امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 20:23:57

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:21:53

 پسر عاشق پیشه و دختر کلاهبردار
دست نوشته های یک مشاور

پسر عاشق پیشه و دختر کلاهبردار

پنجشنبه, 26 شهریور 1394 ساعت 07:58 کدخبر :9453
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : مشاور: ن.مشیری / تدوین: ش. شیرازی کارشناس روانشناسی

در جای جای زندگی ما دست پنهانی هست که گاه با واسطه و گاه بی واسطه به یاری مان می آید. دستی توانا که از غرق شدنمان در گرداب زندگی جلوگیری می کند اگرچه شاید یک وقت هایی به نظرمان ناخوشایند بیاید اما دیر یا زود به خیرخواهی اش پی خواهیم برد و شکرگزار بودنش خواهیم شد.


عرشیا پسری 19 ساله است که مشغول تحصیل علوم قرآنی است. وی که دستی هم در رمان نویسی دارد به دلیل قرار گرفتن در محیطی که از نظر فرهنگی و اقتصادی از سطح بالایی برخوردار نیست موفق به شکوفایی استعدادش تا این زمان نشده است. تا اینکه چندی پیش با مدیر مجله ای آشنا شده و برای چاپ داستان هایش به دفتر مجله رفت و آمد پیدا می کند و در همین گیر و دار با دختری اهل سنندج که در آن دفتر مشغول به کار است، آشنا می شود. این آشنایی منجر به رد و بدل کردن
شماره های تماس می شود و در پی آن ارتباط از طریق شبکه های اجتماعی. حالا عرشیا به هستی علاقمند شده و دل به او باخته است و هستی نیز که به سادگی این پسر به خوبی پی برده او را هر روز بیش از دیروز شیفته خود می کند به گونه ای که داستان های او را به نام خودش به چاپ می رساند و عرشیا هیچ اعتراضی نمی کند.
عرشیا غرق در این عشق کور متوجه می شود که هستی راهی سنندج شده بدون اینکه او را در جریان گذاشته باشد و در پاسخ سوال های عرشیا دراینباره جوابی جز طفره رفتن ندارد. اما این عرشیاست که باز هم کوتاه می آید و هنگامی که هستی به بهانه دلتنگی از او می خواهد به سنندج برود، پدر و مادرش را به هر طریق راضی به رفتن می کند. هستی اینبار زیرکانه درخواست های مادی خود از عرشیا را به زبان می آورد و در لفافه از او می خواهد که برایش لباس و شارژ موبایل و... بخرد.


اولین باری که عرشیا به سنندج می رود تا شب در ترمینال در کنار هستی می ماند و به خاطر در پیش بودن امتحاناتش شب هنگام برمی گردد اما وقتی برای بار دوم راهی سنندج می شود، هستی به او می قبولاند که آنها با یکدیگر محرم هستند و او را برای حضور در چادر مسافرتی با یکدیگر راضی می کند. عرشیا ساعت هفت صبح به سنندج می رسد و صبحانه را در پارک همراه هستی می خورد. اما اینبار این معشوق برای عاشق سینه چاکش نقشه ای تازه کشیده است و او را مجبور
می کند که برایش یک گوشی موبایل بخرد. عرشیا با پول هایی که از مسافرکشی با موتور فراهم کرده این هدیه را برای هستی می خرد و برمی گردد اما بعد از چند روز دیگر از هستی خبری نمی شود. این دوری و بی خبری چنان روی عرشیا اثر می گذارد که اقدام به خودکشی می کند. اقدام به موقع خانواده او را از مرگ نجات می دهد و مدتی است تحت نظر مشاور قرار دارد. مشاور موضوع را با نیروی انتظامی در میان می گذارد و معلوم می شود که هستی عضوی از یک باند کلاهبرداری و اخاذی از پسران ساده لوح است. 


* اسامی مستعار است.
* کلیه اتفاقات مندرج در این ستون واقعی بوده و در شهر ما روی داده است.

نظرات  

 
#3 +1 ناشناس 31 شهریور 1394 ساعت 19:29
خیلی خوبه که این داستان ها منتشر می شه تا بقیه بخوانند. امید است درس عبرت شود.
نقل قول
 
 
#2 0 مسعود فقیه ایمانی 26 شهریور 1394 ساعت 19:48
قصه به راحتی قابل باور نیست. پسری مومن که نباید اینقدر راحت آنهم در همان بار اول شماره رد و بدل کند. چه رسد به خدای نکرده مراحل بعدی. آنهم محصل علوم قرآنی. به نظر صرفا یک قصه تخیلی بوده است.
اگر راست باشد که زنگ خطری است برای همه ما.
ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربی
نقل قول
 
 
#1 0 عبدالرضا .ز 26 شهریور 1394 ساعت 17:29
جالبه دانشجوی غلوم قراتی وخودکشی!!!!!
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید