امروزپنجشنبه, 18 آذر 1395-- Thursday Dec 08 2016

ساعت 09:49:08

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

داستان کوتاه؛

خون

چهارشنبه, 16 آذر 1390 ساعت 14:18 کدخبر :3259
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : الهه مختاری

 

پیرمرد جعبه ی شیرینی را گرفت. دستش را داخل جیبش کرد.

 

- نه سید مهمون ما. بذارین این شب عیدی ...

پیرمرد لبخندی زد. اسکناس پنج هزار تومانی را روی دخل گذاشت: امشب عید ما سیدهاست و خودمون باید عیدی بدیم. دستت هم درد نکنه. انشاءالله برکت دخلت زیاد بشه به حق همین عید مبارک.

جوان لبخند زد:  خدا شاهده از کمک های شماست که این مغازه سر پاست و کار و بارم گرفته خدا را شکر. همین که ما را دعا کنید از سر ما هم زیاده.

پیرمرد شال گردنش را دور گردنش محکم کرد و دکمه های اورکتش را بست: خدا به کسب و کارت رونق بده.

و خداحافظی کرد و از مغازه بیرون زد.

کوچه ها را یکی یکی رد کرد. نمی دانست چرا اینقدر دلش شور می زند. زیر لبش آیت الکرسی خواند. به خم آخرین کوچه که رسید دلش ریخت. دم در خانه اش شلوغ بود. قدم هایش لرزید. آب دهانش را به زحمت فرو داد. جعبه ی شیرینی از دستش افتاد. پسر بچه ای از صدای افتادن جعبه به عقب برگشت و سید را که همانطور هاج و مانده بود، دید. دست پدرش را که کنارش ایستاده بود کشید.  آقا...آقا ...سید و با دست ته کوچه را نشان داد. مرد پسرش را کنار زد و به سمت سید دوید و زیر بغلش را گرفت:  آهای پسر بیا کمک.

سید دستش را رها کرد و پرسید: بگو ببینم چی شده؟ حاج خانم طوریش شده؟

جمعیت با صدای سید به عقب برگشتند و ولوله افتاد میانشان، جمعیت را شکافت و وارد خانه اش شد و داد زد:

حاج خانم....حاج خانم...

مرد میانسالی جلو آمد و کنارش ایستاد: کسی تو خونه نیست حاجی... همه رفتن بیمارستان... میخواین شما را ببرم.

سید به سمت مرد برگشت: چرا نمی گین چی شده؟

مرد تندتند تسبیح را توی دستش چرخاند و همانطور که روبرو را نگاه می کرد گفت: چیزی نیست سیدجون، انگار آقا محمد تصادف کرده. سوار موتور بوده ...

اجازه نداد حرفش تمام بشود: خدا خیرت بده اوس اصغر پاهام پیش نمی ره، منو برسون بیمارستان.

– باشه خودم می برمت، چاکرت هم هستم.

***

بوی بیمارستان زیر دلش زد. نمی توانست روی پایش بند شود. خودش را به زحمت تا پشت در اتاق عمل کشید. همسر و دو دخترش با چشمان قرمز نگاهش کردند.

زن جلو آمد: اومدی سید... دیدی چه خاکی به سرمون شد... و صورتش را میان چادر مشکی اش پنهان کرد. هق هق گریه حاج خانم دلش را ریش کرد.

در اتاق عمل باز شد و مرد بلند قامتی که لباس سبزی به تن داشت در چهارچوب در ایستاد: شما همراه محمد میردامادی هستین؟

سید سراسیمه جلو رفت:  بله من پدرش هستم.

– ببنید حاج آقا... پسر شما خونریزی شدیدی کرده و متاسفانه گروه خونی ایشون الان تو بیمارستان نیست و ممکنه تا فردا طول بکشه تا از مرکز بیاد. می تونید براش خون پیدا کنید…اوی منفی. خودتون گروه خونیتون را می دونید؟ مادرش، شما... برادر یا خواهر؟

یکی از دخترها جلوتر آمد: مادرم.

دکتر پرسید: ایشون داروی خاصی که مصرف نمیکنن؟

- چرا، کلیه شون پیوندیه، دارو مصرف می کنن.

– نه، اگه داروی پیوند می خوره نه نمی شه. به هر حال خیلی زود تا نهایتا یکی دو ساعت دیگه... خون براش پیدا کنید و گرنه...

دکتر باقی حرفش را خورد و به اتاق عمل برگشت و در را بست. نگاه سید و خانواده اش پشت در بسته اتاق عمل مات ماند. پیرمرد صورتش را از زن و دخترانش گرفت و نگاهش را به زمین دوخت: میرم با خون برمی گردم.

***

- نه والله سید من گروه خونی ام را نمی دونم... شاید نه اما فکر نکنم اوی منفی باشم... راستی حاج آقا من آسپرین می خورم ها... طوری نیست؟ مشکلی نداره؟"

- چاکرت هم هستم... اما... اینکه سیگار می کشم و گاهی البته ماهی سالی یه بسته هم می کشم اشکالی نداره؟ مشکلی نیست واسه خون دادن؟

- نه حاج آقا من گروه خونی ام اوی مثبته...

- حاج عمو! مرتضی اوی منفیِ اما مسافر برده نطنز البته داره برمی گرده باید صبر کنید. این آخرین امید پیرمرد بود. باید با خون برمی گشت. این بار اگر برای محمد اتفاقی می افتاد؟ این پسر تنها دل خوشی حاج خانم بعد از شهادت دو تا پسر هایش بود... حاج خانم طاقت نمی آورد. ساعت دوازده شب بود و می دانست این آخرین آشنا و دوستی بود که می توانست راه نجات پسرش باشد.

صدایی پیرمرد را که از مسجد بیرون می آمد از جا پراند: حاج عمو مرتضی برگشت.

لبخند سردی روی لبان خشک پیرمرد نشست و دستان مرتضی را گرفت.

- چاکرتم حاج عمو بزن بریم تا دیر نشده...

***

- پس بچه ها کجان حاج عمو؟ مگه نگفتی داره عمل می شه؟

-شاید عملش تموم شده بردنش تو بخش.

پیرمرد آرام در اتاق عمل را باز کرد: ببخشید... آقا...

- نیا تو آقا اینجا اتاق عملِ با کی کار دارین؟

– خواستم ببینم عمل محمد میردامادی تمام شد؟ بردنش بخش؟

– شما چه نسبتی باهاش دارین؟

- پدرش هستم... این آقا را آوردم گروه خونش اوی منفیِ. به محمد ما می خوره... گفته بودن خون می خواد.

- بله حاج آقا اما دیر اومدین... متاسفم. پسرتون نتونست دووم بیاره... خدا صبرتون بده...

زانوهای پیرمرد سست شد. دنیا روی سرش چرخید ... حتی نفهمید کی روی زمین افتاد.

چشمانش را که باز کرد. روی تخت بود. سرم ریز ریز توی رگهایش سُر می خورد.

مرتضی با چشمان سرخ بالای سرش  بود: خوبی حاج عمو...

کاش پام شکسته بود و امروز مسافر نزده بودم... همین الان یه جوون دیگه را هم آورده بودند که اوی منفی بود. رفتم براش خون دادم. حاج عمو به خدا اگه بدونم خون من جون آدم ها را نجات می ده، حاضرم هر ماه خون بدم...

هق هق گریه پیرمرد اشک را از چشمان مرتضی هم جاری کرد، دستش را جلوی چشم هایش گرفت و شانه هایش لرزید: حاج عمو آروم باش ... به داغ های امام حسین فکر کن تا آروم بشی.

***

حسن با تعجب پرسید: خونه ی شما واسه چی؟ امسال هم مثل هر سال می ریم خونه سدّ فتح الله دیگه.

اکبر یه تکه از نانی را که روی دستش بود  لقمه کرد و توی دهانش گذاشت: مگه خبر نداری؟ سید دیشب توی مسجد از چند نفری خداحافظی کرده و گفته داره می ره مشهد، گفته نذر کرده از امسال هر سال واسه تاسوعا و عاشورا اول بره خون بده و بعدش بره زيارت امام رضا.

حسن کلاه ایمنی را روی سرش گذاشت و با پوزخند گفت: ضربه تو سر پسرش خورد این چرا مخش تاب برداشته؟! تو مشهد که نمیذارن کسی قمه بزنه!

– نمیدونم والله، فکر کنم حسابی قاطی کرده. خلاصه که همه جمع می شن خونه ما، به هر کی هم دیدی بگو. کاری نداری؟

اکبر این را گفت و نان به دست از حسن دور شد. حسن موتورش را روشن کرد و رفت. صدای موتورش میان طبل و دهل گم شد....

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید