امروزدوشنبه, 15 آذر 1395-- Monday Dec 05 2016

ساعت 04:25:48

آخرین به روز رسانی : یک شنبه 11:41:31

گزارشی از خانه گل ها پناهگاه بچه های بی سرپرست و بد سرپرست

این خانه، فقط یک سایه کم دارد...

چهارشنبه, 18 مرداد 1391 ساعت 08:09 کدخبر :4380
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : زهرا شمس
چشم های مرد دو تا کاسه خون شده است. بطری را برمی دارد و همین طور که سر بطری توی دستش است، ته بطری را به دیوار می کوبد. بعد با همان بطری شیشه ایِ شکسته، به طرف زن هجوم می برد...

خانه اول

چشم های مرد دو تا کاسه خون شده است. بطری را برمی دارد و همین طور که سر بطری توی دستش است، ته بطری را به دیوار می کوبد. بعد با همان بطری شیشه ایِ شکسته، به طرف زن هجوم می برد...

صدای پچ پچ همسایه ها توی صدای آژیر ماشین پلیس و آمبولانس، گم شده است...

- می گن شوهره بد دل بوده!

- بیچاره زنه!

- مُرده؟ حالا تکلیف این بچه چی میشه؟

- ببین چطور این بچه رو بی مادر کرد!

 

خانه دوم

"مهرم حلال، جونم آزاد. بچه هم مالِ خودش. به خدا دلم خونه، اما خودمم پیش این پیرمرد پیرزن، زیادی ام. نه آقای قاضی. دیگه نه. تا حالا صد بار قول داده که این زهر ماری رو بذاره کنار، دیگه نمی تونم. جونم رو به لبم رسونده. دیگه جای سالم توی تنم نمونده."

اشک توی چشم های زن حلقه زده است. بچه را برای آخرین بار می بوسد و توی بغل پیرمرد می گذارد. پیرمرد نگاهی به بچه می اندازد و نگاهی به عروسش. "ببخش دخترم! روم سیاه! این پسره، هم خودش قربانی شد، هم تو و این بچه رو توی آتیش این اعتیاد کوفتی سوزوند."

 

خانه سوم و خانه های بعدی و بعدی و بعدی...

حتی پرنده هم توی کوچه پر نمی زند. ظهر است و کوچه زیرِ برق آفتاب، له له می زند. زن با ترس و دلهره، نگاهی به دور و اطرافش می اندازد و سبد را جلوی در امامزاده می گذارد و با سرعت از آنجا دور می شود. صدای گریه بچه، چُرت کوچه را پاره می کند...

 

خانه گل های بهشت و صبا

زنگ در را می زنم؛ کسی از پشت آیفون می گوید: "بله". می گویم از "فرصت" آمده ام. در باز می شود. به داخل می روم. یک خانم جوان توی چهارچوب در ورودی سالن ایستاده است. سلام علیکی می کنیم و وارد می شویم. مثل سالن پذیرایی همه خانه های دیگر. فرقش فقط مساحت است. یکی کوچک و یکی بزرگ. اما اسم همه اش خانه است. تازه خانه ما، اسم هم ندارد. اما این خانه، اسم دارد. "خانه گل های بهشت و صبا". بچه های این خانه و یک خانه دیگر، یکی و دو تا نیستند. 38 تا بچه. بچه که البته نه. اما به قول پدر و مادرها، ما صد سال مان هم که بشود، باز برای آن ها بچه ایم. روی این حساب، من می گویم: "بچه". وگرنه بچه های این خانه، نوجوان و جوان هستند و البته این خانه به جای مادر، خاله دارد و به جای پدر، عمو یا حاج آقا یا آقای فلانی. اصلا چه فرقی می کند. اصلش این است که این خانه یک سایه کم دارد. سایه پدر و مادر. بچه های این خانه، خواهر و برادر نیستند. هر کدام شان از یک خانواده هستند با نام و نشانی که یا توی گنجه سینه شان، گذاشته اند و درش را قفل زده اند یا اصلا نمی دانند نام و نشان شان را کجا گم کرده اند؟ گم کرده اند که نه! گم شده اند. گم شده اند هم نه! گم شان کرده اند. یا این هم نه! جاشان گذاشته اند. اصلا هر چی. مهم این است که توی همین کوچه پس کوچه ها، نام و نشان بچه های یکی از همین خانه ها، کز کرده توی سینه هایشان و بغض کرده است.

داشتم می گفتم. توی خمینی شهر، سه تا خانه است که هر چند واقعیت های تلخی درون سینه های ساکنینش پنهان است، اما اسم های قشنگی دارد. به قشنگی بهشت و صبا. خانه خردسالان و نوجوانان و جوانان. سال 1381 بود که جمعی از مردم خوب شهرمان، نیت کرده و یک خانه اجاره کردند تا 14 تا پسر، بتوانند زیر یک سقف و در جامعه اما کمی به دور از نامردمی هایش، زندگی کنند. بتوانند عین بقیه افراد جامعه، زندگی کنند؛ غصه گذشته را نخورند و نگران آینده ای سخت و سنگین نباشند. مردم مان نیت کردند تا جایی که در توان شان است، شرایط تحصیلی، بهداشت روانی و جسمی، آینده شغلی و تشکیل زندگی تعدادی از بچه های بی سرپرست و بدسرپرست را فراهم آورند. سال 84 بود که خانه ای هم برای دختران تدارک دیدند و حالا این دو تا خانه، 38 تا بچه دارد. البته از آن سال تا حالا، هشت تا از دخترها و چهار تا از پسرهای این خانه، به خانه بخت رفته اند و مردم خوب شهرمان، از این خانه، شش هفت تا نوه هم دارند. دامادها و عروس هایِ خوبِ این خانه، از بیرونِ این خانه هستند. مثل همه خانه های ما که پسر به خواستگاری دختر می رود. مردم شهرمان، بچه های این خانه را هم بچه های خودشان می دانند و به خواستگاری دخترهایشان می روند و برای پسرهای این خانه، به خواستگاری دخترهای شهرمان می روند. به همین راحتی. البته به همین راحتی هم که نه. خوب خرج دارد. آری! ازدواج بالاخره خرج هم دارد. جهیزیه و سقفی اگر نباشد، خانواده ای هم نیست. اگر خانه ما با دو سه تا بچه و چهارصد، پانصد هزار تومان یا چند تومان کمتر و بیشتر، اداره می شود، این خانه ماهیانه 15میلیون تومان نیاز دارد تا یک زندگی معمولی برای ساکنینش بسازد و حالا که دو تا از دخترهای این خانه هم با دو تا از پسرهای شهرمان، ازدواج کرده اند و باید رخت سفید بپوشند و راهی خانه بخت شوند، سایه پدر و مادر اگر نیست، سایه شما باید سقف بالای سرشان و فرش زیر پایشان شود.

...

 

 

نظرات  

 
#4 +3 امین اکرمی 24 مرداد 1391 ساعت 18:09
خیلی تاثیرگذار نوشته شده بود.
لینک این خبر را برای چند تا از دوستان می فرستم تا اگر کاری از دست شان بر می آید اقدام کنند.
ممنون از این نویسنده به خاطر اطلاع رسانی اش و ممنون از فرصت به خاطر انتشار این خبر.
نقل قول
 
 
#3 +5 ماهوش 19 مرداد 1391 ساعت 14:34
هر کس به وسع خود باید در این امر خیر کمک کند تا شرمنده آخرت خود نباشیم شما نیز در صورت امکان هر شماره اشاره و خبری از این خانه گلها بزنید و شماره حساب را یاد آوری کنید
نقل قول
 
 
#2 +6 حجت 19 مرداد 1391 ساعت 14:15
خمینی شهر پولدار زیاد داره امیدوارم که غیرتشون به جوش بیاد و یه دستی توی جیبشون ببرند...
آرزو دارم روزی بتونم در خدمت این عزیز ها باشم...
نقل قول
 
 
#1 +7 عادل 18 مرداد 1391 ساعت 09:47
سلام
اتفاقا این مطلب را در http://barafigh.blogfa.com/post/69
خواندم. امیدوارم اونطور که شایسته این عزیزان هست حمایت بشن.چون در واقع این لطف خدا به خود ماست و وظیفه است.
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید