امروزدوشنبه, 15 آذر 1395-- Monday Dec 05 2016

ساعت 14:37:44

آخرین به روز رسانی : دو شنبه 12:15:01

وقتی اموات شهرستان گرد هم می آیند
گزارشی از یک همایش عجیب؛

وقتی اموات شهرستان گرد هم می آیند

دوشنبه, 20 خرداد 1392 ساعت 09:22 کدخبر :5607
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : رامین شاهین
نمایش های طنز

بدجوری رفته بودم تو فکر مرحوم پدر بزرگ، نزدیک غروب بود رفتم قبرستون محله بالا سر مزارش فاتحه ای خواندم و برایش طلب آمرزش کردم. هوا کم کم تاریک شد، گشتی توی شهر زدم، آخر شب بود. به خانه برگشتم اما از فکر او بیرون نمی آمدم. اندکی بعد به رختخواب رفتم در حالی که هنوز چهره باباجون با اون چین و چروک های صورتش و قبا و شال و گیوه ملکی از جلوی چشمم دور نمی شد، فاتحه ای خواندم شاید از فکرش بیرون بیایم، یواش یواش خواب غلبه کرد و نفهمیدم کی خوابیدم.


باباجون تو خواب سراغم آمد و گفت: نوه عزیزم پاشو لباس بپوش تا تو را به یک همایش ببرم.


گفتم: خدا رحمت کرده در زمان شما چیزی به نام همایش نبود، خیلی که می خواستید دور هم جمع بشید می رفتید تو حسینیه و یا مسجد محل تازه اونم اگه فصل کشت و کار نبود.


گفت: آره ما که بیکار نبودیم هی همایش راه بندازیم ولی حالا از شما زنده ها یاد گرفتیم. راستش دیدیم ما که تو این دنیا یعنی اون دنیای شما کار و زندگی نداریم، حوصله مون سر می ره، بد نیس تند تند همایش بگذاریم، بالاخره سرمون گرم می شه.


گفتم: پس تو دنیای شما باید آمار بیکاری خیلی بالا باشه، ما حداکثر 25 درصد بیکار داریم اما شما صد در صد بیکار دارید پس از این لحاظ وضع ما بهتر از شماست.


گفت: این دنیا دیگر نیازی به کار و پول در آوردن و پست و مقام نیست، خدا را شکر کارمون به بانک ها هم گیر نمی کنه چون نه وام اشتغال داریم نه ازدواج و نه مسکن. به هیچ کدوم نیاز نداریم، اینجا فقط و فقط سرمایه ات اعمالته و هیچی دیگه به دردت نمی خوره نه ملک و املاک و نه اولاد و نه هیچ چیز دیگه.


گفتم: چه دنیای زیبا و دل انگیزی!


گفت: طفره نرو حالا بگو ببینم می خوای ببرمت همایش؟


یه کم این پا اون پا کردم راستش می ترسیدم باباجون به استخدام عزراییل در اومده باشه و بخواد با این کلک منو قبض روح کنه، می دونه ما عقده همایش تو شهرمون داریم از این راه وارد شده.


گفتم: باباجون بلیط این همایش یه سره نباشه، دیگه ما نتونیم برگردیم؟ از اون گذشته این همایش چه سودی برای من داره؟


گفت: نوه عزیزم فکر کرده ای ما از دنیای شما بی خبریم و نمی دونیم افتاده ای تو کار خبرنگاری!


گفتم: حالا این همایش چه جور همایشیه؟


گفت: پنجاهمین همایش اموات شهرستان درباره گذشته و حال شهرستان خمینی شهر و شرکت تو همایش ها هم آش کارِته.


گفتم: خب اگر این طوره حرفی نیس بدم نمی یاد اطلاعاتی از شهر و تاریخچه اش به دست بیارم. کی بهتر از شما اموات که خودتون تو اون دوره بودید و هرچی هست زیر سر شماست.


گفت: پس بزن بریم.


گفتم: باباجون عناوین سخنرانی های این همایش معلومه؟


گفت: پس چی خیال کردی؟ سین همایش پر شالمه، بردار ببین.


یک برگه از پر شال آقاجون برداشتم و شروع کردم به خواندن عناوین سخنرانی هایی که قرار بود تو پنجاهمین همایش اموات شهرستان ارائه بشه:


- ما کاشتیم و نوادگان ریشه کن کردند


- نوادگانی اوچوچو (بی دست و پا)


- زمین های بر باد رفته


- مروری بر طرح های اجرا نشده شهرستان به مناسبت یکصدمین سال تصویب آن ها


- اگر بارگران بودیم رفتیم (گروه سرود قربانیان جاده کمربندی) میان برنامه


- مون که دارم شانه چزو هولوم تیه (من که دارم می روم پس چرا مرا هل می دهی)


- پیش درآمدی بر تغییرات دائمی مدیریت ها در شهرستان


- باغ شاه میوه من چه شد؟


- چه بر سر موقوفات آوردند؟


- اعلام موجودیت گروه اموات مشاور.


- ترویج برنامه های اموات خیّر.


- چرا تونل کهندژ را مسدود کردند؟


عناوین سخنرانی ها و برنامه را که خواندم با ترس و لرز گفتم: باباجون ما زنده ها می گیم پشت سر مرده ها حرف نزنید انگار شما مرده ها مجازید هر چی می خواید پشت سر ما زنده ها صفحه بگذارید و حرف بزنید، تازه تو همایش شما همه چیز هست الا پذیرایی.


گفت: بچه آخه این دنیا که نیازی به کیک و ساندیس نیست که بخوری و هزار عیب پیدا کنی هر وقت اراده کنی بستگی به اعمالت هر چی خواستی جلوت حاضر می شه.
در این لحظه به محل همایش رسیدیم. اسکلت های متحرک و چند چهره که تو موزه شهر دیده بودم و اسکلت های دوستان پدربزرگ را دیدم که همگی با لباس رسمی و اتوکشیده یکی یکی به سمت من هجوم می آوردند و هر کدام چیزی می گفتند.


یکی می گفت: چرا اخبار ما را منتشر نمی کنید؟ دیگری می گفت: تو این دنیا هم نمی گذارید راحت باشیم و بدن ما را می لرزونید! و سومی می گفت چرا از ما تعریف و تمجید نمی کنید؟


سرتا پا عرق شده بودم و درحالی که مثل بید می لرزیدم از خواب پریدم. گفتم پدربزرگ دیگه برات فاتحه نمی خونم. مگه دشمنم شدی که منو می بری تو همچین همایشی؟ وقتی آرام شدم دیدم بهترین راه آرام کردن اموات اینه که گزارشی از ماجرا بنویسم.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید