امروزچهارشنبه, 17 آذر 1395-- Wednesday Dec 07 2016

ساعت 20:19:27

آخرین به روز رسانی : جهار شنبه 07:56:45

گفتگو با یک پدر نمونه خمینی شهری به مناسبت سالروز ولادت حضرت علی (ع) و روز پدر؛

فرمانِ بچه باید در دست پدر و مادر باشد

دوشنبه, 06 تیر 1390 ساعت 08:02 کدخبر :1656
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : لیلا پیمانی

خیلی از خمینی شهری هایی که دهه شصت مشرف شده اند مکه، حاجی را خوب می شناسند. اولین مدیر حج و زیارت خمینی شهر بین سال های 58 تا 71 . تا قبل از آن هم در پست معاونت کاروان های اصفهان در خدمت زائران خانه خدا بود یعنی اصلا این سوغاتی بود که از کربلا با خودش آورده بود.

آنجا هم مدیریت کاروان حج و زیارت را به عهده داشت. از 11-10 سالگی رفته بود آنجا و عربی را خوب یاد گرفته بود. یک مدتی هم رفته بود سراغ درس حوزه و کمابیش چیزهایی دستگیرش شده بود.38 سالش بود که با یک کوله بار تجربه به همراه پدر و مادر و زن و فرزند برگشت ایران و به زادگاهش خمینی شهر، همان جا که تا 10 سالگی را در آن گذرانده بود. یعنی صدام ملعون سال 1350 شمسی همه آن هایی را که شناسنامه ایرانی داشتند از عراق اخراج کرد وگرنه اگر به خواست خودشان بود که زندگی در هیچ نقطه ای از کره زمین را به مجاوری حرم امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (س) ترجیح نمی دادند.

 

چند تا شغل عوض کرد، از خواربار فروشی میدان امام رسید به تریکو فروشی خیابان شترگلو. کربلا هم البته در کنار مدیریت حج، مغازه لبنیاتی را هم اداره می کرد و توی همه این شغل ها شش دانگ حواسش جمع بود که مبادا لقمه شبهه ناکی بنشیند توی سفره ای که بچه های قد و نیم قدش دورش نشسته اند. این درس بزرگ را از پدرش حاج غلامعباس یاد گرفته بود که سرظهر که می شد شریک را می گذاشت توی مغازه و می رفت حرم امام حسین(ع) نمازش را می خواند و برمی گشت تا شریکش برود نماز و آن وقت تمام ماست های چکیده ای را که شریکش بسته بندی کرده بود دوباره از نو می کشید مبادا گرمی این طرف آن طرف شده باشد.

و همین شد که حالا "حاج نوروز" شد پدر نمونه دختر و پسرهایی  که هر کدام برای خودشان کسی شده اند و سری درآورده اند توی سرها و شده اند تاج سرش. شکر خدا متدین اند و متعهد. یکی استاد دانشگاه است و دیگری مهندس پتروشیمی، یکی مدیر دبیرستان شاهد است و دیگری کارشناس ارشد فلسفه. یکی با همه دبدبه و کبکبه اش دولا می افتد پای پدر و مادرش را می بوسد و آن دیگری به خاطر رضای خدا و رعایت حلال و حرامش از پست و مقام چشم می پوشد و مادر تا از این ماجرا خبردار می شود زنگ می زند به پسرش و می گوید: پسرم شیرم حلالت.

و حالا دیگر " حاج نوروزعلی حاجیان" اگرچه بازنشسته شده است و دیگر نه کاروانی می برد خانه خدا و پابوسی امام رضا (ع) و حضرت زینب (س) و نه خوارباری می فروشد اما نمی دانی چه لذتی دارد مثل من چند ساعتی را میهمان این پیرمرد باصفای نورانی باشی در کنار همسر مهربان و با درایتش حاج خانم " شهربانو رضایی" و به عنوان پدر نمونه خمینی شهری دست به دامن خاطراتش بشوی.

حاج آقا از کربلای آن زمان بگویید. چقدر عوض شده است؟

ترکیبش به هم نخورده، فقط ظاهرش را تغییر داده اند و خیابان بین الحرمین وسیع تر شده.

چی شد که سر از کربلا درآوردید؟

پدرم توی شرکت نفت آبادان کار می کرد، من هم فرزند یکی یکدانه اش بودم. با مادرم رفتیم آبادان و از آنجا به همراه مادربزرگ و خاله ام رفتیم کربلا پیش یکی از فامیل هایمان که آنجا قهوه خانه داشت به قصد ماندن. 8-7 سالی بود رفته بودیم که پدر هم به ما ملحق شد و یک مغازه لبنیاتی دست و پا کرد و من 23 سالگی با دختری که از دهنو به همراه پدر و مادرش آمده بودند کربلا ساکن شده بودند ازدواج کردم و 6 تا بچه داشتم که برگشتیم ایران.

از بچه هایتان بگویید؟

به غیر از دو تا دختر اولم که زمان شاه اجازه ندادم توی آن نظام درسشان را ادامه بدهند بقیه الحمدلله درس خوانده اند و دارند خدمت می کنند.

حاج آقا شنیده ام خانم دکتر حاجیان-یکی از دخترهایتان- همسر سردار شهید محمد مهدی عموشاهی است. درست است؟

بله. خدیجه دختر سومم که دکترای ادبیات فارسی دارد و تهران تدریس می کند، توی تلویزیون هم گاهی می آید حرف می زند. دو تا یادگار هم از شهید دارد یکی محمد حسین که الان کانادا دکترای مهندسی پزشکی می خواند و فاطمه دخترش هم روان شناسی بالینی خوانده است.

از شهید برایمان بگویید، خاطره ای از ایشان دارید؟

پسر خیلی خوب و متدینی بود. یک سال قرار بود به عنوان خدمه مشرف بشود حج اما از آنجا که از نیروهای خوب ارتش بود مقامات مافوق اجازه ندادند. یادم می آید 100 تا صلوات نذر کرد و به جایی برنخورد که یکی از دوستانش را دید و ماجرا را با او در میان گذاشت و او هم راهنماییش کرد که از علی صیاد شیرازی کمک بگیرد همان عزیزی که شهید شد، محمد مهدی هم همین کار را کرد و نذرش خیلی زود جواب داد و آن سال مشرف شد حج.

بچه هایتان همگی خوب و سربراه و موفقند. دیروز چطور پدری کردید که امروز بهشان افتخار می کنید؟

اول از همه وقتی همسرم باردار می شد می رفتم حرم امام حسین (ع) و از خدا می خواستم این بچه ام را از خوبان قرار بدهد و از شر هر بدی در امان بدارد.

دعا در تربیت فرزند چقدر تاثیر دارد؟

هیچ چیز به اندازه "لقمه حلال" موثر نیست. توی هر کاری که می کردم حواسم جمع حلال و حرامش بود. اگر لقمه درست نباشد بچه هم درست از قالب بیرون نمی آید.

پس تا حالا شد لقمه حلال و دعا. دیگر چی؟

نظارت روی رفت و آمد ها و معاشرت هایشان. یکبار یادم است یکی از پسرهایم کوچک بود رفته بود خانه عموی خودم، باهاش برخورد تندی کردم، گفتم به چه اجازه ای رفته ای آنجا؟ امروز خانه عمو می روی فردا خانه دوست و رفیق. آن وقت زمانی که برایش رفته بودم خواستگاری و قرار شد با یک خانم دکتر ازدواج کند، خانواده دختر گفتند برای پسر شما نیازی به تحقیق و پرس و جو نیست و همه تاییدش می کنند، همان جا ماجرای آن روز را بهش یادآوی کردم، گفتم اگر آن روز دعوایت نکرده بودم امروز مردم به این خوبی در موردت قضاوت نمی کردند.

یعنی بچه هایتان محصور بودند توی خانه؟

نخیر، بچه ها همه اهل فعالیت بودند توی بسیج، اتحادیه دانش آموزی، هیئت...

رفتارخودتان با پدر و مادرتان چطور بود؟

من تنها فرزندشان بود. جدایی نداشتیم وبا هم زندگی می کردیم. پدر و مادرم خیلی از من راضی بودند، هر چه دارم از دعای آن ها دارم. مادرم همیشه می رفت زیر قبّه امام حسین(ع) دعا می کرد خدا فرزندان صالح و سالم به من بدهد. اولین باری هم که مشرف شدم حج نتیجه بلافاصله دعای مادرم در حرم اما م حسین(ع) بود.

پس از هر دست بدهی از همان دست پس می گیری؟

ولی من واقعا فکر می کنم اصلا قابل نبودم بچه هایی به این خوبی داشته باشم. من کاری نکرده ام هر چه هست فقط لطف خداست.

از اعمال و رفتار فرزندانتان کاملا راضی هستید؟

بچه ها خیلی برای ما احترام قائلند اینقدر که همسرانشان هم گاهی دست ما را می بوسند و شرمنده مان می کنند.

چی شد که بچه ها اینقدر به تحصیلات علاقه پیدا کردند، شما مانعشان نمی شدید؟

من خودم دوست داشتم درس بخوانم اما میسّر نشد، کلاس اول را 10 سالگی خواندم بعد هم رفتم مدارس عراق دست و پا شکسته یک چیزهایی یاد گرفتم و بعد هم مدتی درس حوزه خواندم اما به جایی نرسید، برای همین زمینه ادامه تحصیل بچه هایم را فراهم کردم.

توصیه ای ندارید برای پدر و مادرهای جوانی که دوست دارند بچه هایشان موفق بشوند؟

فرمان بچه باید در دست پدر و مادر باشد مثل فرمان ماشین اما اگر راننده نباشی چپ می کنی، پدر و مادرهای این دوره بچه هایشان را لوس بار می آورند، هر کار می کنند که یک وقت بچه ناراحت نشود در صورتی که اگر بچه امروز گریه کند طوری نمی شود، آینده بچه باید برایشان اهمیت داشته باشد و آن زمان را در نظر بگیرند.

قبول دارید که زمانه خیلی عوض شده و تربیت بچه ها مشکل است؟

بله قبول دارم. آن زمان که بچه های ما کوچک بودند جامعه هم در تربیت درستشان خیلی نقش داشت و بچه ها بچه های فرمان برداری بودند اما معتقدم درهمین شرایط سخت هم می شود بچه را خوب بار آورد. مثلا گاهی می بینیم یک مادر محجّبه دختر کوچکش را با لباس ناجور می آورد توی کوچه خب این بچه از الان بی حجابی را یاد می گیرد اما اگر از همین امروز پوشش بچه را در حد خودش اصلاح کند این ملکه ذهنش می شود.

اگر زمان به عقب برگردد باز همین راه را می روید یا مسیر زندگیتان تغییر می کند؟

خیلی دلم می خواست حوزه را ادامه بدهم، دو تا از دوستانم که با هم درس را شروع کردیم الان به درجه اجتهاد رسیده اند و هر کدام کلی شاگرد دارند و من به خاطر کار درس را رها کردم اما با این وجود اگر یک فرصت دیگر پیدا کنم باز هم همین مسیر خدمت به مردم را انتخاب خواهم کرد.

در حاشیه گفتگو با این پدر نمونه صحبتی هم داشتیم با همسر ایشان که هم بانویی نمونه بوده است برای حاج آقا و هم مادری نمونه برای فرزندان نمونه اش.

حاج خانم نقش شما در تربیت بچه ها چقدر بود؟

من هم زمان بارداری هایم مرتب آیه 36  سوره آل عمران را می خواندم که مادر حضرت مریم از خدا می خواهد: "این بچه و ذریه اش را شر شیطان در امان بدار."

معاشرت های بچه ها چطور؟ شما هم حواستان بود؟

بله حتی "محمد حسن"  که دانشگاه تهران قبول شد نگران "محمد مهدی" بودم که آن زمان نوجوان بود، گفتم تو می روی کی مواظب این بچه باشد؟ محمد حسن هم برادرش را سپرد به یکی از دوستانش و او هم بردش توی هیئت و شد مسئول چای آن جا.

دختر ها چی؟ حاج آقا اجازه می داد فعالیت داشته باشند؟

بله! خدیجه و زکیه می رفتند اتحادیه دانش آموزی که همین جا نزدیک خانه مان بود البته خودم هم گاهی می رفتم آن جا و زیر نظرشان داشتم.

با دوستانشان چی؟ رفت و آمد می کردند؟

اجازه نمی دادم خانه کسی بروند ولی در عوض می گفتم دوستانشان را بیاورند خانه.

شما با تحصیل بچه ها موافق بودید؟

بله! من خیلی سعی می کردم محیط خانه را آرام نگه دارم برایشان. حاج آقا هم اجازه نمی داد تابستان ها بروند سرکار. می گفت جوانند پول به دهنشان مزه می کند و درس خواندن یادشان می رود، تابستان ها توی دست و پای خودش بودند.

حاج خانم توصیه شما برای تربیت فرزند چیه؟

از همه مهم تر همان لقمه حلال است. هنوز هم هر وقت حاج آقا می خواهد خمس را حساب کند من چک و چانه می زنم بیشتر بدهد، حاج آقا سال ها توی حرم امام حسین(ع) بعد از نماز مغرب و عشا پای درس "شیخ یوسف حائری بیرجندی" بوده است و از ایشان درس گرفته است.

حاج آقا چکار می کرد که بچه ها علاقمند به نماز و روزه و کلا واجبات و مستحبات شدند؟

یکی از کارهایی که می کرد هر روز صبح بعد از نماز، قرآن را با صوت زیبایی می خواند.

رفتار شما با پدر و مادرتان چطور بود؟

من هم یک خواهر بیشتر ندارم، از شش ماهگی رفته ام کربلا و آن زمان که صدام اخراجمان کرد مادر و خواهرم چون شناسنامه عراقی درست کرده بودند ماندند و من از آن ها جدا شدم اما پدر و مادر حاج آقا مثل پدر و مادر خودم بودند تا آخر عمر خدمتشان را می کردم و بچه ها را طوری تربیت کرده بودم که به محض ورود پدربزرگ جلوی پایش بلند می شدند.

از بچه هایتان راضی هستید؟

من راضی ام، انشاالله خدا و پیغمبر هم راضی باشند و با بغض ادامه می دهد: خیلی شرمنده می شوم وقتی پسر بزرگم دولا می افتد پایم را می بوسد. همیشه به خدا می گویم زبانم الکن است از شکر این نعمت.

از حاج آقا و حاج خانم حاجیان تشکر می کنم و برای خودشان و فرزندانشان آرزوی طول عمر باعزت دارم.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید