امروزدوشنبه, 15 آذر 1395-- Monday Dec 05 2016

ساعت 16:39:36

آخرین به روز رسانی : دو شنبه 12:15:01

عراقی بودیم اما همسنگر ایرانی ها شدیم و دلمان برای عراقی ها می سوخت
گفتگو با پدر شهید حسین شرفا رزمنده عراقی:

عراقی بودیم اما همسنگر ایرانی ها شدیم و دلمان برای عراقی ها می سوخت

شنبه, 01 مهر 1391 ساعت 07:32 کدخبر :4542
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : روح الله حاجی حیدری

اشاره: درباره دفاع مقدس می توان از زوایای مختلف نگریست و سخن گفت؛ سراداران شهید، روحانیون شهید، جانبازان و....یکی از زوایایی که تاکنون کمتر از آن سخن گفته شده پرداختن به شهدایی است که خود و خانواده شان عراقی بوده و زمانی که دیدند ایران مورد تجاوز بعثی ها قرار گرفته به پا خاستند و عازم جبهه های جنگ شدند.

در این شماره به سراغ خانواده یکی از این شهدا رفتیم و با پدر شهید حسین شرفا به گفتگو نشستیم. طبیعی است با توجه به اهمیت موضوع، بخش زیادی از این مصاحبه به چگونگی سکونت ایشان در عراق، شرایط عراق در نیم قرن پیش و نحوه بازگشت آنها اختصاص یافته است.

***

چی شد رفتید عراق؟

ما اصالتا آدریانی هستیم حتی مادر من فامیلش رضایی آدریانی بود. دهها سال پیش قحطی که شد مشکلاتی مثل مرگ و میر، بیکاری و ... به همراه آورد. همین باعث شد تعداد زیادی از اهالی آدریان به قصد کار راهی عراق شدند، همانجا یکسالی ماندند و بعد آمدند به ایران و این بار تعدادی از فامیلهایش را هم با خودش به صورت قاچاقی بردند عراق. تعداد زیادی از آدریانی ها به این طریق رفتند و ساکن عراق شدند. پدرم می گوید جنگ جهانی دوم (70 سال پیش) ما رفتیم عراق. همانطور که اوائل انقلاب برخی برای کار می رفتند کویت، در آن زمان برای کار می رفتند عراق چرا که آن زمان برخلاف امروز عراق خیلی آباد بود. درآمدش هم زیاد بود. آن موقع برکت فوق العاده ای در کربلا بود.

ایرانیهایی که به عراق کوچ می کردند ساکن چه شهرهایی می شدند؟

بیشتر می رفتند شهرهای زیارتی مثل کربلا و کاظمین و نجف. شهرهای سنی نشین مثل بصره، موصل، کرکوک و ... نمی رفتند.

و شما؟

ما ساکن کربلا شدیم. آنجا کم کم صاحب دو تا خانه و یک مغازه و یک کارگاه شدیم که هنوز هم داریم. کارگاه آهنگری داشتیم سه تا هم شاگرد داشتم. این شاگردها زنجیرِ عزا درست می کردند.

آدریانی ها آنجا حوله بافی نداشتند؟

حوله بافی نه ولی برخی از آدریانی ها آنجا در کار عبابافی بودند.

چی شد برگشتید ایران؟

حسن البکر رییس جمهور عراق تصمیم گرفت ایرانیها را از عراق بیرون کند. در زمستان سال 1350، رژیم بعث یکدفعه اعلام کرد ایرانیها باید بروند. برای همین ابتدا بدون اینکه مهلتی بدهند ایرانیها را در کوچه و خیابان می گرفتند و سوار کامیون می کردند و می بردند لب مرز ایران پیاده می کردند. کسی بود که از حمام بیرون آماده بود همان جا بدون اینکه حتی لباس رسمی بپوشد سوار ماشینش کردند و بردندش لب مرز. ما این وضعیت را که دیدیم توی خانه ماندیم و بیرون نمی رفتیم. دکان را به شاگردهایم سپردم که همگی عرب بودند و خودم پنهان شدم. همان زمان برادرم را گرفتند و بردند داخل ماشین و گفتند برو ایران.

پس چطور خرید می کردید؟

با زنها کار نداشتند و فقط مردها را می گرفتند. برای همین زنها را می فرستادیم بازار خرید کنند و ما شب به شب حسابمان را تسویه می کردیم. البته پیش از این یک دفعه ما را از عراق بیرون کرده بودند و دوباره برگشتیم. این دفعه هم فکر کردیم مثل دفعه قبل است. مدتی گذشت تا اینکه یک روز موذن بارگاه امام حسین(ع) اعلام کرد برادران ایرانی! بروید ایران، یک هفته مهلتتان می دهیم تا خودتان از عراق خارج شوید. دیدیم این دفعه تهدید آنها جدی شده است و آنها خیلی مصمم هستند. به دایی ام گفتم ما این همه جنس داریم و حداقل یک ماه طول می کشد اینها را تبدیل به پول کنم. یک هفته ای نمی شد کاری کرد برای همین تسلیم خواست خدا شدیم و راه افتادیم به سمت ایران. خانه و مغازه و ... را رها کردیم.

پسر شهیدتان آن زمان چند سال داشت؟

پسر شهیدم آن زمان هفت سال داشت. فقط توانستیم وسائل جزئی و ضروری برای خودمان برداریم. سه تا خانواده بودیم. ابتدا ما را به اردوگاهی در کرمانشاه فرستادند. آنجا دولت ایران مبلغی می داد که البته ما نگرفتیم. یکی دو ماه آنجا ماندیم. زمستان بود و خیلی هوا سرد بود. بعد از آن آمدیم خمینی شهر. برادر زنم کدخدای آدریان بود. می خواست یک خانه برایم اجاره کند که چهار اتاق داشت. منتها از نظر مبلغ به توافق نرسیدیم و سرانجام هر کدام از ما را بردند خانه شان و یک اتاق بهمان دادند. با پولی که از عراق آورده بودیم سه تا تکه زمین خریدیم و خودمان هم شروع کردیم به بنایی و ساختن خانه. یک مغازه هم اجاره کردم و شروع کردم به آهنگری. سختی زیادی در این مدت کشیدیم.

از کجا متوجه می شدند چه کسی اصالتا ایرانی است؟

آنها از راههای مختلفی می دانستند چه کسانی اصالتا ایرانی هستند. اداره ثبت احوال یکی از این راهها بود. همه افراد را می شناختند. حتی کسانی که دورادور هم یک ریشه ایرانی یا نسبتی با ایرانیها داشتند را فرستادند ایران. آنها پاکسازی کامل انجام دادند. هر کسی که با ایرانی ها ارتباط داشت را می فرستادند ایران. حتی یک دوریالی در خانه یک نفر عراقی دیده بودند به همین بهانه گفتند تو یک ارتباطی با ایران داری و برای همین او را هم فرستادند ایران.

چند سال عراق بودید؟

من همانجا به دنیا آمدم و حدود سی سال در عراق زندگی کردم.

در مورد بعثی ها بگویید.

بعثیها به ایرانی ها می گفتند مجوس. می گفتند ایرانیها با اسرائیل هستند. البته این نکته در زمان شاه درست بود و شاه، هم پیمان اسرائیل بود.

در عراق حضرت امام خمینی(ره) را هم ملاقات کرده بودید؟

سال 56 همراه شهید رفتیم کربلا تا اموالمان را بفروشیم. یک ماهی آنجا ماندیم و موفق به فروش اموال نشدیم چرا که باید سایر ورثه هم حاضر باشند. در آنجا گفتند اینجا یک آقایی به نام امام خمینی هست که شاه تبعیدش کرده است نجف. ایشان شبهای جمعه از نجف می آمد کربلا. دو نفر روحانی هم همراهش بودند. در مدت اقامتشان هم ساکن حسینیه قمی ها می شدند. ارتباط ما با ایشان در حد یک سلام و علیک بود.

ظاهرا اصفهانی ها و خمینی شهری ها در کربلا یک حسینیه داشته اند؟

بله، حسینیه خیلی بزرگی داشتند. خیلی هم هزینه آن کرده بودند. الان نمی دانم وضعیتش چطور است.

از فرزند شهیدتان بگویید.

شهید خیلی کارش درست بود. در همه کار جدی و مصمم بود. خیلی هم فرز عمل می کرد. دلسوز بود. احترام من و مادرش را خیلی داشت و ابدا تندی نمی کرد. درسش خیلی خوب بود. خیلی هم باهوش بود به گونه ای که دوسال تحصیلی را در یک سال خواند. ابتدایی و راهنمایی را همین جا خواند و بعد رفت هنرستان شهید رجایی.

چی شد راهی جبهه شد؟

داوطلبانه به جبهه رفت. موقعی که تصمیم گرفت جبهه برود آمد پیشم و اجازه گرفت. دو دفعه به جبهه اعزام شد و دفعه دوم در سال 61 در عملیات آزادسازی بیت المقدس شهید شد. خود من هم آموزش نظامی دیدم و آماده شدم که به جبهه بروم که جنگ تمام شد.

بجز فرزندان تان، عراقیهای دیگری هم عازم جبهه شدند؟

بله، تعداد زیادی از عراقیهای مقیم خمینی شهر به جبهه اعزام شدند و تعدادی هم شهید شدند. برخی از شهدای ما متولد بغداد هستند.

چه حسی داشتید وقتی که فرزندتان با اهالی زادگاهش می جنگید؟

فقط بحث دفاع و انجام تکلیف مطرح بوده و هست. حال و شور جبهه همه را می کشاند سمت جبهه.

چه حسی نسبت به دشمن داشتید؟

بسیاری از لشکر صدام شیعه بودند و صدام با زور آنها را به جنگ آورده بود. کسانی را هم که در برابر دستور صدام مقاومت می کردند می کشتند. ما یک معلم داشتیم که لباس نظامی تحویلش داده بودند و گفتند برو جبهه. اگر او این لباس را نمی پوشید همانجا می کشتندش. هر خانواده ای باید جوانش را می فرستاد جبهه. ما هم زمان جنگ این را می دانستیم و دلمان برای آنها می سوخت.

با توجه به اینکه صدام شما را بیرون کرده بود در جنگ انگیزه انتقام هم داشتید؟

اصلا، انگیزه ما برای دفاع از اسلام و کشور بود.

بجز پسرتان از اقوامتان شخص دیگری هم در جنگ شرکت داشت؟

بله، یکی دیگر از پسرهایم هم به عنوان رزمنده حضور داشت. پسر برادرم هم بود که در جنگ اسیر عراقی ها شد.

در عراق با مراجع نجف هم ارتباط داشتید؟

با آقای خویی ارتباط داشتیم و وجوهاتمان را به ایشان می دادیم.

خاطره خاصی دارید؟

در تشییع جنازه آقای حکیم شرکت کردم. نزدیک بود مرا بگیرند و فرار کردم. این اندازه خفقان وجود داشت.

اموالتان در عراق چی شد؟

مغازه ما در خیابان افتاد. یکی از خانه ها را هم بعثی ها تصرف کردند و خراب کردند و از نو ساختند. الان هم هنوز دست یک بعثی است و داخل آن نشسته اند. همین بعثی در زمان جنگ یکی از فعالان بعث بوده است. یکی دیگر از خانه ها روبروی باب القبله است. این خانه را هم بعثی ها تصرف کردند، صدام آن زمان خیلی علاقه داشت که بعثی ها خانه های ما را تصرف کنند. می گفت این اموال ایرانیهاست و تا می توانید بگیرید.

الان هم بعثی ها در عراق قدرت دارند؟

بعد از سقوط صدام، موضع بعثی ها ضعیف شد و ما توانستیم پیگیر شدیم و شکایت کردیم و تازه دارد به نتایجی می رسد. البته هنوز هم قدرت دارند. اصلا جو عراق به گونه ای است که با ایرانیها زیاد خوب نیستند.

عراق را چطور دیدید؟

برخلاف امروز، در قدیم شرایط عراق خیلی خوب بود. آن زمان در مقایسه با اصفهان و تهران همان زمان، شهرهای عراق خیلی آبادتر بودند. شیعه و سنی هم خیلی با هم راحت زندگی می کردند. هر کدامشان نمازجماعت جداگانه برگزار می کردند و اختلافی وجود نداشت. قبل از انقلاب وهابی ها و سلفی ها شروع کردند به جوسازی علیه شیعه. آن زمان همه چیز برکت داشت. نان را دانه ای یک ریال می گرفتیم.

مگر پول ایران در عراق رایج بود؟

بله، ایرانیها زیاد بودند به گونه ای که در کربلا یک مدرسه ایرانیان بود.

ایرانی ها آنجا چکارهایی انجام می دادند؟

همه کاری. کارگری، گل کاری، بافندگی. برخی هم مغازه داشتند. آن زمان کربلا زیاد بزرگ نبود شاید به اندازه آدریان بود.

بجز آدریان در محلات دیگر هم عراقی هستند؟

بله در همه محلات هستند ولی تعداد آنها کم است.

خبر شهادت فرزندتان شهید را چطور بهتان دادند؟

یکی از رفقایم به من گفت ظاهرا پسرت زخمی شده است. من و مادرش همان موقع متوجه شدم پسرم شهید شده و از ما پنهان می کنند.

سخن پایانی؟

از خدا می خواهم رهبرمان را طول عمر دهد تا بتواند کشور را مدیریت کند. اگر رهبر باشد کشور به نتیجه می رسد وگرنه مثل عراق و افغانستان می شود.

مطالب مرتبط:

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید