امروزسه شنبه, 16 آذر 1395-- Tuesday Dec 06 2016

ساعت 02:55:56

آخرین به روز رسانی : دو شنبه 12:15:01

نمایشنامه؛

پرده اول: تدارک پذیرایی

یکشنبه, 01 مرداد 1391 ساعت 11:54 کدخبر :4318
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : محمدعلی شاهین
استفاده از ظرفیت هنرهای مختلف از جمله تئاتر و نمایشنامه برای بیان مسائل سبب شد که دو شهر یکی آرزوشهر و دیگری وامانده شهر در نظر گرفته شود و بایدها در فضای آرزوشهر و نبایدها در محیط وامانده شهر به نمایشنامه بیان شود.

در اولین پرده قرار است در اداره مرکزی وامانده شهر یک جلسه با حضور روسای ادارات و مسؤولین طبق یک سنت دیرینه تشکیل شود. معاون مالی اداره مرکزی در تدارک مقدمات است و در حالی که روی صندلی راحتي خود تو دفتر نشسته سیم تلفن را می کشد تا تلفن به دستان وی نزدیک شده و بتواند گوشی را بردارد. سپس شماره داخلی اطاق مأمور خرید اداره را می گیرد تا او را احضار کند اما آن طرف خط کسی نیست. پس به دو سه جای دیگر از جمله حسابداری که احتمال می دهد مامور خرید آنجا باشد زنگ می زند ولی او را نمی یابد. ناچار به گوشی همراه او زنگ می زند و گوشی مامور خرید در حالی که وی در آبدارخانه اداره در حال لمبانیدن است زنگ می خورد.

مأمور خرید: (در حالی که لقمه ای در دهان دارد) بفرمایید.

معاون: کجایی؟ هیچ وقت تو اطاق نیستی، سریع بیا اطاق من.

مامور خرید: چشم همین الان می آیم.

مامور خرید ته استکان چای خود را بالا می کشد و به طرف اطاق معاون می رود. وارد دفتر می شود.

مامور خرید: سلام آقای رییس در خدمتم، امری هست؟

معاون: خوب گوش کن، قراره فردا صبح مسؤولین همه ادارات اینجا جمع بشن و جلسه مرکزی تشکیل بشه، برای پذیرایی همین امروز اقدام کن و تا ظهر برسون اداره که فردا آبروریزی نشه.

مامور خرید: قربان برای چند نفر؟

معاون: آمار را که داری، 37 اداره داریم و سه چهار مسؤول و یکی دو روابط عمومی فعال با بچه های خودمون می شه حدود هشتاد نفر.

مامور خرید: خبرنگارها را هم حساب کردین؟

معاون: به خبرنگارا که اطلاع نمی دیم. اگر هم سرخودی اومدن، یه جوری دست به سرشون کنید. مخصوصا موقع پذیرایی. کوفت بخورند! فضولا! اینا نمک می خورن و نمکدون می شکنند.

مأمور خرید چشمی می گوید و از اطاق خارج می شود تا به اتفاق راننده اداره به بازار بروند و خرید پذیرایی فردا را انجام دهند. وقتی به بازار شهر می رسند به چند جا سر می زنند و می بینند که موز، پرتقال مصری، کاهو، باقالی، آلوچه، خیار، هندوانه و گرمک تو بازار هست و می مانند که چه بخرند. پس با گوشی همراه شماره معاون را می گیرد و معاون جواب می دهد: بفرمایید.

مامور خرید: سلام قربان. نفرمودید که چه چیزی برای پذیرایی بخرم، میوه باشد یا شیرینی؟

معاون: یه چه چیز آبرومند و مناسب بخر.

مامور خرید: شما بفرمایید چی باشه بهتره.

معاون: کیک و ساندیس.

مامور خرید: آخه قربان می خواهی دکتر تغذیه شبکه بهداشت دوباره به ما گیر بده که اینا برای سلامت ضرر دارد؟!

معاون: پس موز و پرتقال بخر.

مامور خرید: قربان اینها هیچ کدام محصول داخلی نیست. پرتقال ها مصریه و موزها هم نمی دونم از کدوم کشور آفریقاییه.

معاون: میوه داخلی بخر، نظر خودت چیه؟

مامور خرید: به نظر بنده یا آلوچه باغات خودمون را بخرم یا هندوانه یا خیار.

معاون: آخه به تو چی بگم مرد! اینها که طبع سرد دارن، مدیرای ما همین جوری بی حال و سردند حالا دیگه اگر یک آلوچه و خیار و هندونه بخورن که حال ندارن از روی صندلی بلند بشن چه برسه به اینکه دنبال کار مردم بروند.

مامور خرید: پس اگه اجازه بدین باقالی بخرم بدم مش قنبر آبدارچی که تو باقالی پختن رودست نداره و تو جشنواره غذاهای سنتی ویژه آقایان اول شده بپزه و با باقالی پذیرایی می کنیم، در ضمن خرج اداره هم کم می شه و صرفه جویی ارزی هم می شه.

معاون: اومد و یکی از مدیرا به باقالی حساس بود و حالش به هم خورد و طوریش شد. اون وقت اون اداره بی رییس می شه، تو این قحط الرجال چه خاکی به سرمون کنیم؟!

مامور خرید: اشکال نداره برای این اداره هم مثل بقیه ادارات یه سرپرست معین می کنیم.

معاون: خیلی پر رو شده ای! تو را به این فضولی ها چه؟! تو کار خودت مونده ای آن وقت در مدیریت کلان دخالت می کنی؟

مامور خرید: ببخشید رییس منظوری نداشتم. بی خیال باقالی، آلوچه و هندوانه. تو این فصل کاهوهای خوبی تو بازار هست. می خواهی کاهو بخرم و سکنجبین محلی هم از محمد قناد بخرم بدیم کاهو سکنجبین مدیران میل بفرمایند؟! این یکی دیگر طبع گرم داره و انشاءا... افاقه می کنه و مدیرا پر انرژی و با نشاط به امورات مردم می پردازن.

معاون: حالا دیگه کارت به جایی رسیده که مزاح هم می کنی؟ کاهو و سکنجبین کلاس جلسه را پایین می آره، لازم نکرده طرح بدی!

مامور خرید: آخ جون رییس یافتم! تخمه آفتابگردان از بازار نخودبریزها می خرم که هم تازه است و هم اشتغالزا و ارزش افزوده هم نصیب شهر می کند. در ضمن صادراتی هم هس و از همه مهمتر طبق یک قاعده قدیمی افراد که دور هم جمع می شوند تا حرف بزنند حتما تخمه توی جلسه هست و اصولا تخمه شکنی حرف هم می آره و این جلسات هم تا اونجا که ما به خاطر می آوریم نقل حرف بوده؛ پس یه چیز کم داره و اونم تخمه است!

معاون که چند ارباب رجوع گردن کج کرده دم درب اطاقش به صف ایستاده اند عصبانی می شود و می گوید: هر غلطی می خواهی بکن و گوشی را روی تلفن می کوبد و مامور خرید هم با خود می گوید عجب گیری افتادیم. این هم شد شغل؟ آدم نمی دوه کیا را راضی کنه و حرف کیا را گوش بده! حالا می رم هر چی مش تقی راننده گفت می خرم. هر چي باشه اون چند تا پیراهن از من بیشتر پاره کرده و سرد و گرم روزگار را بیشتر چشیده و از این جلسات تو مدت سی سال خدمت خودش بارها دیده.

و می رود تا مش تقی را تو کوچه پس کوچه ها پیدا کند.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید