امروزيكشنبه, 14 آذر 1395-- Sunday Dec 04 2016

ساعت 14:16:10

آخرین به روز رسانی : یک شنبه 11:41:31

سفرنامه بم
زلزله بم را از یاد نبریم

سفرنامه بم

یکشنبه, 07 دی 1393 ساعت 16:05 کدخبر :8191
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : امیر رضا امینی
اشاره: امیرضا امینی رکاب زن خمینی شهری که با دوچرخه سفرهای متعدد داخلی وخارجی داشته یکی از سفرهایش به بم در دهمین سال زلزله مخوف آن دیار بوده است این روزها مصادف است با سالگرد زلزله بم به همین مناسبت خاطرات امینی ازاین سفر را می خوانیم

ا
روز اول:
روز یکشنبه (18/12/92) با گفتن بسم الله ساعت 5 صبح پس از صرف یکی دو ساعت وقت برای جمع و جور کردن وسایل و چیدمان آنها در دو عدد خورجین درب منزل آغاز کردم.
در ابتدای راه به دلیل هول و اضطراب پیش از سفر سخت راه و پس از پشت سر گذاشتن شهر به اول جاده خارج از شهر رسیدم و نماز صبح خودرا کنار جاده خواندم کم کم چهره تابناک خورشید از پشت کوهها نمایان شد
برای خوردن خود صبحانه داخل پارک شهر کوهپایه متوقف شدم با این حساب تا اینجا حدود هشتاد کیلومتر قبل از صبحانه رکاب زده بودم فقط مشکلی که پیش آمد درست کردن پرچم ایران بود که به فرمان دوچرخه ام بسته بودم که نزدیک به یک ساعت از وقت را گرفت و کلی هم حرص خوردم که بی فایده بود و آخرش هم در حرکت نگاه کردم دیدم نیست و باد آن را برده
دوباره به راه افتادم و این بار سفت و سخت و جدی به راه افتادم چون گردنه ملا احمد را هم در پیش رو داشتم
گردنه ملا احمد نائین نمایان شد که بحول و قوه الهی آن را پشت سر گذاشتم حدود ساعت 3 بعد از ظهر به شهر نائین رسیدم پس از خوردن نهار و خواندن نماز و زیارت در امام زاده نائین به طرف اردکان که مقصد توقف شب اول بود به راه افتادم. در جاده ای که کابوس آن را هم دیده بودم، این جاده حدود 90 کیلومتر است و در بین راه هیچگونه امکاناتی هم وجود ندارد و کنار جاده و به اصطلاح شانه جاده راه را هم کنده بودند.
دو سه باری بر روی خرابی جاده و کناره جاده دندانه ای شکل آن زمین خوردم تا جایی که یک بار سرم با وجود کلاه ایمنی هم به زمین خورد و دستم زخم نسبتا شدیدی برداشت و بعد از آن هم حالت تهوع پیدا کردم
سرانجام ساعت 10 شب به شهر اردکان رسیدم و در خوابگاه تربیت بدنی مستقر شدم.

 

روز دوم:
روز دوم خوب راه افتادم. پس از عبور از شهر میبد و خوردن صبحانه در بین راه ساعت 10 صبح به یزد رسیدم و از داخل شهر گذر کردم یکی به دلیل گرفتن داروهایم که با خود کم آورده بودم و یکی هم خریدن پرچم که 45 دقیقه از وقتم را گرفت.
دلیل نصب پرچم به دوچرخه ام این بود که اول به پشت دوچرخه نصب کرده تا علامتی باشد برای اتومبیل های پشت سر و توجه دادن به آنها در حین رانندگی ،دوم هم نشان بدهم که من یک ایرانی ام چون اکثرا از داخل شهرها که عبور می کنم مدام (Heloo) (Heloo) از مردم و مخصوصا جوانها میشنوم که خوشم نمی آید.
پس از پشت سرگذاشتن شهر تاریخی یزد به طرف شهر بعدی یعنی مهریز راه افتادم و در جاده آن کمی برای گرفتن عکس از کوه های زیبای منطقه معطل شدم
در سر راه شهر « انار» قرار داشت. کم کم غروب شد و چراغهای مسجد ابوالفضل از دور نمایان شد و پس از نیم ساعتی بالاخره به مسجد ابوالفضل رسیدم و پیاده شدم دیدم واقعا چه مسجدی شده بود این مسجد همه امکانات شهری و استفاده کردن از آن فقط صلواتی بود و احتیاج به پرداخت هیچ وجهی هم نداشت .
سرانجام پس از خواندن نماز مغرب و عشاء و گرفتن آب جوش صلواتی به طرف شهر انار راه افتادم که تا اینجا حدود 60کیلومتر بود. پس از طی این مسافت تقریبا ساعت 5/10 شب به ورودی شهرو پلیس راه رسیدم و پس از مهر کردن برگه راه فدراسیون دوچرخه سواری برای بار پنجم و با راهنمایی افسر پلیس راه به محل امام زاده و از آنجا به مهمان سرای فرهنگیان جهت اسکان راهنمائی شدم .


روز سوم:
طبق معمول پیش از اذان صبح بیدار شده رفتم و به قول معروف روز از نو روزی از نو برای
در ابتدا به خاطر گم کردن داروهایی که در شهر یزد خریده بودم دنبال داروخانه شبانه روزی گشتم مترصد گرفتن نان تازه و آب جوش بودم که پیدا نکرده و در تاریک و روشن هوا به رکاب زدن مشغول شدم و پس از طی مسافتی به یک عدد کامیون برخورد و منتظر ماندم تا آب جوش آمد در این فاصله گپی و گفتگویی هم با آقای راننده انجام داده که در این لحظه گوشی همراه خود را در آورد و شروع به گرفتن فیلم کرد و گفت می خواهم خودت را به طورکامل معرفی کنی و همچنین مبداء و مقصدت را، می خواهم برای جوانان محله مان که تا لنگ ظهر خوابند پخش کنم و بگویم مردی با بیش از شصت سال سن در تاریک و روشن هوا یکه و تنها در جاده انار €“ کرمان مشغول رکاب زدن بود و عازم بم به مناسبت دهمین سالگرد زلزله بم.
پس از گرفتن نان به راه خود ادامه داده نم نم باران هم شروع شد.
پس از طی کردن مسافتی حدود 20کیلومتر جایی را برای خوردن صبحانه در زیر نم نم باران پیدا کردم ز داخل خورجین که دیدم درب جعبه حلوا ارده ها باز شده و یکطرف داخل خورجین همه جا پر شده از حلوا ارده.


در این مسیر و در این وقت تقریبا خود را داخل بم و بقول معروف بمی میدیدم و رسیدن برایم مسجل شده بود. پس از رکاب چند ده کیلومتری و نزدیکیهای ظهر و بعد از ظهربود که سر راه کرمان به روستایی به نام کبوترخان رسیدم و برای خواندن نماز و خوردن نهار در یک کافه بین راهی توقف کردم و مورد استقبال کافه چی قرار گرفتم. ابتدا از کافه چی تقاضای نهار نیم پرسی کردم که مورد تعجب او قرار گرفت و گفت : تا بحال در سی چهل ساله شغلم با چنین تقاضایی نداشته ام که پس از توضیح من اینکه در موقع رکاب زدن معده نباید پر باشد.
لازم به ذکر است که در ابتدای سفر با خودم شرط کرده بودم که پرخوری موقوف ،که این شرط تا آخر رعایت شد دوباره راه کرمان را در پیش گرفتم و در پاسگاه پلیس راه کرمان ساعت زدم و هفتمین مهر هم در برگه راه ثبت شد.


از اینجا به بعد راه کرمان اتوبانی بزرگ بود و اسفالت، آنهم تازه بود و من هم با سرعت نسبتا خوبی رکاب می زدم و در بین راه یکی دوبار هم دوست دوچرخه سوار کرمانی ام تماس گرفت و گفت در تدارک استقبال شما با گروهی از دوچرخه سواران هستم تا به استقبال شما بیاییم که با درخواست و خواهش من این برنامه اجرا نشد شد.
دم دمهای غروب بود که به شهر حاشیه ای سعادت آباد کرمان رسیدم که در این لحظه متوجه شدم تایر عقب دوچرخه ام پنجر شده و رفتن ممکن نیست که این مشکل هم با تماسی که با دوستم در کرمان گرفتم و کمکی که ایشان کرد مسئله حل شد. و به اتفاق علی الرغم اصرارو تاکیدی که کرده بودم که شب را برای استراحت به جایی غیر از منزلش برویم راهی منزلش شدیم و مورد استقبال گرم اعضای خانواده اش قرار گرفتم،


ساعت 5/3 صبح از خواب بیدار شده و با این که وسایلم را شب قبل آماده کرده بودم نیم ساعتی وقت صرف جاگذاری و نصب آنها بر روی دوچرخه ام کردم. حدود ساعت 4 صبح بود که دوستم هم از خواب بیدار شد و به پایین آمد و قرار شد تا جاده اصلی ماهان €“ بم مرا همراهی کندو چند کیلومتری هم رکاب باشیم و مرا بدرقه کند.
ابتدا چند کیلومتری از داخل شهر مشغول رکاب زدن و گفتگو با دوستم بودم که ناگهان صداهای وحشتناکی ما را وحشت زده کرد و به قول معروف موهای سرمان سیخ شد
متوجه شدم یک اتومبیل زانتیا از کنار ما و نزدیک به ما رد شد و چهار پنج جوان دختر و پسر نوجوان سرهای خود را از شیشه بیرون آورده بودند و صداهای حیوانات وحشی از خود در می آوردند


به راهنمایی دوستم از خیابان های مختلف شهر عبور کردیم و وارد خیابان هفت باغ شدیم که این خیابان یکی از محورهای گردشگری شهر کرمان بود و این خیابان تا شهر ماهان کرمان ادامه داشت. پس از گذشت یکی دو ساعت و رکاب زدن چند کیلومتری با هم به اصرار من دوستم برگشت و من مثل همیشه تنها ماندم . جاده گردشگری بسیار زیبایی بود و حس خوبی به،آدم می داد ،در دو طرف آن وجود باغات پسته- جاده دو بانده عریض و در حاشیه های آن و همچنین بلوار وسط آن همه اش گلکاری بود و تکه تکه آن را به اسم باغ گل و بوستانی نام گذاری کرده بودند مثل نیلوفر- شقایق-یاس و ........ تا هفت باغ.


و همچنین تأسیسات و امکاناتی مثل هتل،مدرسه سوار کاری- مدرسه تنیس و مکان های دیگری که باب گردشگری و جذب توریست بود وجود داشت. لازم به ذکر است اکثر آنها نیمه کاره و در دست ساخت بود و امیدوارم هر چه زودتر کارهای ساختمانی و عملیاتی به پایان برسد و مورد استفاده قرار بگیرند.


پس از گذر از این منطقه زیبا به دامنه منطقه زیبای کوههای چوپار رسیدم که در سمت راست وجود داشت و برفی مخملی روی کوه و قله چوپاره را پوشانده بود که با دیدن آن یاد صعود 20 سال قبل آن افتادم که به اتفاق جمعی از کوهنوردان اصفهان در پی دعوت صعود سراسری هیت کوهنوردی استان کرمان موفق به صعود آن شدیم و از این بابت تجدید خاطره ای شد.
در سمت چپ جاده هم شهر زیبای ماهان و باغ شاهزاده خود نمایی می کرد و در رأس آن هم گنبد و بارگاه عارف واصل و سالک سیر الی الله شاه نعمت الله
و در این لحظه با خودم گفتم چقدر من سعادتمندم که از بین دو قله در حال عبورم یکی قله بلند طبیعت قله چوپار و دیگری قله بلند عرفان شاه نعمت الله ولی،که هر دو آنها سر به آسمان کشیده اند.

bam1
پس از عبور از این منطقه زیبا و روحانی وارد جاده ماهان- بم شدم که از این جا به بعد جاده یکطرفه شده و عبور از این جاده با دوچرخه خیلی مشکل بود
در کناری و داخل پارکینگ توقف کردم تا چاره ای بیاندیشم و دراین رابطه با خط نگهدار و پرچم دار شرکت راهسازی مشورتی کردم که سرانجام با نصب چراغ چشمک زن و همچنین پرچم ایران در عقب دوچرخه و رفتن مقداری از راه در باند مخالف نوساز جاده با هزار سلام و صلوات به راه افتادم و به راه خود ادامه دادم.


با این تدبیری که اندیشیده شد اوضاع کمی بهتر شد و بوقهای گوش خراش تریلی ها کمتر شد. تا آنجایی که ممکن است سرعت رکاب زدن خود را بیشتر کنم حتی نهار هم نخوردم که زودتر به شهر بم برسم و به شب نخورم و سرانجام ساعت 5 عصر و دم غروب به دروازه شهر بم رسیدم. و در این لحظه یادم آمد که در جاده به پلیس راه برنخوردم و برگه را هم را مهر نکردم و از این بابت از راننده ای آدرس پلیس راه را گرفتم که او در جواب گفت: در محور ماهان €“ بم و ورودی بم پلیس راهی وجود ندارد بلکه پلیس راه بعداز بم و در سی کیلومتری جاده بم- زاهدان است.


با شنیدن این جمله آه از نهادم بر آمد و در این لحظه با خودم گفتم اگر مدعی دوچرخه سواری هستی باید این راه رفت و برگشت 60 کیلومتری را در شب و در جاده زاهدان بروی و بر گه ات را باید مهر کنی و گرنه برنامه ات ناقص است.


. بسم الله گفته و از شهر بم به طرف زاهدان و پلیس راه حرکت کردم (با وجود توصیه های که تأکید بر نرفتن شب در این جاده بود) پس از یکی دو ساعت سرانجام به پاسگاه پلیس راه بم €“ زاهدان رسیدم و برگه راهم، را مهر کردم و دوباره به طرف بم برگشتم و باز یکی دو ساعت بعد ده و یازده شب به شهر بم که در برگشت جاده هم شیب زیادی داشت خسته و کوفته رسیدم و آدرس خوابگاه را گرفته و به خوابگاه رسیدم و در اتاق مستقر
ولی از خستگی و کوفتگی دهانم باز مانده بود و به قول معروف ماتم برده بود و با خود می گفتم من کجایم،اینجا کجاست
بالاخره پس از خوردن شامی مختصر « نان و پنیر» و همچنین خوردن چند قرص مسکن برای لحظاتی به خواب رفتم و پس از یکی دو ساعت از درد و کوفتگی بدن و سوزش زخم دست از خواب بیدار شدم و بقیه شب را به شب زنده داری و تعبد به درگاه الهی گذراندم تا اذان صبح و تا خواندن نماز صبح بیدار ماندم.و پس از زدن چرتی دوباره ساعت 6 صبح بیدار شده و پس از جمع و جور کردن وسایل کم کم خود را برای رفتن به بهشت الزهرای بم آماده کردم.
پس از گرفتن وضو و خواندن فاتحه ای و ذکر صلوات با دوچرخه عازم قبرستان دارالصابرین بم شدم که شرح بازدید آن به صورت جداگانه آمده است. لازم به ذکر است که در بین راه و توی جاده بی انتهای بم این جملات را با خود زمزمه می کردم:
ای کاش همیشه با رکاب بودم،ای کاش همیشه در سفر بودم، ای کاش همیشه

bam2
« انّ الله مع الصابرین »
گزارشی از بازدید بهشت الزهرای بم محل دفن زلزله زدگان و ارگ بم
در بدو ورود به شهر بم تابلوهایی مبنی بر راهنمائی و نشانی بهشت زهرا زده شده بود که نشانگر اهمیت این مکان در نزد مسئولین و مردم شهر بود. البته سرانجام با دوچرخه و به همراه داشتن دوربین عکاسی ساعت 6 صبح عازم این مکان به تعبیر من مقدس شدم.
پس از خواندن دعای مخصوص قبرستان (السلام علیک یا اهل لا الله.....) ( و السلام علیک اهل الدیار یرحم کم الله ) و خواندن فاتحه ای برای همه رفتگان و رستگان در این محل. آرام آرام وارد قبرستان شدم و در بدو ورود ابتدا در پی یافتن قبر مرد تنهای تنها آواز ایران بودم که هیچگونه علامت و نشانی از آن نبود تا این که شخصی را که مشغول شستن اتومبیل خود بود پیدا کردم که او هم در جواب سؤال من اول گفت: من درست نمی دانم و شاید سر چهار راه بعدی به سمت چپ باشد . طبق گفته همین مرد به طرف آدرس رفتم که سر راه به تابلویی برخورد کردم که نوشته شده بود این قطعه متعلق به دانش آموزان خوابگاه دبیرستان شبانه روزی دخترانه می باشد که همگی به خواب ابدی پیوسته بودند و تعداد آنها 465 نفر بود.
که همان جا توقف کرده و طاقت ایستادن نداشتم و بر زمین نشستم و شروع به ریختن اشک و مشغول خواندن فاتحه شدم و برای لحظه ای خود را پدر یکی از این دختران دانستم و به یاد پدران و مادرانی که آیا آنها در این زلزله زنده مانده بودند و یا این که آنها هم مرده بودند افتادم به همراه بازماندگان آنها اشک ریختم.
پس از گذشت مدت زمانی آرام آرام از زمین بلند شدم و دست به کمر از مقابل این قطعه که نمونه ای از صدها نمونه دیگر بود گذر کرده و به طرف مقصد مورد نظر که همان مزار ایرج بسطامی بود حرکت کردم. در پی جستجو بودم که عکسی توجه ام را به خود جلب کرد آرام آرام جلو رفتم و بعدا متوجه شدم عکس مرحوم ایرج است که در بالای مزار کوچکش نصب شده است قبری که به ظاهر کوچک بود ولی وسعت آن به اندازه پهنای آواز ایران بود و به همراه دیگر قبرهای هموطنان بمی در دل دریای رحمت الهی بهشت الزهرای بم جای گرفته بود.
سرانجام تا چشمم به عکس و مزارش افتاد بی اختیار باز هم شروع به اشک ریختن کرده و با خود آهنگ گل پونه هایش را زمزمه کردم:


من مانده ام تنهای تنها
بازدید از ارگ بم


ارگ بم بزرگترین سازه خشتی گلی در جهان بود که هنگام وقوع زلزله به طور کامل ار بین رفت و رئیس جمهور وقت جناب آقای محمد خاتمی اعلام کرد که ارگ بم بازسازی خواهد شد.
ارگ بم در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است. این ارگ عظیم که قدمت آن به 2500 سال می رسد ،در مسیر جاده ابریشم قرار دارد و درسده 5 قبل از میلاد ساخته شده است و تا سال 1850 میلادی مورد استفاده قرار می گرفت. مساحت این ارگ نزدیک 000/180 متر مربع است که با دیوارهایی به بلندی 6 تا7 متر احاطه شده و طول دیوارهای آن 1815 متر می باشد. ارگ بم پس از زلزله یک دهه پیش به شدت تخریب شد و از آن زمان در فهرست آثار در معرض خطر یونسکو قرار گرفت.

bam3
سخن پایانی 
سخن پایانی این که این سفر با دوچرخه هم مثل سفرهای دیگر ظاهرا به پایان رسید،ولی داستان ادامه دارد.....
و نکته قابل تأمل این سفر هدف دار بودن آن بود پیامی داشت بدین مضمون که به یاد آورد خاطره و یاد بود آن واقعه بزرگ و دلخراش را،واقعه ای که حتی خود مردم بم هم از یاد برده بودند. و هنگامی که گفته می شد این سفر برای یادبود دهمین سالگرد زلزله بم است در پاسخ می گفتند کی ده سال شد.

مطالب مرتبط:

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید