امروزجمعه, 19 آذر 1395-- Friday Dec 09 2016

ساعت 03:50:12

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

از دهكده جهاني خبري نبود، در دهكده ما هم سفره ها يكدست بود

سه شنبه, 08 فروردین 1391 ساعت 09:44 کدخبر :3895
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : غفور زمانی

 

نزدیک عید بود و رفت و روب ها شروع می شد، یه نصف روز بیشتر طول نمی کشید. یه اتاق که بیشتر نبود. سه خانوار توی یک خونه بودیم. ما بودیم و دو تا عموهام وکلی هم بچه قد و نیم قد. یک نمونه بارز از همین خانواده های چند هسته ای که الان جامعه شناس ها میگن.

 

یه اتاق مال ما بود با سه دهنه ورودی از درهای دو لنگه چوبی، سه تا پنجره مدوّر مثل رنگین کمون آسمون بالا ی هر کدوم قرار داشت. همیشه دوست داشتم آسمون را از پشت همون پنجره ها ببینیم. قدّم یاری نمی کرد. از آسمون یک دست و همیشه آبی هم دیگه خسته شده بودم. دلم می خواست همه چیز را رنگی ببینم. نمی شد. گاهی می رفتم بالای طاقچه و می دیدم. یکهو پرت می شدم رو کرسی وسط اتاق. خونه تکونی که شروع می شد تمام خاطرات گذشته از بالای طاقچه بلند پرت می شد پایین. یه کمی از اون خاطرات از شخص من بود و بقیه مال همه، از من زیاد نبود؛ یه ماشین پلاستیکی بدون چرخ زهوار در رفته. چند تا مداد شکسته و نیمه تمام. چند تا دفتر اشباع شده از نوشته. نمی دونم مادرم به کدوم امید دفترها نگه داشته بود. کم بود. اما همه چیز بود. همون ساعتِ اول خونه تکونی کرسی برداشته می شد. مُجمعه یا همون سینی مسی با لبه های نیمه مدور می رفت بالای طاقچه. چند روز احساس کمبود می کردیم اما جای بازی مان وسیع تر شده بود.

ظهر کار تموم بود. هر سه اتاق. پایان رقابت سه مادر بود. مفهومی از لحظه تحویل سال نداشتیم. تلویزیون جاش رو طاقچه بود، اما خودش نبود. از دهکده جهانی هم خبری نبود. لحظه سال تحویل برای ما همون صبح اول فروردین بود.

دید و بازدید همون اول صبح تموم می شد. سه تا اتاق که بیشتر نبود. به در اتاق هم که نمی شد بنویسیم مسافرتیم. اصلا اگر هم مسافرت بودیم می نوشتیم هستیم. اتاق بغلی هم قبول می کرد. شادی ما بچه ها از شکستن تخم مرغ و پنج تومان عیدی تجاوز نمی کرد. شام شب عید شام بود. ناگت و پیتزا نبود. ژله و فسنجون هم نبود. سالاد الویه و سوپ ورمیشل جاش تو سفره نمی شد.

دو تا اشکال وجود داشت. هم سفره کوچک بود هم بعضی شون اختراع نشده بود. اگه هم شده بود دهکده جهانی تاسیس نشده بود. تو دهکده خودمون هم که سفره ها همه یکدست بود.

حالا دیگه سفره ها بزرگ شده، دیوارهای کاهگلی فروریخته و دیگه موقع بارون بوی عطر اون را حس نمی کنی. دیگه جای همه چیز توی سفره هست اما نیست. هرازگاهی هم اگه هست اشتهاش نیست.

طاق و چشمه ای ها صاف شده، درها آهنی. حالا دیگه می شود روی اون نوشت مسافرتیم. سیزده روز از لحظه تحویل سال گذشته و ما هنوز مسافرتیم.

مطالب مرتبط:

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید