امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 09:04:50

آخرین به روز رسانی : شنبه 10:35:11

زاهدی که موقع وفات فرش زیر پایش هم امانت بود، که بود؟

دوشنبه, 19 تیر 1391 ساعت 06:39 کدخبر :4247
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :
خیلی زاهد و عابد بودند. خوراك كمی می خوردند و به حداقل غذا اکتفاء می کردند. وقتی از دنیا رفتند هيچ چيزی از مال دنیا نداشتند. حتی فرشی که زیر پای ایشان بود مال خودشان نبود. این فرش را یکی از مریدانشان به عنوان هدیه آورده بود که ایشان قبول نمی کند و گفتند به عنوان امانت باشد و بعد از فوت من ببرید.

توصیفات بالا شاید بتواند آیینه ای باشد که گوشه ای از زندگی پربرکت آیت الله مشکات از مفاخر خمینی شهر  را به ما نشان بدهد. به مناسبت سالگرد درگذشت این فقیه متاله، بخش هایی از زندگانی ایشان را مرور می کنیم.

 

علاقه آیت ا... اراکی به ایشان

حجت الاسلام مشکات پسر ایشان در مورد ارتباط پدرش با آیت ا... العظمی اراکی می گوید: پدرم و آیت ا... اراکی خیلی به یکدیگر علاقه داشتند به گونه ای که با هم صيغه اخوت خوانده بودند. آیت ا... اراکی می فرمود: زیر این قوه قمر من همين مريد و مراد را دارم. آیت ا... مشکات از آيت الله حائري هم اجازه داشتند. مکتوبه ای از جانب آیت ا... حائری خطاب به پدرم موجود است.

 

عشق به مطالعه 

آنقدر مطالعه می کرد که خواب بر او مستولی می شد. برای اینکه خواب از چشمشان برود سرش را زیر آب می گرفت.

 

تشرف جوان 17 ساله 

حجت الاسلام نصر از شاگردان آیت ا... مشکات و از مدرسان حوزه علمیه مشکات ماجرای تشرف جوان 17 ساله محضر امام زمان (عج) را که 80 سال پیش اتفاق می افتد تعریف می کند و می گوید: آیت ا... مشکات این ماجرا را برایمان تعریف کرد و ما بعد ها فهمیدیم آن جوان خودش بوده است. جوانی برای شرکت در مراسم احیای شب جمعه با پای برهنه، گرسنه و تشنه  از خمینی شهر راهی تخت فولاد شد. جاده ای را که از خطر حیوانات درنده در امان نبود به سختی پشت سر گذاشت تا به مقصد رسید اما خلوتی و سکوت تخت فولاد به او فهماند که اشتباه کرده، شب پنج شنبه بود اما چاره ای جز ماندن نداشت چراکه بازگشت این مسیر بسیار دشوار بود. برای در امان ماندن از خطرات وارد تکیه حاج آقاحسین خوانساری شد و درب را از پشت بست. مطبخی که محل طبخ حلوای خیرات برای اموات بود را نورانی دید، وارد شد و آقایی را دید که آن جا نشسته است، سلام کرد و کنارش نشست. آقا پرسید: که هستی و از کجا می آیی؟

-از سده می آیم.

-برای چه آمده ای؟

-برای سه گرفتن حاجت؛ اول اینکه مجتهد شوم، دوم اینکه همسر خوب نصیبم شود و سوم اینکه عاقبت به خیر شوم.

آقا جوان را تشویق کرد و پرسید غذا خورده ای؟

-نه.

-آنجا غذا هست بردار، بخور.

جوان به صندوقخانه کنار مطبخ رفت. غذا را که خورد آقا گفت: اگر خسته ای همین جا بخواب، برای نماز صبح بیدارت می کنم. نزدیک اذان صبح با صدای آقا از خواب بیدار شد و با راهنمایی او از چاه بیرون تکیه وضو گرفت. (این چاه کنار تکیه آقاجمال بود که با چرخ و چاه از آن آب می کشیدند ولی آن شب آب چاه در حال جوشیدن بود.)

جوان در کنار منبر سنگی (معروف به منبر امام زمان عج) تا طلوع آفتاب مشغول عبادت شد. نمازصبح را هم پشت سر آقا خواند. با هم صبحانه هم خوردند. بعد به فرمایش آقا هرچه او خواند، تکرار کرد: اللهم یا حمید به حق محمد، اللهم .... اللهم عجل لولیک الفرج. دوباره به دستور آقا چشمش را بست و وقتی باز کرد دیگر کسی را ندید. مطبخ تاریک بود، صندوقخانه ای درکار نبود و چاه هم خشکِ خشک بود. تازه متوجه شد که آن آقا که بود.

 

خاموش کن!

شكرا... محمدي از اهالی محل و یکی از ارادتمندان به ایشان تعریف می کند: عروسی آقا محمد پسرش بود. در مسیر رسیدن به کوچه امیرکبیر خيابان فروغی اصفهان، صدای بلند نوار یکی از ماشین ها را که شنید طوری به راننده گفت خاموش کن که ماشین درجا خاموش شد و دیگر روشن نشد. فردا بعد از ظهر مکانیک برای تعمیر آمد اما ماشین هیچ مشکلی نداشت و روشن شد.

 

وجوهات شرعيه را قبول نمي كرد 

با اینکه کلاس درس داشت ولی هیچگاه از سهم امام استفاده نمی کرد و به همان مقدار قلیل نذورات و هدایای مردم اکتفا می کرد. وجوهات را به شيخ احمد مهديان امام جماعت مسجد سر پل ارجاع می داد.

 

نان های خشک  

کناره نان های خانگی را نگه می داشت. از آن جا که خیلی خشک بود و به راحتی خیس نمی شد اول می گذاشت خیس بخورد بعد داخل ماست و دوغ می ریخت و میل می کرد.

 

دست هايمان را در همين آب ها شستيم. 

تعدادی از علماي فروشان به اصرار روزي را تعيين كردند که به منزل ما بیایند، چند مثقالي گوشت داشتم با مقداري نخود و سيب زميني درست كردم و جلوي آن ها گذاشتم. همین که بلند شدم براي شستشوی دست هایشان آب بياورم یکی از آنان به شوخی گفت: دست هايمان را توی همين آب ها شستيم (کنایه از اینکه غذا همه اش آب بود و گوشت چندانی نداشت. تاییدی بر ساده زیستی ایشان)

 

من عزادار امام هستم 

یکی از نزدیکان ایشان می گوید:. در ایام فوت حضرت امام (ره) آقا را به حمام شمس آباد خوزان بردم. هميشه يقه پيراهنش را تا انتها مي بست ولی این دفعه اجازه نداد یقه اش را ببندم و در حالی که اشك در چشمانشان جمع شده بود گفت: من عزادار امام هستم و این در حالی بود که ایشان در مورد علاقه های شخصي خويش، كمتر سخن مي گفتند.

 

تدریس در 90 سالگی 

حدود90 سالش بود و دیگر توان و قدرت رفتن به مسجد را نداشت اما در منزل جلسه تدریس داشت و طلبه ها شرکت می کرد.

 

تدوین در اواخر عمر 

اواخر عمرش هر وقت خدمت ایشان می رسیدم یا در حال نوشتن بود یا مطالعه و یا نماز و قران و ذکر . تقریرات ابوالحسن اصفهانی و آقاضیا عراقی را  هم در همین ایام نوشت که البته هنوز چاپ نشده است.

نظرات  

 
#1 0 بهار 28 مرداد 1391 ساعت 09:21
حجت الاسلام نصر داستان جالبي از ايشان نقل ميكرد ميگفت ايت الله مشكات نقل نمود روزي در اطراف ايت الله حائري موسس حوزه علميه با تعدادي از شاگردان ايشان مشغول بحث علمي بوديم امام خميني عليه الرحمه تشريف اورد و به اقاي حائري فرمود اينجا نشسته ايد و بحث فقهي ميكنيد در حالي كه كشور را معصيت نابود كرده است ايت الله حائري فرمود ميگويي چه كنيم امام گفت اقا قيام كنيد مرحوم حائري فرمود قيام توپ تفنگ نيرو ميخاد امام فرمود شما شروع كنيد خدا فراهم ميكند مرحوم حائري به امام فرمود اين لباسي است كه خدا براي اندام شما دوخته است
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید