امروزيكشنبه, 21 آذر 1395-- Sunday Dec 11 2016

ساعت 11:54:19

آخرین به روز رسانی : یک شنبه 13:03:13

داستانهای کوتاه؛

درخت آرزو ها

یکشنبه, 07 اسفند 1390 ساعت 13:47 کدخبر :3763
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : رامین شاهین

روزی بود و روزگاری، دشتی بود و گذر روز و روزگار، بهار می شد و تابستان و پاییز و زمستان در انتظار نوبت، هر کدام که سفره خود را پهن می کرد دیگران چشم انتظار می ماندند تا چهره خود را به نمایش بگذارند.

 

در این دشت وسیع که حد آن کوه هایی بود در دوردست های مه آلود، تک درختی تناور سر به فلک کشیده نظاره گر دور و بر خود بود، صبح که می شد طلوع خورشید را انتظار می کشید تا بیدار شود و پا به دشت بگذارد و تا  غروب دنبالش می کرد تا به دور دست ها برود درخت هم نوع و هم زبانی نداشت، تنهای تنها بود و هر چه قد بر می کشید شاید آشنایی بیاید، درخت دیگری حتی در دوردست ها قد علم نکرده بود دلش می گرفت و احساس غم و غصه  می کرد  و تنهایی سبزیش را زرد می کرد. در این شرایط تنها دلش به کلاغی که گاه بر شاخه هایش در راه یافتن طعمه لحظاتی می آسود، خوش بود که حتی چند کلمه ای هم شده با او درد دلی بکند، حرفی بزند و خبری بگیرد.

هر وقت کلاغ پا بر شاخه هایش می گذاشت و قاری می کرد، درخت تنها از رویا و خواب و خیال و نگاه به دور دست ها و غم انتظار جا کن می شد و از کلاغ می پرسید، چه خبر؟ و کلاغ می گفت هیچی و باز درخت می پرسید هیچی، یعنی هیچ خبری نیست و کلاغ می گفت: نه خبری نیست.

و در خت با خودش می گفت، آخر یک درخت تنها و یک کلاغ غریبه مسافر که آشیانه در جای دیگری دارد و گاه لحظاتی روی شاحه های من استراحت می کند چه حرفی دارند که با هم بزنند، چه غم ودرد و حال و احساس مشترکی با هم دارند که در مورد آن با هم حرفی بزنند کلاغ زندگی خودش را می کند و دغدغه های کلاغی دارد و من هم بار تنهایی شاحه هایم را خم کرده است، خبر برای کلاغ لابد طعمه و خوراکی است که بیابد و به لانه برای جوجه هایش ببرد و اگر آن باشد همه چیز بر وفق مراد است و خبر برای من سر بر کشیدن درختهایی دیگر در اطراف است که باد زمزمه های آنها را به من برساند و رویش آنها که قد من راتعقیب کنند تا شاید در گوشم رازی را نجوا کنند پس من نباید از دست کلاغ دلخور شوم او غم خود را دارد و من هم دلواپسی های خویش را و این طور بود که کلاغ بدون کلامی و خبری برای درخت وقتی چشمش به طعمه ای می افتاد پر می کشید و حتی خداحافظی نمی کرد و می رفت تا طعمه را شکار کند و به لانه خویش برد و درخت تنها، باز تنها با آرزوهای خود می ماند.

بارها درخت به کلاغ پیشنهاد داده بود که بیاید روی شاخه هایش خانه بسازد و همدم او شور کلاغ می گفت انجا که من آشیانه ساخته ام، درختان زیادی هست و کلاغ های زیادی روی درختان خانه ساخته اند و با همدیگر زندگی می کنند اگر اینجا بیایم تنها می شوم.

درخت در دل خویش آروز می کرد که ای کاش در تمام این دشت وسیع خشک درختانی می روییدند و بزرگ می شدند و تا چشم کار می کرد درخت بود و درخت و پرندگانی بر شاخه های انها لانه می گزیدند و هر صبح و شام سرود هستی سر می دادند و دست هنرمند باد با تارهای شاخ و برگ های درختان موسیقی زندگی را می نواخت و چشم انتظار از دوردست ها برگرفته می شد و به سرود هستی و موسیقی زندگانی در پیش پا می دوخت و آن وقت بود که آرزو های من بر آورده می شد و سبزی برگانم را حتی یأس پاییز جرأت نفوذ در آن نمی داشت.

روزها و روزها گذشت و همچنان درخت امید به روزی داشت که به آرزوهایش دست بیابد و دشت پر درخت و سبز شود و از تنهای در بیاید، تا  اینکه روزی کلاغ مسافر همراه باچندین کلاغ دیگر با سر و صدای زیاد بر شاخه های درخت آرزوها نشستند و جنب و جوش و سر و صدای عجیبی از خود نشان دادند درخت تکانی به خود داد و گفت کلاغ چه خبر و این بار کلاغ جواب داد ، آمده ایم تا اینجا روی شاخه های تو خانه بسازیم چون انسانها درآن دوردستها که ما زندگی می کردیم قصد دارند سد بسازند و آب را به این دشت بیاورند و ما دیگر آنجا احساس امنیت نمی کنیم و نمی توانیم زندگی کنیم.

درخت تنها با شنیدن این خبر تکانی به خود داد و شاخه هایش را گسترد و برآورده شدن آرزوهایش را نزدیک دید گفت این که خبر خوبی است، انسانها سد می سازند، آب را به ایندشت می آورند و همه جا را درخت خواهند کاشت دشت سبز و خرم خواهد شد، من دیگر تنها نیستم درختان کاشته شده دربرابر چشمانم می رویند. آواز پرندگان، شرشر آب و غوغای زندگی پرده تنها یی را خواهد درید چه خبر خوبی کلاغ همیشه خوش خبر باشی همه لانه های خود را بر شاخه های من بسازید.

چیزی نگذشته که سد ساخته شد و نهرها در دشت ایجاد شد و آب در سر تا سر آن جاری گردید و نهالهای زیادی کاشته شد و سبزی جامه خویش در سر تا سر دشت گسترد و روز به روز نهالهای کاشته شده قد می افزودند و درخت آروزها نظاره گر آنها بود و سر پایین می آوردتا نجواهای  نهالهای جوان را امکان شنیدن باشد دیگر احساس تنهایی نمی کرد ورویش نهالهای آروزهایش را در برابر چشمان خود می دید و بر پیک باد پیامهایی برای پرندگان خوش آواز می فرستاد که بیایید و در این دشت لانه گزینید و چه روزهای شاد و خوب و خوشی بود. مدتی به این حالت گذشت تا اینکه روزی وقتی کلاغ ها صبح زود جوجه های خویش را تنها گذاشته بودند و پی طعمه رفته بودند درخت آرزوها سر و صدای چند انسان را شنید که به طرف او می آمدند گفت شاید مسافری خسته باشند و یاخسته های مسافر که بخواهند روزی زیر سایه سخاوت شاخه های  او استراحتی بکنند و لحظه های بهشتی را تجربه کنند اما چیزی نگذشت که  درخت ضرباتی را به تنه خود حس کرد که هر لحظه او را به لرزه در می آورد و کم کم درد تبر را حس کردو درخت شروع به فریاد کرد که ای آدمها چه می کنیدولی انگار آنها گوش نداشتندو کر بودند، کم کم صدای درخت گرفت و قد او خم شد و ناله شاخه هایش دشت را پر کرد و ضربه ها نفس او را به شماره انداختند و تعادلش از دست رفت و فهمید که انسانها قصد جان او کرده اند و فریادهای او را نمی خواهند بشنوند.

و در خت آرزوها در حالیکه داشت تن به خاک می سپارد نگران دو چیز بود یکی اینکه جور سرنگونی اش ظرافت نهالهای تازه رسته را آسیب نرساند و دیگر اینکه جوجه های تنها مانده در خانه کلاغ ها آشیانه هایشان ویران نشود و خود طعمه شکارچیان نگردند و وقتی کلاغ ها بر می گردند آشیانه ها را ویران شده ببینند.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید