امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 22:23:08

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:21:53

ماشین عروس
دست نوشته های یک مشاور

ماشین عروس

چهارشنبه, 20 خرداد 1394 ساعت 10:01 کدخبر :8945
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : مشاور: هیام / تدوین: شیما شیرازی کارشناس روان شناسی بالینی

حمید که بوق بوق زنان همراه عروس خانم از جلوی خانه شان رد شد، صفورا غش کرد و روی تخت بیمارستان افتاد. بعد از آن روزهای بدی را می گذراند تا اینکه یک روز احساس کرد یک موتور سوار سایه به سایه اش تا پشت در خانه شان آمد. اول توجهی نشان نداد و رفت داخل خانه و در را بست اما به محضی که پسر شماره تلفنش را روی یک کاغذ نوشت و از بالای در به داخل انداخت، تصمیم گرفت با او وارد دوستی بشود تا مثلا با حمید لجبازی کرده باشد. جواد یک سال هم از او کوچک تر بود و از قومیتی دیگر، برای همین وقتی به خواستگاری اش آمد خانواده دوباره مخالفت کردند و به او گفتند که باید با پسری که اخیرا به خواستگاری اش آمده ازدواج کند. صفورا اول زیر بار نمی رفت اما بعد تصمیم گرفت برای اینکه هم از وسوسه های گاه و بیگاه حمید رها شود و هم تا حدودی به آشفتگی هایش پایان بدهد، به کسی که خانواده اش می گویند بله بگوید. صفورا اما از جواد خواست که خیلی زود راهی سربازی بشود تا او در این دو سال موفق شود ازدواج کرده و طلاق بگیرد و بعد به همسری جواد دربیاید...


آشنایی حمید با صفورا از آن روزی شروع شد که قرار گذاشت با مینا دوستش بروند بیرون هوایی بخورند. مینا هم سر قرار حاضر شد اما نه خودش تنها بلکه همراه دوستش فرزاد و دوست فرزاد یعنی حمید. مینا در خیانت به صفورا به همین هم بسنده نکرد و بدون اجازه صفورا شماره اش را به حمید داد در حالی که می دانست حمید پسر خوشنامی نیست.


صفورا اول توجهی به حمید نشان نمی داد اما چرب زبانی های او کار خودش را کرد و صفورا را تسلیم خودش نمود. کار به جایی رسید که صفورا نه تنها همراه حمید بیرون می رفت بلکه پایش به خانه آنها هم باز شد و با مادرش هم طرح دوستی ریخت. مادرهم البته از سابقه خراب پسرش هیچ به صفورا نگفت و حتی به خواست پسرش برای خواستگاری به خانه صفورا هم رفت. صفورا هم علیرغم اینکه از تمام سابقه حمید خبردار شده بود و حتی شاهد بود که حمید جلوی چشم خودش بطری های مشروب را بی پروا بالا می کشد و به او هم تعارف می کند اما باز هم اصرار داشت که این ازدواج سر بگیرد.


تا اینکه یک نفر برای صفورا خبر آورد که حمید همراه یک دختر راهی شمال شده و در یک ویلا سکونت دارد. صفورا هم بعد از آن سیم کارتش را عوض کرد تا حمید دیگر نتواند پیدایش کند اما یک سهل انگاری و یک تصمیم بچگانه و از روی لجبازی دوباره پای این پسر را به زندگی اش باز کرد. وقتی یکی از دوستان حمید به خواستگاری اش آمد، سریع خبر را به گوش حمید رساند و ارتباط ها دوباره از سر گرفته شد و بعد از آن بود که اینبار حمید برای لجبازی با صفورا دختری را به عقد خود درآورد و حمید که بوق بوق زنان همراه عروس خانم از جلوی خانه شان رد شد، صفورا غش کرد و روی تخت بیمارستان افتاد...


صفورا مدتی است نزد مشاور رفته و با او در ارتباط است و توانسته مقابل وسوسه های حمید که همچنان ادامه دارد، استقامت کند و به دور از ارتباطات ناصحیح با پسرها به ازدواجی موفق بیندیشد.

نظرات  

 
#3 0 راهی 01 مرداد 1394 ساعت 15:42
نقل قول یک شهروند:
متن ضعیفی بود .

بله. متن ضعیفی هست.
از این شاخه به اون شاخه پریده.
اصلا معلوم نیست این وسط جواد کجاست؟ حمید کی به قضیه برگشت و...!!!؟؟؟
نقل قول
 
 
#2 0 شمسی پور 23 خرداد 1394 ساعت 07:50
باسلام
میخواستم عرض کنم که قرار بود خبابان ها روکش شوند نه لکه گیری
نقل قول
 
 
#1 +2 یک شهروند 20 خرداد 1394 ساعت 12:20
متن ضعیفی بود .
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید