امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 10:49:45

آخرین به روز رسانی : شنبه 10:35:11

بااراده ها؛

این داستان واقعی است

یکشنبه, 09 تیر 1392 ساعت 11:15 کدخبر :5677
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : ليلا نفيس

در آستانه 25 سالگي نمي توانست از جايش به راحتي بلند شود. نمي توانست كارهاي روزانه خانه را مثل قديم ها، تر و فرز انجام دهد. با كلي هن و هن كردن از جا بلند مي شد و با كلي نفس نفس زدن به امورات منزل مي پرداخت.گاهي چنان دچار سرددرد مي شد كه انگار با پتك آهنين بر سرش كوبيده اند. گاهي چنان از خودش بدش مي آمد كه نگو و نپرس. از رفتن جلوي آينه بدش مي آمد. از اين كه هميشه اطرافيان و بخصوص آدم های شوهر نگاه هاي ترحم آميز و غير قابل تحملي به او داشتند، بدش مي آمد. از اين كه وقتي دچار اين حس هاي بد مي شد و براي رهايي از فكر، پشت سر هم مي خورد و مي خورد و مي خورد؛ بدش مي آمد. خانم 25 ساله اي كه با 103 كيلو وزن در اوج جواني سرش درد مي كرد، كمرش تير مي كشيد، درد زانوهايش عذابش مي داد، چشم هايش كم سو شده بود و خلاصه كلي مشكل دورتادورش را فرا گرفته بود.


وقتي به خودش آمد كه ديد اوضاع بدجور دارد پيش مي رود و با اين رويه اي كه در پيش گرفته است، ممكن است سي سال نشده رخت از عالم فاني ببندد. به خودش آمد و با خودش حرف زد. آن قدر حرف زد كه خودش، خودش را خسته كرد. اما مگر آب و رنگ غذاها امانش مي داد؟ يكي در درونش مي گفت: امكان ندارد كه بتواني!


يك روز صبح مثل همه صبح هاي خدا اما زودتر از هميشه، فرشته از خواب بيدار شد. به اتاق بچه هايش رفت. دخترانش را ديد كه در خواب ناز هستند. آرام بالاي سر بچه ها نشست. مدت ها به چهره معصومانه آنها نگاه كرد. مثل كسي شده بود كه انگار قرار است به سفري دور برود و ديگر پيش بچه ها نباشد. فكر كرد اگر همين حالا به خاطر چاقي بيش از حد، فشار خونم بالا برود و سكته كنم چه؟! اگر همين امروز با اين وزن زياد از پله ها گرمپ پايين بيفتم و بميرم چه؟! تكليف ندا و نسرينم چه مي شود؟ مگر همين من نبودم كه بعد از سقط اولين بچه ام دست به دامان خدا و امام و نذر و نياز شدم كه بچه دار شوم. مگر همين من نبودم كه 9 ماه آمپول و قرص و دوا و درمان را تحمل كردم تا بتوانم نسرين ام را صحيح و سالم به دنيا بياورم. مگر من نبودم كه وقتي ندا را باردار شدم از خوشحالي مي خواستم پر دربياورم...


فرشته از همان روز متحول شد. از خدا كمك خواست و بسم اله گفت. مي دانست كه راه سختي پيش رو دارد. مي دانست كه ممكن است تاب نياورد. اما تصميم گرفته بود كه با كمك خدا و اراده اش، خواستن را توانستن كند. از همان روز با اراده اي خستگي ناپذير، رژيم لاغري را زير نظر پزشک متخصص آغاز كرد. همزمان با رژیم پزشکی، صبح ها به باشگاه مي رفت و هفته اي سه بار هم در پارك پيروزي پياده روي مي كرد. اوايل برايش آنقدر سخت بود كه آرزوي مرگ مي كرد. در حين تمرين هاي ورزشي آنقدر گرسنه اش مي شد كه مي خواست بميرد. آنقدر ناتوان مي شد كه مي گفت: نمي شود، نمي توانم، نمي خواهم. به خصوص وقتي مجبور بود بنا بر سفارش دكتر فقط به اندازه يك قوطي كبريت گوشت بخورد و يك كف دست نان!


اما به طرز غير قابل باوري توانست. خواست كه توانست. اراده كرد كه توانست و حالا در آستانه 30 سالگي خوشحال است كه وزنش را به ايده آل رسانده است. حالا كه با قد 158 متر، 59 كيلو دارد و راحت مي تواند به امورات منزل بپردازد. حالا كه بدون هن و هن كردن و نفس نفس زدن، تر و فرز از جا بلند مي شود و مي نشيند و اوضاع بر وفق مرادش شده است. حالا كه نمي ترسد به خاطر چاقي و اضافه وزن بلايي سرش بيايد. حالا كه به بودن پيش بچه هايش اميدوارتر است...

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید