امروزچهارشنبه, 17 آذر 1395-- Wednesday Dec 07 2016

ساعت 16:20:51

آخرین به روز رسانی : جهار شنبه 07:56:45

خاطرات نوروزی

خاطرات نوروزی

سه شنبه, 29 اسفند 1391 ساعت 12:30 کدخبر :5367
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : حمیدرضا ابراهیمی (حرا)
روزهامان یکی بعد از دیگری می گذرند اما آنچه به جا می ماند فقط خاطره نیست. خاطره فقط یکی از یادگارهای گذران ایام است که البته جذابیتی عجیب دارد آن چنان که خاطره نویسی تبدیل شده به یک روش تولید کتاب.

 خاطره ها یا تلخند یا شیرین اما بعضی خاطرات هستند که رنگ و بویی متفاوت دارند. فرصت سعی کرده صفحه ای از ویژه نامه نوروزش را به بازنویسی این خاطرات اختصاص بدهد.

 

خاطره نوروزی یک آتش نشان: سیزده بدر در چاه
عصر روز سیزدهم بود. روزی که همه دست خانواده خود را می گیرند و به دامن طبیعت سفر می کنند. با اداره ما تماس گرفتند و گفتند که یک جوان در باغ ما مفقود شده است. با اکیپ سریع به محل حادثه رفتیم. تمام باغ را زیر و رو کردیم. نهایتا متوجه شدیم که آن جوان در چاه سقوط کرده است. با تلاش فراوان بچه های آتش نشان، توانستیم جوان را صحیح و سالم از چاه بیرون بیاوریم. وقتی آن جوان به آغوش خانواده باز گشت و خوشحالی را در چشمان پدر و مادرش دیدیم، تمام خستگی های این تعطیلات از تنمان بیرون رفت. (جعفر کبیری)

 

خاطره نوروزی یک آتش نشان: پیکر بی جان کودک
یادم است یکبار ایام نوروز جاده شاهین شهر تصادف شد و ما با یک اکیپ به محل حادثه اعزام شدیم. صحنه تصادف بود. سریع وارد عمل شدیم و تا به ماشین مورد نظر رسیدیم مشاهده کردیم یک بچه 5 ساله در دم جان داده است. .یک آن تکان عجیبی خوردم. گویا شوک سنگینی به من وارد شد. هنوز بعد از چند سال که از آن واقعه دلخراش می گذرد، تصویر آن طفل معصوم در ذهنم مانده است.

 

خاطره نورورزی یک راننده اتوبوس: عاشورای نوروزی رانندگان
ما در طول ایام نوروز 8 ساعت کار می کنیم. در حدی که بتوانیم و از عهده ما بر بیاید خدمت رسانی می کنیم. کار ما تعطیلات بردار نیست. البته درصد کار کمتر می شود مثلا ترافیک شهر کاهش دارد ولی ترافیک مسافری ما کم نمی شود. مردم برای ایاب و ذهاب نیاز به وسیله دارند.
چندین سال است که در لحظه تحویل سال، فضای خوبی در بین بچه ها ایجاد شده است. بچه ها سال جدید را با قرائت زیارت عاشورا شروع می کنند. در کیوسک ترمینال امیرکبیر دور هم می نشینیم و سفره هفت سین پهن می کنیم و با قرائت زیارت عاشورا سال نوی خود را آغاز می کنیم.
هر کس عاشق کارش باشد و به کارش عشق بورزد سختی هایش را نیز تحمل می کند. از آن جا که ما مردم را از خودمان می دانیم، دور بودن از خانواده در لحظه تحویل سال و دیگر ایام تعطیلات نوروزی خیلی سنگین نیست. در این لحظات همه دور و بر زندگی خودشان هستند ولی ما در بین مردم هستیم و همین برای ما خوشحال کننده است.

یک خاطره نوروزی؛ در خط دستگرد کار می کردم. سال تحویل شد. مسافران به هم تبریک می گفتند و در حین پیاده شدن گز و شیرینی به من تعارف می کردند. نحوه قدردانی مردم در آن لحظه برای من خیلی جالب بود. (محمد مهدی رکنی)

 

خاطره نوروزی یک تکنسین اورژانس: 4 دقیقه و نیم تا بیمارستان الزهرا
تعطیلات نوروز بود. پیج کردند که ابتدای خیابان کهریزسنگ تصادف شده. بلافاصله به محل حادثه رفتیم. یک وانت پیکان در حال گذر از تقاطع بود که باربندش باز شده و به موتور سواری که جهت خلاف ماشین حرکت می کرد برخورد کرده بود. موتور سوار می خواسته با دست مانع ضربه شود که ناگاه دست بین حلقه های باربند گیر کرده و چندین متر موتور سوار کشیده می شود تا در نهایت دست تا ناحیه کتف از جا کنده می شود.
هیچ وقت یادم نمی رود. بعد از رویت این صحنه دلخراش و انجام فوریت های پزشکی بر روی بیمار از کهریزسنگ تا بیمارستان الزهرا " 4 دقیقه و نیم" رفتیم. در بیمارستان که رسیدیم هیچ پزشکی حاضر نبود بر سر این بیمار بیاید. بالاخره آنقدر داد و فریاد زدم تا دست آخر یک پزشک پیدا شد و او را کمک کرد. (محمد امیریوسفی)

 

خاطره نوروزی یک سرباز: بالای برج، خودم به خودم تبریک گفتم
سال پیش در لحظه تحویل سال سر پست بودم. مدام به ساعت خودم نگاه می کردم. سال که تحویل شد خودم به خودم تبریک گفتم و برای خودم آرزوی سالی پر خیر و برکت کردم. به خودم گفتم محمد رضا سال نو مبارک. انشاله صد سال به این سال ها برسی عزیزم. یک ساعت دیگر از پستم مانده بود ولی حتی برای ثانیه ای ترک پست نکردم. می دانستم غیر از ما دو سه نفر که بر روی برجک در حال پست بودیم، باقی بچه های شیفت در مقر دور هم نشسته بودند و سفره هفت سین بدون ماهی قرمز چیده بودند. همین که فکر می کردم تمام رفقا دور هم نشسته اند و گرم جشن تحویل سال، برایم ناراحت کننده بود ولی می دانستم تمام این لحظات و ثانیه های خاطره انگیز در دل و ذهنم ثبت و ضبط خواهد شد.

 

خاطره نوروزی یک ماما: آخرش به سفره هفت سین نرسیدم
چند سال پپش، تحویل سال ساعت یک بعداز ظهر بود. صبحش زایمان داشتم و در بیمارستان بودم. با عجله به طرف خانه راه افتادم تا تحویل سال را در کنار خانواده باشم اما وقتی رسیدم سال تحویل شده بود، فقط رسیدم شیرینی سال نو را در دهانم بگذارم که از بیمارستان زنگ زدند بیا زایمان داری. یعنی دقیقا یک زایمان در آخرین لحظات سال قبل داشتم و یکی دیگر در اولین لحظات سال نو.

 

خاطره نوروزی یک ماما: سال تحویل بچه هایم در خانه تنها بودند
شوهرم مسافرت بود و خودم سر شیفت. خیلی برای تنهایی بچه ها در خانه ناراحت بودم. همکارانم موافقت کردند و اجازه گرفتم تا برای تحویل سال در کنار بچه هایم باشم اما زمانی که رسیدم سال تحویل شده بود، بچه ها را بغل کردم و با هم عکس گرفتیم و دوباره به محل کارم برگشتم. فقط نیم ساعت در خانه بودم.

نظرات  

 
#1 +3 عادل 05 فروردین 1392 ساعت 09:02
موضوع خوبی بود.
فقط اگه اسامی همه بزرگوارانی که خاطرات را تعریف کرده اند می نوشتید و با افراد بیشتری مثل نیرو انتظامی و...صحبت میکردید بهتر بود.مثلا از آتش نشان و ماما هر کدوم دو خاطره نوشتید.میشد با دیگران هم صحبت کرد که تنوع مشاغل بیشتر بشه.
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید