امروزجمعه, 19 آذر 1395-- Friday Dec 09 2016

ساعت 11:36:57

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

نوشته های یک مشاور

تله

چهارشنبه, 26 فروردین 1394 ساعت 17:33 کدخبر :8687
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : مشاور: هیام/ تدوین: شیما شیرازی کارشناس روان شناسی

درست است که سهراب فقط 4 سالش بود که پدرش به بهانه نگهداری از مادر خودش که در یکی از شهرهای جنوبی زندگی می کرد آنها را تنها گذاشت و رفت و از آن پس او با مادر و دو خواهرش روزها و شب هایشان را بدون سایه پدر سپری کردند اما بعد از مدتی که به شرایط خو گرفتند دیگر چندان کمبودی احساس نمی کردند. خصوصا که مشکل مالی هم نداشتند. بچه ها درسشان را خوب می خواندند و مادر برای موفقیت آنها خیلی مایه می گذاشت تا اینکه تصمیم بر این شد که سهراب دبیرستان را در یک مدرسه غیر انتفاعی بخواند تا بهتر بتواند خود را برای کنکور آماده کند.
«همه بدبختی هایمان از وقتی شروع شد که سهراب در مدرسه جدید دوستانی پیدا کرد که او را از درس و مشق غافل کردند.» این را مادر سهراب می گوید.
تمام وقتم با دوستانم سپری می شد دیپلم را به زور مادرم گرفتم و باز هم با اصرارهای او در یک دانشگاه ثبت نام کردم. محیط جدید مرا با آدم های جدیدی آشنا کرد. شماره پریسا را یکی از بچه های دانشگاه در اختیارم گذاشت و از آن پس ارتباط ما هر روز بیشتر و بیشتر شد تا آنجا که ارتباط تلفنی و شبکه ای به پیشنهاد پریسا به رفت و آمدهای من به خانه شان تبدیل شد. او مرا با خانواده اش آشنا کرد و من به دور از چشم خانواده ام ارتباط تنگاتنگی با آنها برقرار کردم و هر روز به پریسا دلبسته تر شدم.
در این میان خانواده اش مرا با حشیش آشنا کردند و دیری نگذشت که معتاد شدم اما آنقدر عاشق بودم که اصلا متوجه نبودم چه بلایی به سرم می رود. بدون حضور خانواده از پریسا خواستگاری کردم و قرار مدارها را گذاشتم و مادرم را مجبور کردم که برای تعیین مهریه به خانه شان بیاید. خانواده پریسا هم که از همه زیر و بم زندگی ما خبر داشتند مهریه ای سنگین از مادرم گرفتند. البته مادرم به همین سادگی هم راضی به امضای مهریه نشد، چندین بار اتاق را ترک کرد و در نهایت با تهدیدات من که البته در حالت طبیعی هم نبودم رضایت داد.
طبق قراری که با پدر پریسا گذاشته بودیم خانه قدیمی را که مادرم به ارث برده بود فروختم و خانه ای بهتر خریدم و سه دانگ از آن را به نام همسرم کردم. چند ماه بعد عروسی کردیم و ظاهرا همه چیز خوب بود ولی من در مدت کوتاهی که با هم زندگی کردیم هیچوقت از خودم نپرسیدم چرا پریسا با اعتیاد من مشکلی ندارد و اعتراضی نمی کند؟! خصوصا که بسیار پرخاشگر و عصبی هم شده بودم.
با اصرار پریسا دوباره سر وقت مادرم رفتم و با زور و تهدید مجبورش کردم پول بدهد تا برای پریسا ماشین بخرم. ماشین را به نامش زدم و زندگی روال معمولش را طی می کرد تا اینکه چند ماه بعد توی دعوا یکی از ظروف جهیزیه پریسا شکست و همین شد بهانه ای تا پدرش بیاید اول دخترش را با خود ببرد و چند روز بعد هم جهیزیه را بار کامیون کند. اعتیادم هم حالا بهانه خوبی بود تا پریسا تقاضای طلاق کند و مهریه اش را به اجرا بگذارد.
مهریه سنگین است و من که از پسش برنمی آیم باید به زودی منتظر میله های زندان باشم.
-----
این پرونده واقعی و در شهرمان اتفاق افتاده است.
کلیه اسامی مستعار است.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید