تاقچه
مامورا ریختن یه روزی تو خونه
بدون هیچ عذری و هیچ بهونه
ما را گرفتن و آوردن این جا
تریاکا هم که رفت به باد هوا
هر چی که گفتم برا گوش بچه س
گفتند دوروغ می گی اینا بهونه س
دلم نمی سوزه که تو زندونم
من که یه چند روز پس و پیش بیرونم
برای تریاکا دلم می سوزه
زندون که بیست سالش برام یه روزه
چه تریاکی، تریاک عطر و بو دار
یه مثقالش نیست توی هفتا بازار
خلاصه چند وقته که اینجا گیریم
گناه نکردیم الکی اسیریم
گفتم به دومی تو جرمت چیه
گفت اینکه اینجام غیر قانونیه
الکی برای هیچی گیریم این جا
چن ماهیه بی خود اسیریم این جا
گفتم آخه به من بگو چی شده
جون بابات یه خورده توضیح بده
گفت هیچی ما با زحمت فراوون
یه بطری مشروب گیر آوردیم ارزون
نشستیم و یه جا تماما خوردیم
بی ادبی یخده م بالا آوردیم
داغ شدیم و پشت موتور نشستیم
راه تموم ماشینا را بستیم
زدیم توی پیاده رو با سرعت
یهو اومد یک زنی لامروت
با سرعت جت خودشو زد به ما
خورد به زمین و کشته شد جا در جا
مردم می گفتن زنه آبستن
بگو گناه از اونه یا از منه
منکه عرق خورده بودم داغ بودم
هوش نبودم به کلی اوراق بودم
اون زنه یه پیک عرق نخورده
به این موتور خورده و فوری مرده
ما الکی دچار زندون شدیم
آخه چرا ما باید جواب پس بدیم
دیدم عجب راست می گه بی گناهه
زندونی کردنش هم اشتباهه
وقتی به سومین نفر رسیدم
یه قصه قشنگتری شنیدم
گفتم تو چی گفت بی حساب و قانون
انداخته اند ما را تو این هلفدون
یه جنسی از یه بازاری آوردیم
فروختیم و مال بابا را خوردیم
اومد در خونه طلبکاری کرد
به من می گفت بی کس و کار نامرد
درسته من بهش بدهکار بودم
اما شریف و آبرودار بودم
خونم به جوش اومد و درگیر شدیم
همدیگر را تا حد مردن زدیم
یهو یه سکته کرد و افتاد و مرد
مردنش از کتک نبود که اون خورد
سکته ای بود اینکه گناه من نیست
خوردن مال مردمم که عادی است
من الکی تو زندونم بی گناه
جرمی ندارم به خدا به والله
یه لحظه فکر کردم و دیدم آره
این در به در هم که گناه نداره
گوش بده چارمین نفر چی می گفت
چه حرفای چرت و چرند و یامفت
گفتم تو چی گفت الکی زندونم
اصلا من از کار پلیس حیرونم
کارم دفاع بود حمله از اونا بود
دفاع نکردی می شی نیست و نابود
وقتی که دیدم پول تو جیبی نیست
یه لحظه گفتم با خودم چاره چیست
فکر یه کار آبرومند بودم
که پولدارم کنه با زحمت کم
یه شب زدم به خونه یه پولدار
پول و طلا داشت و دلار بسیار
وقتی که بار و بندیلو می بستم
مرتب از خدا کمک می خواستم
پکه ای خدا خودت منو یاری کن
بیا با ما امشبو همکاری کن
که بلکه ما یک شبه پولدار بشیم
نذار که پیش این و اون خوار بشیم
یهو صاحبخونه بیدار شد از خواب
دیدم داره کار میشه کم کم خراب
قایم شدم یه گوشه اون منو دید
از ته دل یه باره فریاد کشید
اهالی خونه هجوم آوردند
هم زدنم هم آبرومو بردند
تا جونمو نجات بدم به ناچار
غیر دفاع بگو می کردم چیکار
با قمه چند تا را زدم در اون شب
اینه تمام ماجرا و مطلب
صاحبخونه مجرمه و گنهکار
نه من، من شریف و آبرودار
اگه صاحبخونه بیدار نمی شد
به این مصیبتا دچار نمی شد
منی که با زحمت و رنج بسیار
رفتم بالا از نرده ها و دیوار
تا بلکه یک لقمه نون حلال
در بیارم برای اهل و عیال
حالا بگو مقصر اونه یا من
مقصر اونه اینکه هست روشن
من الکی تو زندونم برادر
چیکار کنم نمونده راه دیگر
این جور که گفت اینم که بی گناهه
مردی شریف و پاک و سر براهه
زندون نگو اینجا شرافت خونه است
هر کسی گفت زندونه اون دیوونه است

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید