امروزسه شنبه, 16 آذر 1395-- Tuesday Dec 06 2016

ساعت 02:53:13

آخرین به روز رسانی : دو شنبه 12:15:01

کلاغ پر

یکشنبه, 06 فروردین 1391 ساعت 06:41 کدخبر :3884
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : فرح بخش

 

امروز با يك شعر طنز خدمت شما هستم و پيشاپيش از همه شاعران و خوانندگان پوزش مي طلبم (اگر جائي از آن را اسائه ادب تشخيص دادند) ؛ مشكلي كه به آن پرداخته ام ، تنها مشكل شهر ما نيست بلكه در شهرهاي بزرگي مثل اصفهان و حتي تهران نيزچند مرتبه گريبان گير خود من شده ، البته كار به جاهاي باريك نرسيده است.

همچنين سعي كرده ام بيشتر كلمات به كار رفته اصطلاحات قديمي شهر خودمان باشد.

 

كلاغ پَر

يه ماهي از فصل بهار گذشته     دو ساعت از وقت ناهار گذشته

لطافت هواي ارديبهشت     قدم زنان به سوي پارك بهشت

دل اما پُر از اين همه دوروئي     به زير لب مي خوندم از زروئي*:

«پرنده پَر، كلاغه پَر، صفا پَر     صداقت از وجود آدما پَر

تو قلب هيشكي عشق بي ريا نيست     حجب و حيا تو چشم آدما نيست»

خلاصه تو فكراي صدمن يه غاز     مي خوندم اين شعر را من با آواز

به فكر هيچّي بي گمان نبودم     پنداري اصلاً تو جهان نبودم

اما يهو صدائي از خيابون     مثّ صداي رعدي از آسمون ؛

صداي بوقي تو خيابون پيچيد     سمندي بود با پسري چش سفيد

از اون جووناي نديد و بديد     همون هائي كه خيلياتون ديديد

الغرض اون صدا منو هولم كرد     ناخوش و زار و كمي هم شلم كرد

لرزه مثّ چي چي به پاهام افتاد     رعشه به جون قدّ وبالام افتاد

لعنت حق به هرچي مردم آزار     نه يك نه صد بلكه هزاران هزار

دلم ناغافل شده پر پيچ و تاب     بايد مي رفتم زودِ زود دس به آب

*

جووناي قديمي يادش به خير     تُنبوناي قديمي يادش به خير

پاچه را بالا مي زدند چه باحال     نه احتياج به دسشوئي نه مَبال

ايناي كه گفتم همه از فشاره     فشار چه چيزائي به ياد مياره

*

دويدم و دويدم و دويدم     تا عاقبت به دسشوئي رسيدم

چه منظري چه جاي باصفائي     چه دلنشين بناي دلگشائي

اما چه فايده درِ اون بسته بود     روز عذاب من دلخسته بود

نه راه پس نه راه پيش ، نداشتم     بناي درد دل با او گذاشتم :

چه كار كنم چه كار كنم خدايا      نذار بريزم ديگِ آبروما

سخته نگهداري اين درد دل     مثّ الاغه من تپيدم به گل

نهايتاً هنبونه ام پاره شد     مردك گنده ، ديگه ، بيچاره شد

آخر كار پرندهه ورپريد     كلاغه خيسِ خيس به خونش رسيد

خنده خلق و غرغر عيالم     نمي دونيد چه ها رسيد به حالم

گنجشكه پَر ، كلاغه پر ، حيا پر     معرفت از وجود آدما پر

توگوش من يه حرفي از يه آشنا     مونده بود از قديما تا به حالا :

شهر بدون توالت عمومي     كثيف مي شه به جون اين غولومي

*ابوالفضل زروئي نصرآباد : يكي از استادان شعر طنز معاصر.

مطالب مرتبط:

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید